حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
مايکروسافت در برابر Apple نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۳٠
Six Engineers and a Train


Three Apple engineers and three Microsoft
employees are traveling by train to a conference. At the station, the three
Microsoft employees each buy tickets and watch as the three Apple engineers buy only
a single ticket.

"How are three people going to travel on only one ticket?'
asks a Microsoft employee. "Watch and you'll see," answers
the Apple engineer.

They all board the train. The Microsoft employees take their
respective seats but all three Apple engineers cram into a restroom and close the
door behind them.

Shortly after the train has departed, the conductor comes around collecting tickets.
He knocks on the restroom door and says, "ticket, please." The door opens just a
crack and a single
arm emerges with a ticket in hand. The conductor takes it and moves on.

The Microsoft employees saw this and agreed it was quite a clever idea.

So after the conference, the Microsoft employees decide to copy the Apple engineers
on the return trip and save some money (being clever with money, and all that). When
they get to the station, they buy a single ticket for the return trip. To their
astonishment, the Apple engineers don't buy a ticket at all.

"How are you going to travel without a ticket says one perplexed Microsoft employee.

"Watch and you'll see," answers an Apple engineer.

When they board the train the three Microsoft employees cram into a restroom and
the three Apple engineers cram into another one nearby.
The train departs. Shortly afterward, one of the Apple engineers leaves his restroom
and walks over to the restroom where the Microsoft employees are hiding.

The Apple engineer knocks on the door, "ticket, please."

  نظرات ()
پاس شدن به شيوه ايرانی نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/٢٥
نوشته شده توسط مصطفی
با سلام خدمت دوستان عزيز و با عرض معذرت از اينکه چند روزی نشد بنويسم. اول اينکه اوستا زنگ زد و گفت که مدير وبلاگ نامه داده که يا نوشته‌های وبلاگ تو عوض کن يا اينکه از گروه کامپيوتر بايد بری بيرون. بعدش هم اوستا گفت که چند تا مطلب کامپيوتری بنويس تا ما رو اخراج نکنند. ما هم که بلد نيستيم گذاشتيم تا خودش اين مطالب رو اضافه کنه که نکرد. دوم هم اين بود که سخت مشغول درس خواندن بودم و هنوز هم بايد بخوانيم تا امتحانات را بیشتر از این قهوه‌ای نکنيم.
اما مطلب امروز مربوط می‌شود به پاس کردن راحت امتحانات سخت، توسط مقداری پول ناقابل. آی اونايی که می‌گين همه‌چی پول نيست به اين ماجرای کوچک و دلخراش گوش بدين که به حرف من بدبخت برسين که پول همه‌چی هست يا نه؟
دیروز که رفته بودیم تا امتحان شریف مقاومت رو بگذرانیم، یکی از دوستان را دیدم که با دوست خود درباره درس دیگری صحبت می‌کرد. و مضمون صحبت این بود که ما ۱۵ نفر هستیم نفری ۱۵۰۰۰۰ (صد و پنجاه هزار) تومان گذاشته‌ایم می‌خواهیم بدهیم به آقای....برای درس....، تا ایشان هم این درس را از سر ما بگذراند. خب دوست ایشان هم قبول کرد تا به جمع این ۱۵ نفر بپیوندد. حالا خودتان پیدا کنید پرتغال فروش را.
یکی دیگر از دوستان تعریف می‌کرد که از استاد....درس ریاضی خواستم که یک جلسه خصوصی تشریف بیاورند. ما هم در نظر داشتیم آخر کلاس مبلغ قابل توجهی به ایشان بدهیم. ولی می‌دانید چه شد؟ ایشان آمد و گفت: تو که می‌دونی چه‌کاره هستی منم که می‌دونم چه‌کاره هستم پس ۱۵۰ هزار تومان از ما بدون برگزاری کلاس گرفت و رفت. پیدا کنید نارنگی فروش را.
خب دوستان می‌دانید که مهندسان دانشگاههایی مانند شریف به خارج از کشور می‌روند و می‌بینید که مهندسان بعضی از دانشگاهها چگونه فارغ‌التحصیل می‌شوند.
اگر مانند شمع برای این مملکت بسوزیم حق داریم.


  نظرات ()
جوابيه..................جوابیه : بريد خدا را هم شکر کنيد. نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۱٩
نوشته شده توسط مصطفی
هر چي كه فكر مي كنم و نگاه مي كنم، مي بينم كه وضع اخلاقي و فرهنگي و ارزشي جامعـمون خيلي بدتر از اونيه كه فكرش رو مي كنم و مي كنين. اصلا هم شوخي نمي كنم! جدي جدي دارم ميگم! به جان شما راست ميگم. آقا سلمان... با شمام! آخه يه قدري هم انصاف داشته باشيم! يه كم واقع بين باشيم!
آخه مملكتي كه ...
- صدا وسيماش... هرچي فيلم و سريال دست دوم و ارزون و بي معني و ... را يا مي‌خره يا درست مي‌كنه!
- وزارت ارشادش... به هرچي فيلم درپيت و بي سر و ته، مجوز اكران ميده و به كاست هركي كه از خونه ننش! قهر مي كنه و ناله و آواز مي خونه مجوز تكثير ميده!
- حوزه هنري و سازمان تبليغاتش... معلوم نيست از پارسال تا حالا چه غلطي مي‌كنند! و فقط بلدند براي راهپيمايي‌ها بيانيه صادركنند! (چه صادر بکنند چه نكنند مردم شركت نمي كنند!)
- دانشگاهاش... قربونشون برم! تنها كاري كه نمي‌كنندكار علمي و فرهنگيه!
- حوزه هاي علميه اش... الهي فداشون بشم! هنوز توي حكم عبد و كنيز گير كردن! و نميدونن اون ورتر از قم چه اتفاقاتي داره مي‌افته!
- آموزش و پرورش و مدرسهاش... همه چيز ياد ميدن غير از آدم بودن! و هر كسي هم دربارش صاحب نظره!
- ساعت ۱۰ شب زن مردم و به زور سوار ماشین می‌کنند و بهش تجاوز می‌کنند.
- توی پارک روز روشن با چاقو میان دختر مردم رو می‌برند.
- هر کی ریش داره می‌تونه به جای بسیجی بره تو خیابون و گند بزن به آبروی بسیج و بسیجی.
- آخوند مملکت سوار ماکسیما می‌شه مردم فحشش رو میان به من می‌دن.
- راندخواری بیداد می‌کنه و به‌درک مردم بدبختند.
- روز ۱۶ آذر هر کی موش بلنده میزنند.
هرکی به هر نحوی شده می‌خواد از این مملکت فرار کنه و بره خارج. (آمریکا هم که کعبه آمال بسیاری از جوانان ماست حتی با اینکه اینقدر به ما توهین می‌کنه.)


... بهتر از اين هم نميشه! يعني واقعا هم كه فكرش رو بكنين مي بينين كه مردم ما با اين همه مشکلات فرهنگي و اقتصادی معلومه که اصلا مسلمون نمی‌مونند. اصلا كه ميگم يعني اصلا!

قدر مردمون رو ندوستیم هم ندونستیم.....چه برسه به شب انتخابات!
سلمان تو هم برو درس‌تو بخون. شب امتحانی دهن منو باز نکن.
  نظرات ()
بريد خدا رو هم شکر کنيد... نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۱٩
نوشته شده توسط سلمان؛

هر چي كه فكر مي كنم و نگاه مي كنم، مي بينم كه وضع اخلاقي و فرهنگي و ارزشي جامعـمون خيلي بهتر از اونيه كه فكرش رو مي كنم و مي كنين. اصلا هم شوخي نمي كنم! جدي جدي دارم ميگم! به جان شما راست ميگم. آقا مصطفي، آقاسيدحسين، رفقا، دوستان... با شمام! آخه يه قدري هم انصاف داشته باشيم! يه كم واقع بين باشيم!
آخه مملكتي كه ...
- صدا وسيماش... هرچي فيلم و سريال دست دوم و ارزون و بي معني و ... را يا مي خره يا درست مي كنه!
- وزارت ارشادش... به هرچي فيلم درپيت و بي سر و ته، مجوز اكران ميده و به كاست هركي كه از خونه ننش! قهر مي كنه و ناله و آواز مي خونه مجوز تكثير ميده!
- حوزه هنري و سازمان تبليغاتش... معلوم نيست از پارسال تا حالا چه غلطي مي كنند! و فقط بلدند براي راهپيمايي ها بيانيه صادركنند! (كه اگر صادر نكنند هم باز مردم خودشون شركت مي كنند!)
- دانشگاهاش... قربونشون برم! تنها كاري كه نمي كنندكار علمي و فرهنگيه!
- حوزه هاي علميه اش... الهي فداشون بشم! هنوز توي حكم عبد و كنيز گير كردن! و نميدونن اون ورتر از قم چه اتفاقاتي داره مي افته!
- آموزش و پرورش و مدرسهاش... همه چيز ياد ميدن غير از آدم بودن! و هر كسي هم دربارش صاحب نظره!

... بهتر از اين هم نميشه! يعني واقعا هم كه فكرش رو بكنين مي بينين كه مردم ما با اين همه بمباران فرهنگي، خيلي مسلمون ترن. خيلي كه ميگم يعني خيلي! اصلا ميانگين سطح شعور و فرهنگ مردممون خيلي خيلي بالاتر از ميانگين سطح فهم و شعور مسوولين فرهنگه...
قدر مردمون رو بيشتر بدونيم و يه كمي هم بيشتر تحويلشون بگيريم... نه فقط شب انتخابات!


  نظرات ()
اينو ببينيد نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۱٧
نوشته شده توسط مصطفی
يه رفيق دارم اسمش علی.ع. می‌گه حماقت از يه مقدار که بيشتر می‌شه، خنده‌داره. مثلآ می‌بينی طرف از خيابان يه طرفه انداخته داره جهت مخالف می‌ياد بالا عین خیالش هم نیست.
امروز يه بنده‌خدا برای ما ميل زده و نوشته که اين لينک رو برو ببين. خيلی عاليه، حرف نداره حالی بهت می‌ده که نگو. خب ما هم به اطراف يه نگاهی انداختيم و خوب که متوجه شديم از پدر محترم، مادر محترمه و خواهرها و برادران عزيز خبری نيست فوری روی لينک فرستاده شده کوبيديم و ديديم که به‌به يک لينک تصوير متحرک. حالا واستا تا بالا بياد. ديگه پر حرفی نکنم خودتون ببينيد و قضاوت کنيد اين نمايش خنده‌داره يا اونی که گفته اين باحاله.
برای ديدن اينجا را بکوبيد.
بای
  نظرات ()
مصطفي..... مي خورمت.... ه ه ه ه ه نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۱٦
الان وقت ندارم ... بعدا خودم پوست از سرت مي كنم... خودم آخرش مي خورمت!
  نظرات ()
آخرين خبر......آخرين خبر.....افتادن وبلاگ بدست گروههای فشار. نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۱٤
نوشته شده توسط مصطفی
ديروز داشتم با اوستا تلفنی صحبت می‌کردم که يهو اوس‌حسين گفت: راستی يه خبر. سلمان هم می‌خواد از فردا بنويسه. ما هم گفتيم اوستا نذار هر کس و ناکسی توی این وبلاگ چرت و پرت بنویسه عاقبت نداره‌ها. اونم گفت هیچ شور به دل راه نده که ساربون می‌دونه شتر و کجا بخوابونه. ما هم گفتیم باشه بنويسه.
امروز که رفتيم در وبلاگ وا کرديم، تا آمديم جلوی وبلاگ رو آب و جارو کنيم دیدیم بله آقا سلمان نمک خورده و نمکدان شکسته و هر چه از دهن مبارک درآمده به اوستای ما گفته.
آخه نامرد اوستای ما منت می‌کشید یا تو؟ دوستان می‌تونند بروند و در نظری سنجی مقاله: (ديگه صبرم تموم شد) التماس نامه آقا سلمان رو ببينند.
اما شما اوستای گرامی که به حرف من و مهدی گوش ندادی. به شما توصيه می‌کنم برای مقابله با این گروهک رو به انقراض يه لينک هم به مهدی بدهی تا من و مهدی عزيز حالی به اين برادر نمکدان‌شکن بدهيم. در ضمن قابل ذکر است، شما که اجازه دادی از همه گروها در اين وبلاگ بنويسند ( روشن‌فکر مذهبی (اوستا) خشک مذهبی (سلمان) مفسدفی‌الارض (مصطفی)) خب برادر من بذار این تاریک‌فکر مذهبی(مهدی) هم بنويسه ديگه. اون موقع ببين با رقابت تو اين يه وجب مغازه چه کاسبی به هم بزنيم.
  نظرات ()
با اجازه دوستان ، بزرگترها... نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۱۳
نوشته شده توسط سلمان؛
تا ديروزداشتم توي وبلاگ خودم كار مي كردم و سرم به كار خودم بود كه حسين خان زنگ زد خونه ما كه «تورو خدا بيا وبه وبلاگ ما يك تفقدي بفرما!... اگه تو نيايي ما مي ميريم و ... بيا و با قلم طلاييت بر صفحه وبلاگ وجود ما قدم بگذار!...» وحالا التماس نكن، كي التماس كن! اونقدر پشت تلفن به پام افتاد و دستم رو بوسيد و كفشم رو ليس زد! كه ديگه دلم شكست وگفتم «باشه، حالا يك فكري برات مي كنم!...»
و حالا اومدم كه يه فكري به حال اين بنده خدا بكنم. من واقعا خيلي سر اين حسين خان و اون مش مصطفي منت گذاشتم كه اينجا اومدم. چون من وبلاگ خودم رو با اون همه طرفدار پر و پا قرص! ول كردم و اومده ام اينجا!. به هر حال از ما گفتم و از شما هم...
  نظرات ()
ديگه صبرم تموم شد نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۱۱
نوشته شده توسط مصطفی
خدا رحم کرد. از بیخ گوشم گذشت. چی شده ؟ مگه نفهميدين؟ شانس آوردم.
همين يکشنبه قبل اوس‌حسين با داد و فرياد آمد در مغازه که بچه باز تو چی کار کردی؟ باز که گند زدی. چند روز گفتیم بریم پابوس آقا تا اون وقت هم خبر مرگت تو هستی. دیگه نمی‌دونستم اینقدر احمقی.
منم که برق سه فاز ازم پريده بود در حالی که از ترس.......بودم (هر کسی از ظن خود شد يار من) گفتم آخه اوستا مگه چی‌ شده ؟ داد کشيد و گفت: ديگه چی می‌خواستی بشه؟ آخه بچه روز آخری که من داشتم می‌رفتم خودت ديدی که بعد از عمری مشتری نداشتن چه جوری جنسو غالب کردم. بعد تو ورداشتی رفتی گذاشتی کف دست همه که اوس‌حسين جنس غالب کرده. آخه بی‌شعور من از دست تو چی‌کار کنم؟ اينو گفت، ترکه و برداشت و تا سر کوچه دنبالم کرد.
چند روز بعدم ننه‌ما دست ما رو گرفت و آورد پيش اوس‌حسين که: آقا جان ای پسر ما ناقص عقله حاليش نی ديگه.
بالاخره با هزار خواهش و تمنا اوستا ما رو پذيرفت تا به شغل شريف گردگيری وبلاگ، ببخشيد مغازه ادامه بديم. اين بود که چند روزی نشد بنويسم. اما دوباره می‌توانيد تشريف بياوريد در خدمتان هستيم. ولی لطفا قبل از ورود حتما کفش خود را تميز کنيد. چه ربطی به موضوع دارد من هم نمی‌دانم.
با تشکر سوپر فرياد خاموش
  نظرات ()
  نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۸
مصطفی جان، ۲تا نقدت را پاک کردم (البته backup گرفتم که اگر احياناْ خيلی ناراحت شدی برش گردانم) چون به نظرم حرف‌هايم را نفهميدی. چون فکر می‌کنم حرفهايی مهمی زدم و خيلی از دغدغه‌هايم را در مورد وبلاگ نوشتم دوست دارم چند روز top بماند. می‌دانم که خواهی گفت عجب آدم خودخواهی! باشد اشکال ندارد. من و تو که همديگر را می‌شناسيم و احتمالاْ تا حالا به اين خودخواهی‌های من عادت کردی.
پيشاپيش از اين که صبر و حوصله به خرج می‌دهی و دندان روی جگر می‌گذاری ممنونم!
  نظرات ()
کريسمس مبارک نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/٦
نوشته شده توسط مصطفی
شايد باورتون نشه ولی من نسبت به جمله بالا حساسيت پيدا کردم و اگر این‌ جمله را از يکی بشنوم يا یک جا بخونم با سر می‌رم تو ديوار. خدا می‌دونه وقتی تولد حضرت رسول(ص) يک نفر نمی‌آد بهت تبريک بگه ولی وقتی کريسمس می‌شه همه به هم تبريک می‌گن و می‌خوان ok باکلاسیشون رو از طرف مقابل بگيرند و حسابی حال کنند که ما هم می‌دونیم کریسمس شده. جالب اینجاست که ایشان خیلی به حضرت عیسی(ع) ارادت دارند‌(البته بیشتر از معصومین).
نمی‌دونم شايد شما به اين جور آدما برخورد نکرديد يا اينکه برخورد کردید و با خودتون می‌گيد : بابا مصطفی تو هم ديگه شورش رو در آوردی.
دیروز رفتم کلاس زبان دیدم روی یک کاغذ سال جديد ميلادی رو به همه تبريک گفتند. خب ما گذشتيم و رفتيم سر کلاس. آخر کلاس بعد از اينکه استاد رفت منشی دفتر اومد تو کلاس و گفت (لطفاّ دهن خود را کج کنيد جوری که می‌خواهيد ادای کسی را در بياوريد): ما می‌خواهيم سال جديد ميلادی روز يکشنبه جشن بگريم در ضمن همه هم بايد شرکت داشته باشند.(به حالت اول باز گرديد) حالا خودتون قضاوت کنيد آدم حق داره با سر بره تو ديوار ؟ نه!!! نه که نه.
بهر حال به نصیحتهای حسین جون گوش‌جان بسپارید، قاب‌طلا بگیرید و به دیوار نصب کنید تا به بیراهه نروید.
خدا به همه ما کمک کنه. فقط خودش می‌دونه این مملکت داره به کجا می‌ره.
  نظرات ()
آدم‌ها و بلندگو‌ها نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/٤
چرا ما تا يك تريبون دستمان مي‌آيد اينقدر زود خود را مي‌بازيم؟ گويا ريشه فرهنگي هم دارد. بچه‌هاي كوچك نيز خيلي به بلندگو علاقه نشان مي‌دهند. تا بلندگو مي بينند و احساس ميكنند ۴ نفر بيشتر صدايشان را مي‌شنوند، عنان اختيار از كف مي‌ربايند و هر اراجيفي به ذهنشان مي‌رسد از قبيل آواز و شعر و وعظ سر مي‌دهند. در حاليكه ممكن است اصلاَ كسي به اين آقاي خوش صدا! توجهي هم نكند. اما بيچاره خودش باورش مي‌آيد كه صدايش و كلامش مشتري دارد. اتفاقاَ طرف براي اين كه مشتري جذب كند همه جور حرفي و كاري كه در حالت عادي اكراه داشت را هم بر زبان مي‌آورد. بعد كم كم خودش هم باورش مي‌شود كه نه مثل اين كه ما داريم حرف حسابي مي‌زنيم.
آقا مصطفي:
دو روز تريبون را دستت دادند ببين داري چه مي‌كني؟ فعلا بهت فرصت دادم ببينم تا كجا پيش مي‌روي.

تا اينجايش شوخي بود، اما جدي:
راستش ديدم، به قول معروف جو گرفته‌ات؛ خواننده‌ها را با دوستان خطاب مي‌كني؛ مقيدي هر روز بنويسي و خلاصه خيلي جدي گرفتي. توهم اين كه مشتري داري تو را هم غافل كرده است.
صطفي جان، آنروز كه مي‌خواستي بنويسي سعي كردم منصرفت كنم اما وقتي ديدم مصري فكر كردم بهتر است به عين ببيني. راستش اين است كه وبلاگ نوشتن هر چند آسان به نظر مي‌رسد وبلاگ خواندن سخت است. هيچ كس از شهرت بدش نمي‌آيد و به هر دليلي دنبال اين است كه مشتري پيدا كند. هر كسي فكر مي‌كند حرف او با بقيه متفاوت است و بقيه بايد از آن مطلع شوند. همين حس است كه تعداد وبلاگ نويس با سرعت بسيار بيشتري نسبت به وبلاگ خوان‌ها افزايش پيدا مي‌كند. حال قسمت جالب ماجرا تازه از اين‌جا شروع مي‌شود. چون تعداد وبلاگ خوان‌ها تقريباَ ثابت مانده است وبلاگ‌نويس‌ها مجبورند، مشتري بقيه را بقپاند و اين يعني رقابت!
دنياي امروز بر پايه رقابت است. بر پايه تبليغات يا صحيح‌تر بگوييم قاپيدن مشتري با فريب. آن‌هايي كه مي‌بيني اين قدر بازارشان پر رونق است زودتر از تو شروع كرده‌اند. كار با رنگ بلدند. رنگرزند. من و تو را هم رنگ مي‌كنند. نمي‌داني كه چه پولهايي را در اين وادي به دست آورده‌اند و عده‌اي ديگر چه نقشه‌ها و دامها براي آن كشيده‌اند. هميشه اين گونه بوده است، صاحبان سرمايه بر نقاط ضعف بشر دست مي‌گذاشته‌اند، بر طبل شهوت مي‌كوبيده‌اند تا اجناس و خدماتشان به فروش رود. اكنون هم خيلي‌ها بر طبل وبلاگ مي‌كوبند چون آب و نانشان را تامين كرده است.
اما من و تو كه نبايد فريب اين‌ها را بخوريم. درست است، بايد تجربه مي‌كرديم. اما فقط تجربه.
حالا نوبت من و توست كه لگام اين توسن سركش را بگيريم و به آنجا كه ميخواهيم بكشيم. نبايد اجازه دهيم ما هم به روزمرگي و روزمره‌نويسي بيفتيم. بشر امروز گرفتار عادات است. نه، مغفول عادات است.
يك نگاه به شمارشگر سايت بيانداز است. فكر مي‌كني چند نفر اين‌جا را براي خواندن انتخاب مي‌كنند؟ نه، اشتباه نكن. من و تو اين‌كاره نيستيم. كاسب اين دوره زمانه بايد خيلي چيزها بيش از كاسبي بلد باشد. مشتري اين دوره زمانه خيلي هم دنبال جنس مرغوب نيست. زرق و برق مغازه هم برايش مهم است. اين كه كتش از فلان‌جا خريده شده باشد هم برايش مهم است. بگذار من برايت بگويم. حداكثر 3-4 تا. 2تاش كه خودم و خودتي، سومي‌اش مهدي و چهارمي‌اش هم يك بنده‌خدايي كه تو گوگل چيزي جستجو كرده و به اين‌جا رسيده است.
حالا حرف دلم:
وقتي گفتي مي‌خواهم بنويسم، همان مصطفايي بودي كه مي‌شناختم با يك خورده اطلاعات مضاعف سينمايي. اما وقتي نوشتي احساس كردم بزرگ شدي(بزرگ روحي) يا به تعبير يكي از بچه‌ها براي خودت آدم حسابي شدي. من كه لذت بردم و باهش حال كردم. يك سال پيش كه با وبلاگ آشنا شدم از كسي پرسيدم گفت مي‌شود آنرا خصوصي كرد. دست به كار شدم و يكي اين‌جا ساختم. اما وقتي ديدم نمي‌شود خصوصي‌اش كرد به طوريكه فقط خودت يا مخاطب خاص بتواند آنرا بخواند نيمه‌كاره رهايش كردم. (آن موقع هنوز پرشين‌بلاگ نبود) و از آن موقع هميشه آرزو مي‌كردم كاش گوش‌هاي نامحرم حرف‌هاي ما را نمي‌شنيد و من مي‌توانستم با خيال آسوده بنويسم.
مصطفي:
حوزه افكار عمومي، حوزه خطرناكي است. كسي حق ندارد آنرا شوخي بگيرد. كسي نمي‌تواند بگويد من هر كار مي‌خواهم مي‌كنم و هر چه مي‌خواهم مي‌گويم شما هم بگوييد.
اما حالا عموميتي در كار نيست. خودم خواننده مطالبت هستم. براي من بنويس!
  نظرات ()
  نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۳
نوشته شده توسط مصطفی اجودی
یادش بخیر یه معلم فیلمنامه‌نویسی داشتیم که می‌گفت : کارگردانهای ما (منظور ما ایرانیان شریفیم) وقتی یک یا دو فیلم می‌سازند دیگه تموم می‌شوند و چیزی برای گفتن ندارند. بنده خدا راست می‌گفت، و این مورد درباره منم صدق می‌کنه و همونطور که تا حالا حتما همتون فهميدين کفگير حسابی خورده به کف ديگ و چيزی برای گفتن باقی نموده. ولی خوب حالا که شما زحمت کشيديد و راه گم کرده تا اينجا آمديد برای خالی نبودن عريضه (دوستانی که ميل دارند می‌توانند از غريزه استفاده کنند) مطلبی چند در احوالات خويش که با خدای خود راز و نياز کردم برای شما می‌نويسم. شايد خدا به رحم آمده دعای مرا اجابت کند.
بار خدايا دوباره باد سرد امتحانات همراه با يخ و برف زمستان آمد و من از همين حالا دوباره دوران سياه خويش همچون روز روشن می‌بينم.
بار خدايا مصیبت اين چند واحدی که در ابتدای دوره (فارسی شده ترم) به اذن تو گرفتيم تو خود رفع بفرما که هيچکس به جز تو يارای معجزه از برای من نيست.
بار خدايا هيچگاه نشد که بعد از امتحان از تو بخواهم که جوابهای مرا در ورقه تغيير دهی، ولی مينيمم (min) (ببخشيد املای کلمه لاقل را نمی‌دونستم) می‌توانی که شماره صفحاتی که از آنها سوال می‌آيد را به من در هنگام خواب الهام کنی.
خدايا سخن کوتاه کنم و متذکر شوم که همانطور که من نذر قبولی در امتحانات از قبل ادا نموده‌ام، قبلا از همکاری شما متشکرم.
......................................................................................................................
خوب....خوب....خوب....خواهش می‌کنم انقدر منو بخاطر اين مناجاتنامه زيبا مورد لطف و عنايت خود قرار ندهيد که مرا حسابی شرمنده می‌کنيد.
خداحافظ
دعا کنيد حسين مرا نکشد.
  نظرات ()
  نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۱
نوشته شده توسط مصطفی اجودی
امروز آمدم فقط يک چيز بگويم و بروم:
لعنت خدا بر کسی که حرفی برای زدن ندارد ولی وبلاگ می‌نويسد.
  نظرات ()