حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
چيز اصلی نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/۱٠/۱
نوشته شده توسط همون قبلی
امروز يا بهتر بگم امشب بشدت اعصابم خط خطيه. اصلا حوصله ندارم و آمدم فقط حرف روز یا بهتر بگم شب رو بزنم و برم پی زندگیم. در ضمن بگم اگر در مطالب قبلی لبخندی روی اون غنچه‌ای که رو صورتتونه نقش بسته، این دفعه فرق می‌کنه. به جان شما خیلی عصبانیم و از این زندگی شاکی.
امروز به نظر من رسید که آدما دو دسته‌اند: اول اوناهایی که خدا همه چیز بهشون داده ولی یه چیز اصلی رو نداده دوم اونهایی که خدا بهشون هیچی نداده ولی یک چیز اصلی رو داده. اونهایی که همه‌چی دارند هیچکار نمی‌تونند بکنند چون اون چیز اصلی رو ندارند، و اونایی که هیچی ندارند بازم هیچکاری نمی‌تونند بکنند چون نمی‌دونند که چیز اصلی رو دارند.
به هر حال به نظر من این دنیا مال دو دسته آدم دیگه است. اول اونهایی که چیز اصلی رو دارند و می‌دونند که دارند، دوم مال اونهایی که چیز اصلی رو ندارند و می‌دونند که ندارند.
به نظرم امشب هم مثل بقیه زندگیم حال درست و حسابی ندارم و دارم چرت و پرت می‌گم. یادش بخیر حسین همیشه منو نصیحت می‌کرد مصطفی جان یه گیلاس کمتر بزن برادر نمی‌میری که.
آخ که دلم لک زده برای یک کم رباعیات ناز خیام.
بی‌خیال دنیا
زندگی کنید

  نظرات ()
بزک نمير بهار مياد..... نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/٩/٢٩
نوشته شده توسط مصطفی اجودی
لازم می‌دونم بعد از عرض سلام و خسته نباشيد، به همه دوستان این مژده رو بدم که دوست عزیز و گرامی همه ما یعنی حسین آقای گل بعد از حدود یک مه و نیم بالاخره دست از روزه سکوت برداشتند و لب به مدح و ستایش بنده گشودند که: چه نوشته‌ای و چه ننوشته‌ای و حسابی آبروی چندین ساله ما را برده‌ای و در آخر کلام هر چه از دهان مبارک درآمده خدمت ما فرموده و وسلام.
يکی نیست به این برادر ما بگوید آخر اين جای تشکر است که ما بدون هیچ چشم‌داشتی هر روز صبح بياييم، کرکره را بالا بزنیم، در وبلاگ را باز کنيم، آفتابه‌ای آب کنیم و آنجا را حسابی جارو بزنیم و در آخر مطلبی برای خالی نبودن این صاب‌مرده بنویسیم و چند بیکار که معلوم نیست در این اینترنت معلوم‌الحال چه غلطی می‌کنند، عوض اینکه با خود اینترنت کنند بیایند سری به این گوشه دنیا بزنند.
تازه از اسمش هم سر در نمی‌آورم که چه جور فریادی است که خاموش است. اگر اسم این صاب‌مرده را کچل موفرفری، کور تیزبین یا شل دونده می‌گذاشتی باور پذیرتر بود تا فریاد خاموش.
به هر حال خدمت شما دوستان بگویم که تا این برادر ما را با یک اردنگی (روی اردنگی تاکید شود) از این وبلاگ بیرون نیاندازد دست از سر شما و این دوست عزیز بر نخواهم داشت.
یا علی
حق‌یارتان
  نظرات ()
  نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/٩/٢۸
اه اه، بدم اومد. اين بوش عجب آدم بی‌جنبه‌ای است. يک ۲ روز بهش گفتند بيا وايسا بالا سر اين مملکت، بی‌جنبه ببين داره چی کار می‌کنه. بابا می‌خواهی حمله کنی حمله کن. نمی‌خواهی نکن. چند ماهه همه عالم و آدم را فيلم خودش کرده است.
پس اينجا را ببينيد.
  نظرات ()
مربوط به شما نيست. لطفاْ نخوانيد! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/٩/٢۸
با توام مصطفی! بابا آخر اين وبلاگ ما اسم کامپيوتری و تخصصی از اين حرفها روش هست. تازگی‌ها هم که اين ليست‌ها صاحب‌دار شده‌اند و مسئوليت‌های سنگينی! رو دوششان گذاشته‌اند. لا اقل يک چهارتا مطلب به درد بخور در مورد کامپيوتر نمی‌نويسی، نبايد آبرو و حيثيت چندين ماهه وبلاگم را ببری.از توی دانشجو اين قبيل کارها
واقعاْ قبيح و بعيد است. برای اينکه ببخشمت و اجازه بدهم باز هم توی وبلاگم بنويسی تو پست بعديت صد مرتبه بنويس «غلط کردم». باشه پسر خوب
  نظرات ()
بشوژه پدر.... نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/٩/٢۸
نوشته شده توشط مصطفی اجودی
شلام به همه رفقا
عرژم به حژورتون که امروژ که خواشتم براتون بنویشم، دیدم که کفگیر حشابی به ته دیگ خورده و اشلا نه حش و حال نوشتن دارم و نه شیزی برای نوشتن. اینکه من همین ژا از حسین ژون خواهش می‌کنم به خودش یه تکونی بده و یه حالی به ما (نمی‌دونم شرا اینقدر آب‌دماغم می‌آد) که هیچ مطلبی برای نوشتن نمونده و اوژاع حشابی درب و داغونه و همین روزهاست که شایت بخوابه آآآآخ‌خ‌خ‌خ‌خ....اوخ...کمک....یکی کمک کنه.....وای خدااااااااااااااا
برو گمشو. خجالت نمی‌کشی اومدی پشت کامپیوتر و داری چرت و پرت می‌نویسی مرتیکه معتاد. ....گفتم برو گمشو.
دوستان من از همتون معذرت می‌خوام. تو این دور و زمونه که از دور یک سایت یا وبلاگ رو راحت هک می‌کنند و هر چی می‌خوان توش می‌نویسند حالا دیگه پشت کامپوتر خودم می‌آن می‌شینند و گند میزنند به وبلاگ این بنده خدا. امیدوارم که نرجیده باشید.
آه آه آه آه.....نفشم بند اومد خدا. آدم واری نوشتن هم شخته‌ها.
خوب دیگه دوشتان من خشته شدم فلا تا بعد خوش باشید.
  نظرات ()
و امروز دوباره حکميت نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/٩/٢٧

بسم الله الرحمن الرحيم


اينجانب مصطفی از همين لحظه اعلام می‌دارم، همان طور که این انگشتری را (همین که الان توی دست منه) از انگشت خود بيرون می‌آورم حسين را از مديريت این وبلاگ عضل می‌کنم و همان طور که این انگشتری را درون انگشت خود می‌کنم خویش را به مدیریت این وبلاگ منصوب و رمز ورود آن را تغییر دادم.
هه‌هه‌هه.....خالی بستم بابا. این شوخی نسبتا بی‌مزه برای این بود که بگم حسین آقا دیشب زنگ زد خونه ما و کلی با هم درباره وبلاگ صحبت کردیم و البت به نتایجی هم رسیدیم.
اما نکته‌ای که می‌خوام عرض کنم اینه که حسین آقا نه تنها سرپرست این وبلاگه بلکه سرپرست تمام نوشته‌هایی است که اینجانب می‌نویسم، و ایشان حق ممیزی کردن و حتی پاک کردن این مقالات را دارند و بنده هیچگونه ناراحتی از ایشان به دل نمی‌گیرم. (البت این را اضافه کنم که والده بنده متخصص زنان هستند و طبق آخرین گزارش ایشان به من هنوز کسی که بتواند به مقاله بنده دست درازی کند از مادر زاده نشده.)
به هر حال من دوباره اعلام می‌کنم که نوکر اين بچه سيد هم هستيم و هر چه بگويد سراپا گوشيم تا هم او و هم خدای او از ما راضی باشد.
حق يارتان
خدا نگهدارتان
  نظرات ()
برای خالی نبودن غريزه (قسمت دوم) نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/٩/٢٦
نوشته شده توسط مصطفی اجودی
ديروز که کمی از دبيرستان نور براتون نوشتم، نمی‌دونستم که خاطره نويسی اينقدر سخت باشه. وقتی که همینطوری یادت می‌آد نوشتن کار ساده‌ای است اما وقتی به قصد یه خاطره می‌شینی که بنویسی اون وقته که واویلاست....
حالا هم اگر بخوام خاطره خاصی از مدرسه میزان بنویسم چیز خاصی به این مخ پر از گچ نمی‌رسه، مگر اینکه بخوام از معلم درس هندسه‌تحلیلی مون براتون بگم. (از آوردن اسم برای حفظ آبروی ایشان معذوریم.)
يادم می‌آد يه روز يکی از بچه‌ها با ايشان سر يه مطلبی حسابی بحث کرد و هيچ جوری حاظر به کنار کشيدن نبود. آخر سر معلم مذکور از ايشان پرسيد: بابا تو از روی چه حسابی اين حرف رو می‌زنی. و خوب رفيق ما (آقا محمد مهدی.م) جواب داد از يک منبع موثق. یادش بخیر مردیم از خنده وقتی استاد جواب داد داداش ته منبعت سوراخه.
یادم می‌اید ایشان حسابی به من توی اردوی یزد (جهت آمادگی برای کنکور) حالی داده بود و حسابی می‌گفتیم و می‌خندیدیم. صبح‌ها وقتی تازه از خواب بلند می‌شدیم و برای نماز وضو می‌گرفتیم، (طبیعتا همه نیمچه خواب بودیم) استاد (همان که بالا ذکر شد) با داد و بیداد همه را بیدار می‌کرد و داد می‌زد وضو، نماز. یک روز صبح وقتی من توی دستشویی بودم و ایشان مشغول داد زدن درون راهرو (درحالی که بنده ایشان را نمی‌دیدم) داد زدم: استاد صدا رو داريم، تصوير رو نداريم. می‌دونيد چی جواب داد: اجودی به گيرنده‌هات دست نزن ايراد از فرستنده‌ است.
اگر از مطالب بالا ناراحت شديد به من چه. من که نوشته بودم برای خالی نبودن غريزه.


  نظرات ()
برای خالی نبودن غريزه نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/٩/٢٥
نوشته شده توسط مصطفی اجودی
خوب بذار ببينم امروز از چی بنويسم....آها بذار يکم سياسی حرف بزنيم يا شايدم نه ولش کن بذار..... اينقدر بذار وردار کرديم که لوس شد انگار که برای بچه‌ها مي‌نويسم. گفتم بچه‌ها ياد يه خاطره افتادم يه روز مصطفی اش (از بچه‌های نور) به من گفت که وقتی آقای خاتمی برای جوانها حرف می‌زند انگار که برای بچه‌ها حرف می‌زند. يادش بخير چه روزگاری بود، يادم می‌ياد يه روز سر کلاس آقای نبوی (پسر آقای مرتضی نبوی که به ما هندسه درس می‌داد) هرکی هر صدايی بلد بود درآورد چه غوغايی بود. کلاس بهم ريخته بود و کسی حاضر نبود دست از اينعمل شريف بکشه. منم که حسابی عصابم خورد بود به اتفاق همين آقا مصطفی بالا رفتيم خدمت آقای عسگری و همه چی رو خدمت ايشان عرض کرديم (اصطلاحا آنتن داديم) هی يادش بخير عجب احمقی بوديم ها عوض اينکه ما هم مثل بقيه عشق و حالمان را بکنيم ....اه اه اه به قول شخصيت بد فيلم ماتريکس: نادانی موهبت بزرگی است.
یا اینکه یادم می‌آید این بنده خدا سید علیرضا.ح (بازم از بچه‌های نور) هر دوشنبه مریض می‌شد (ارواح شکمش) بعدش هم به آقای عسگری می‌گفت که مریض بودم. خوب دیگه اساس هم بر اعتماد بود دیگه. ولی ما چی هر روز مثل بره سرمون می‌داختیم پایین و می‌آمدیم مدرسه. می‌دونی حسرتش را کی خوردم ؟ وقتی يادم افتاد که در تمام طول تحصيلم حتی يکبار هم عشقی غايب نشدم.
می‌دونم که خيلی مطلب بی‌مزه‌ای بود ولی خوب مي‌خواستی عنوان مطلب بخونی!! من که نوشته بودم برای خالی نبودن عريضه
دفعه بعد براتون از بچه‌های ميزان می‌نويسم.
بای
  نظرات ()
سانسور يا کارگردانی فيلم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/٩/٢٢
فکر می‌کنم قبل از شروع هر صحبتی معرفی کوچکی از خودم بنويسم که اين نوشته را به حساب حسين پاک و پاکيزه (البته از نظر روحی) نگذاريد.
بنده مصطفی اجودی ملقب به مفسد فی‌الارض (البته از نظر حسين) بعداز اينکه ديدم حسين آقا چند وقتی که نمی‌نويسه، تصميم گرفتم که قلمی تر کنم و حالی به اين سايت خاک گرفته بدم. خوب بهتره وقت رو تلف نکم و برم سر اصل مطلب :
داشتم فیلم تلائلو یا (shining) کوبریک رو می‌دیدم که مگسی وارد دهانم شد آخه می‌دونید باز مونده بود. باورم نمی‌شد که یک نفر بتونه به فیلم یکی از بزرگترین کارگردانهای دنیا اینقدر گشنگ گند بزنه. مثلا موقعی که جک وارد سالن رقص می‌شه عوض اینکه مردم رو ببینم که در حال رقصند (خدا کنه حسین این مقاله را سانسور نکنه) می‌بینیم که جک با سرپرست قبلی وارد توالت می‌شود البته قابل توجه است این صحنه را با یک حرکت وایپ (wipe) نشان می‌دهد که این حرکت در سینمای کوبریک تقریبا وجود ندارد. یا اگر صحنه‌ای مقداری خشونت داشته باشد باید حذف شود چون ممکن است روح لطیف مردم عزیز ما که هر روز در کوچه و خیابان با جنگ عصابهای خود دست و پنجه نرم می‌کنند خدشه دار شود. از این صحنه‌ها در تمام فیلمها یافت می‌شود و ایرادی به آن نیست چون این صحنه‌ها اسلامی نیست (اما کتک زدن مردم روز شانزده آذر اسلامی است) ولی خواهش ما از مسئولین صدا و سیما این است که روح کارگردانان معروف دنیا را در قبر نلرزانند.
با تشکر مصطفی اجودی
  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب