حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
وعده‌ی پول مفت را به سختی بايد باور کرد. نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٤/٢/٢۳

قبلاً دوستی برايم تعريف کرده بود که به سايت معروفی رفته بود و پنجره‌ای به رويش باز شده بود که شما ويزيتور ۵۰ ميليونيم هستيد. به همين خاطر مي‌خواهيم فلان قدر يورو به شما هديه بدهيم و شماره تماس داده بود. دوستم تماس گرفته بود و به من گفت طرف گفته است شماره‌ی کارت اعتباري‌ات را بده تا به حسابت واريز کنيم. اما اين حرف يک مقدار غيرمعقول بود. هيچ گاه يک منبع معتبر از شما نمي‌خواهد شماره‌ی کارت اعتباري‌تان را پشت تلفن بخوانيد. چون شماره‌ی کارت اعتباری شما به تعبيری بخشی از آن username است و بخشی password.

اين اتفاق برای من هم افتاد. امروز وقتی به سايتی وارد شدم مرا به صفحه‌ای redirect کرد. در آن صفحه گفته بود شما ويزيتور شمای يک ميليونيم هستيد و به همين خاطر ما مي‌خواهيم هديه‌ای بهتان بدهيم. گفتم بگذار ته و توی قضيه را در بياورم. با لطفی مشورت کردم. او مي‌گفت اين‌ها spam است و کلی از اين‌ها خودش و بقيه‌ی اطرافيانش دريافت کرده‌اند. گفتم حالا بگذار زنگ بزنيم ببينم طرف حرف حسابش چيست؟ خلاصه زنگ زديم و خيلی مودبانه اسم و transaction number را پرسيد. بعد پرسيد آيا دوست داريد به آمريکای شمالی سفر کنيد و پرسيد چرا، آيا با خانواده و چند سوال ديگر. خلاصه، جايزه، سفر به مکزيک بود. در نهايت چهار شماره‌ی اول کارت اعتباری را پرسيد. لطفی يک مقدار مشکوک شد. پرسيد بعداً مي‌توانيم دوباره تماس بگيريم. طرف هم گفت پس زنگ زديد بگوييد با فلانی مي‌خواهم صحبت کنم.

يک مقدار در اينترنت جستجو کردم چيز زيادی دستگيرم نشد. يک مقدار باور کردنش سخت است. شما نمي‌دانيد اينها سر کاری است يا راست است؟ از اين جور مسائل سرکاری توی اينترنت به انواع و اقسام مختلف فراوان است. مثل ايميل‌های اسپمی که به دروغ از طرف رئيس يک بانک مثلاً آفريقايی مي‌آيد که ما مي‌خواهيم فلان قدر از حساب فلانی که مرده است و وارث ندارد به حساب يک خارجی واريز کنيم تا بعد با هم قسمت کنيم و شما را فرد قابل اطمينانی يافته‌ايم.

  نظرات ()
ثبت تجارب و وقايع کاری-۲ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٤/٢/٢۳

اشتباه اول اين بود که اصلاً آن کار را قبول کردی. نبايد زير بار می‌رفتی. از همان اول هم بايد می‌فهميدی که جلو بردن هم‌چنين پروژه‌ای با وجود «نيک» خودکشی است.

يک جور کَل بود و تفنن. تفنن از اين جهت که کار بزرگ و چالش‌انگيزی بود و تا به حال کسی در ايران نکرده بود و کَل از اين جهت که می‌خواستيم به «نيک» اثبات کنيم که ما در کمترين زمان می‌توانيم بهترين کار را انجام دهيم. و خوب عاقبت کَل و لجبازی هم بهتر از اين نمی‌شود.

هيچ چيز را نبايد به عنوان اشانتيون (ديکته‌اش درست است؟) و يا تخفيف خودتان در نظر بگيريد چون مشتری خودش جدا از اين تخفيف‌ها، حسابی ازتان تخفيف خواهد گرفت. علاوه بر اين طرف نمي‌فهد دندان اسب پيشکش را که  نمی‌شمارند و موجب انتظار نابجا می‌شود. پس لطفاً انصاف به خرج ندهيد و برای کاری که می‌کنيد حق‌الزحمه متناسب بگيريد.

بايد حساب اين را کرد که و از اول به يک طريقی طی کرد که مهلت کار کش پيدا نکند. بيش از اينکه به ضرر مشتری باشد به ضرر خود شما است. به خصوص که به روزهای آخر بکشد و طرف عجله داشته باشد. کارهايی که طرف می‌گويد تا دو، سه روز ديگر می‌خواهم را قبول نکنيد. يک کاری کنيد که کار به روزهای آخر نيفتد.


توضيح: «نيک» کارفرمای سخت‌گير و اصولاً گيربده يکی از پروژه‌هایی است که در چند ماه اخير درگيرش بوده‌ام. از آوردن اسم کامل وی خودداری و از لقب مستعار «نيک» استفاده کردم.

  نظرات ()
کسی مي‌داند؟ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٤/٢/٢۳

:: کسی مي‌داند دانشگاه Minnesota چه جور جايی است؟ من تا بدين روز اسمش را نشنيده بودم. به نظرم با بقيه‌ی دانشگاه‌های آمريکا که بررسی کرده بودم قدری متفاوت است. مثلاً اين اولين دانشگاهی است که ديدم رشته‌ای مستقل تحت عنوان مهندسی نرم‌افزار دارد. نتوانستم درست بفهمم از نظر رتبه (ranking) وضعش چه طوری است و آيا بين campus های مختلفش فرقی است؟

:: کسی مي‌داند از کجا مي‌شود به شکل آنلاين کتاب‌های داخلی را سفارش داد؟ به شدت دنبال نشت نشا هستم. دو، سه تا سايتی که سراغ داشتم هر کدام به دلايلی از کار افتاده‌اند. آن قدر هم احمق نشده‌ام که به خاطر يکی دو تا کتاب زحمت نمايشگاه يا دود و ترافيک انقلاب را به خودم بدهم. اين تعاريف شيرين که درباره‌ی IT بيان مي‌کنند آخر يک جايی بايد بروز پيدا کند!؟

  نظرات ()
ثبت وقايع کاری-۱ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٤/٢/۱۱

دارم proposal برای پروژه‌های اين دوره‌ی FarsiLinux مي‌نويسم. بايد از ميان اين همه پروژه آنهايی را انتخاب کنم که از عهده‌اش بر مي‌آييم. از صدر فهرست شروع مي‌کنم:

  • قلم outline که راست کار ما نيست و نياز به ذوق و سليقه و سواد گرافيک دارد.
  • gnome و kde را نمي‌شود سراغش رفت که از مدت‌ها پيش خيلي‌ها (از جمله فارسي‌وب و چاپار شبديز) به سراغش رفته‌اند و بعيد است به کسی غير از همان‌ها بدهند. اصولاً درست هم نيست. يعنی نمي‌شود بدون توجه به کار آن‌ها اين کار را انجام دهند. سوالی که پيش مي‌آيد اين است که آيا ‌مي‌خواهند هر دو پروژه‌ی ترجمه‌ی محيط kde و پشتيبانی فارسی در qt (همين طور در مورد gnome) را به يک شرکت دهند؟
  • ICU اين وسط چيز بديع و قابل تاملی به نظر مي‌رسد. به خصوص وقتی مي‌فهمی IBM پشتش است. اما خوب وقتی مي‌فهمی يک ربطهایی به پروژه‌ی سال قبل Evolution دارد يک مقدار نااميد مي‌شوی و درستش اين است که به همان شرکت بدهند که دوباره‌کاری نشود.
  • پروژه ثبت مشکالات فارسی OpenOffice هم اگرچه خيلی ساده و هلو به نظر مي‌آيد اما همين آدم را مي‌ترساند که سمتش برود. هميشه عذاب وجدان دارد که نکند بيشتر از اين مي‌شد اشکال در آورد و ما کم کم کاری کرديم. ضمناً کاری که پيچيدگی تکنيکی نداشته باشد معمولاً من را جذب نمي‌کند.
  • موزيلا هم از آن دست پروژه‌هايی است که خيلي‌ها زودتر استارتش را زده‌اند. همچنين قبلاً سپهرمهري‌ها يک پيش‌پروژه مربوط به موزيلا برداشته‌اند که قاعدتاً بايد اين يکی را هم که ادامه‌ی آن است، به آن‌ها بدهند.
  • webmin را که خبر دارم آشناايمن قبلاً فارسی کرده است برای واسط فايروالشان (iptables). توی اينترنت که جستجو مي‌کنم مي‌بينم باز سر و کله‌ی اين metanetاي‌ها پيدا مي‌شود. يک بخش‌هايی را ترجمه کرده‌اند. خدا کند اين ترجمه‌هايشان مثل ترجمه‌های horde نباشد.
  • ديکشنری فارسی هم خبر دارم يکی حتی در sourceforge ثبتش کرده است. (xfardic)

خوب اگر بخواهم جمع‌بندی کنم بيشترين جذابيت را اين وسط، ICU دارد. webmin احتمالاً پولسازترين و بي‌دردسرترين است. openoffice اگر کسی خوب کار کند کار مفيدی است. در واقع داشتن يک محيط office فارسی امر مهاجرت به لينوکس به عنوان desktop را ساده مي‌کند. اقدام برای ساير پروژه‌ها تيری در تاريکی است. احتمال اصابتش پايين است.

  نظرات ()
کار فرهنگی! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٤/٢/۳

 آن اوايل که روزنامه‌ی شريف در می‌آمد تقربياً همه‌ی شماره‌هايش را می‌خريدم و می‌خواندم. در فضای آن سال‌ها اين حرکت خيلی به نظرم مثبت می‌آمد. تابستان آن سال هم روزنامه در می‌آمد اما چون من کمتر به دانشگاه می‌آمدم نتوانستم همه‌ی شماره‌های تابستان را بخرم. آن قدر مشتاق بودم که يک روز رفتم و از آرشيوشان شماره‌هايی که کسری داشتم را خريدم!

يک بار بعد از اينکه روزنامه خريدم و از دانشگاه دور شدم متوجه شدم که اشتباهی لای روزنامه آن روز يک روزنامه‌ی ديگر هم بود. چند روز بعد به دفتر روزنامه رفتم که پول آن يکی را هم بپردازم. قيمت روزنامه ۲۰ تومان بود و من يک ۲۵ تومانی از جيبم در آوردم و به يکی از مسؤلين روزنامه (مسعود شاهمرادی) دادم. گفت پس صبر کنيد ۵ تومان بقيه‌اش را بدهم. گفتم آن ۵ تومان هم برای اينکه کار فرهنگی می‌کنيد! دو، سه نفری از خنده روده‌بر شدند. الان هم که فکر می‌کنم خودم خنده‌ام می‌گيرد. منظورم اين بود که شما کارتان خيلی بيشتر از اين‌ها ارزش دارد اما به طرز خنده‌آوری بيان کردم!

  نظرات ()
مطالب اخیر یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت! بازگشت به دوره‌ی جوانی! نظرسنجی درباره‌ی کیفیت خدمات تعطیلات رسمی ایران در تقویم‌های بین‌المللی استاد خوب / استاد بد روز اول در دانشگاه UoR1
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٤) نکات و حکمت‌ها (٥۱) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢۳) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) درس‌های پدر (۱۳) نقد و نظر (۱٢) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱٠) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب