حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
باقیمانده از سوئد نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/٢۸
  1. بیش از حد پولدار بودن در نگاه مردم منفور است. گویا اواخر وضع کمی بهتر شده است. می‌گویند تا چند سال پیش اگر مثلاً جوانی ماشین خیلی گران قیمتی زیر پایش بود چپ چپ نگاهش می‌کردند و حکم از کجا آورده‌ای را برایش صادر می‌کردند. استدلالشان هم این است که اگر کسی سالم زندگی کند آن قدر کنترل‌های مالیاتی و غیره بر رویش است که نمی‌تواند زیاد از حد و یک شبه پولدار شود. ایده این است که یک زندگی نرمال و پیشرفت تدریجی بر پایه‌ی اقساط شهروندان داشته باشند.
  2. به ندرت زندگی تجملاتی،‌ خانه‌های خیلی شیک یا ماشین‌های آخرین مدل دیده می‌شد. حتی تا چند سال پیش رستوران و مراکز خرید زیادی در شهر نبوده است. خیلی هم رسم نبوده است که خانواده‌ها بیرون از خانه غذا بخورند.
  3. بر روی لپ‌تاپ یکی از کارمندان به جای My computer یک عبارت سوئدی نوشته بود. کلمه‌ی اول آن با کلمه‌ی اول ترجمه‌ی سوئدی My Documents که به معنی من بود متفاوت بود. سر شام به رئیس و مدیر پروژه‌ی سولید این موضوع را گفتم. خیلی حیرت‌زده شدند و گفتند تا به حال به این موضوع فکر نکردند. توضیح دادند که ترجمه‌ی سوئدی ویندوز، My Computer به «این کامپیوتر» ترجمه شده است. دلیلش را نمی‌دانستند.
  4. یکی‌شان داشت ارائه می‌داد وسط ارائه‌اش چند بار موبایلش زنگ زد و جواب نداد. دید ول نمی‌کند. گفت «اوه خدای من! چه اتفاقی افتاده است.» به سوئدی تلفن را جواب داد و زود قطع کرد. به نظر گفته است که دارم سخنرانی می‌کنم و مسأله‌ی مهمی در کار نبوده است. بعد عذرخواهی کرد و گفت زنم بود! فهمیدم این یک مسأله‌ی جهانی است!
  5. مردم سوئد پروتستان هستند و گویا زیاد مذهبی نیستند.
  6. نوبل سوئدی بوده است.
  7. طبق قانون ماشین‌ها باید در طول روز هم چراغ ماشینشان را روشن کنند.
  8. به تازگی فرستنده‌های سوئد دیجیتال شده‌اند. به همین خاطر مردم یا باید تلویزیون‌شان را عوض کنند یا از جعبه‌های مبدل واسط استفاده کنند یا به ماهواره روی آورند.
  نظرات ()
سوئد - روز آخر نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/٢٥
  1. نسبت جمعیت ایرانی به جمعیت کل سوئد در مقایسه با دیگر کشورهای اروپایی زیاد است.
  2. جالب است بدانید که جمعیت کل سوئد ۹ میلیون و استکهلم یک میلیون است. آن وقت این همه صنایع و شرکت بزرگ مثل ASSA ABLOY  و Erricson.
  3. وقتی هیأتی از ایران به ASSA یا Erricson می‌رود پرچم ایران را می‌زنند. به نظرم احترام بسیار خوبی است.
  4. اقتصاد بر پایه‌ی مالیات است. این طور که من شنیدم بر روی هر خرید ۲۵٪ به عنوان مالیات می‌افزایند که واقعاً گردن‌شکن است! می‌گفتند مالیاتی که کارفرما باید بابت هر کارمند بدهد حدودی معادل حقوقش است! از این رو تا آن جا که ممکن است در روال‌های اداری انسان را حذف کرده‌اند و ماشین گذاشته‌اند. مثلاً چیزهایی مثل منشی،‌ آبدارچی و ... در ادارات وجود ندارد. به جای منشی معمولاً به شکل outsource از call center استفاده می‌کنند. به جای آبدارچی از دستگاه‌های چای و قهوه‌ساز. کسی هم به کسی دستور نمی‌دهد. هر کس هر چه می‌خواهد خودش سفارش می‌دهد یا می‌رود می‌آورد. خط تولید ASSA هم که تمام رباتیک بود. حتی بعضی از اعمال QC را هم ربات انجام می‌داد. اتوماسیون بین تولید، سفارش و انبار هم واقعاً جالب بود و روال‌ها را سریع می‌کرد.
  5. بر پایه‌ی تجارت الکترونیکی و اتوماسیون کاری کرده‌اند که حتی‌المقدور دست کسی پول نقد نباشد و پول نقدی جا به جا نشود. اصلاً معنی ندارد اگر کسی بیش از یک حدی از بانک درخواست پول نقد داشته باشد. اگر بخواهد باید از چند روز قبل اعلام کند تا بانک تأمین کند. خود بانک‌ها هم پول نقد زیادی ندارند.
  6. بلیط برگشت ‌‌‌‌‌‌‌Business Class بود. چشمتان روز بد نبیند. از وقتی سوار شدیم تا پیاده شویم یک بند غذاهای جورواجور و اجق وجق جلومان گذاشتند که با سلیقه‌ی من اصلاً سازگار نبود.
  7. سبکباری چیزی است که من بسیار به آن اعتقاد دارم و در سفرهایم هم لذتش را برده‌ام. در مهرآباد اغلب چهار، پنج‌تا چمدان بزرگ و پر بار داشتند و کلی دردسر حمل، گمرک و red line. من با چمدانی خالی‌تر از آنی که برده بودم آسوده از مسیر سبز و سایر مراحل رد شدم.
  نظرات ()
سوئد-روز چهارم و پنجم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
  1. روز چهارم (سه شنبه) به شهری رفتیم که ASSA در آن قرار دارد. اسم شهر را به خاطر نسپردم. بازدید از کارخانه و موزه‌ی ASSA واقعاً شگفت‌انگیز بود. بیش از ۱۲۵ سال سابقه و ده‌ها شرکت زیر مجموعه. بعد از آن هم به شهر گوتنبرگ رفتیم. خودشان آن را چیزی شبیه یوتوبوری تلفظ می‌کنند!
  2. تمام این کشور پوشیده از کاج است و بس! تا گوتنبرگ ۴-۵ ساعت راه بود. هتلی که در آن مستقر شدیم Riverton نام داشت و دید بسیار خوبی به دریای مجاورش داشت.
  3. صبح روز چهارشنبه، جلسه در گوتنبرگ بسیار چالش‌آمیز و مفید بود. بر اساس صحبت‌های روزهای قبل هر چه لشگر داشتند جمع کرده بودند و برای جلسه آماده بودند اما اصلاً تصورش را هم نمی‌کردند که با این همه سؤال مواجه شوند. به همین خاطر پیش‌بینی ناهار نکرده بودند. جلسه با HID، شرکای توسعه‌ی Solid و مدیر محصول ARX بود. ارائه‌ی HID بسیار مفید و آموزنده بود و هر چه پرسیدیم با آمادگی جواب داد.
  4. گوتنبرگ به نظرم مفرح‌تر از استکهلم آمد. خودشان هم به این نکته اشاره داشتند. یک خیابانی دارد که به آن از جهت تفریحی بودند می‌نازند.
  5. اتاقی که در هتل به من رسید طبقه‌های انتهایی بود و پوشش وایرلس نداشت. هر چند که یک حساب ۸ ساعته‌ی استفاده از اینترنت مجانی در پذیرش داد.
  6. اینجا کشور شمع است. روی همه‌ی میزها شمع وجود دارد.
  7. بعد از دیدن اینجا یک فرضیه در ذهنم شکل گرفته است: این کشور، مهد Access Control است. با آنکه به هیچ وجه نگاه امنیتی در کشور حاکم نیست و تهدیدهای امنیتی جدی ندارند اغلب درها مجهز به سیستم‌های Access Control است. از خانه‌ها گرفته، تا آسانسورها، هتل‌ها و ... اغلب هم محصولات ASSA هستند. اصولاً ASSA شرکتی باقی نگذاشته است و هر چه رقیب بوده است خریده است.
  8. بعد از جلسه در گوتنبرگ به استکهلم برگشتیم. همراهمان برگشتش را دو روز عقب انداخت. من خسته شده‌ام و اگر مشکل خاصی پیش نیاید همان پنج‌شنبه بر می‌گردم. مدیرمان دیروز می‌گفت از آن جا قطار بگیر برو آلمان برای سبیت. نپذیرفتم.
  9. بین برنامه‌ها از دانشگاه IT Kista و Kista Science Tower هم بازدید کردیم.
  نظرات ()
سوئد - روز سوم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/٢٢
  1. ASSAای‌ها خیلی تحویل گرفته بودند. از رئیس solid تا مدیر پروژه‌شان آمدند. تمام Solid را گشتیم و کلی اطلاعات گرفتیم. از این همه منطقی بودن،‌ شفاف بودن و حوصله لجم گرفته بود. زیادی بچه مثبت هستند. اولش توضیح داد که ما یک مخلوط از جوانی و تجربه درست کردیم. مدیرانشان جوان و تکنیسین‌هایشان با تجربه بودند. با مدیر پروژه و رئیس Solid خیلی رفیق شدیم و شام را هم با هم در یک رستوران خوردیم که به خوابم هم تصور نمی‌کردم. اروپای دهه‌ی ۱۴-۱۵ را تصور کنید. اصولاً این جماعت خیلی به گذشته‌شان علاقه دارند و بخش عمده‌ای از شهر را به همان شکل قدیمی نگه داشته‌اند. رستوران ساختار کاملاً‌ قدیمی و با شمع روشن بود. البته من خیلی از این فضاها بدم می‌آید و همیشه یاد اولیورتویست می‌افتم که از بچگی از سریالش متنفر بودم.
  2. اگر من جای آن‌ها بودم با این همه عیب و ایراد که به سیستم‌شان گرفتم و زبان‌درازی‌هایی که کردم حتماً یک جواب درست و حسابی به طرف مقابل می‌دادم. من حتی با کمال پررویی به این سمت بردمشان که باید اپن سورس شوید یا حداقل به ما سورستان را بدهید. بیچاره‌ها هیچی نگفتند و حاضر بودند. توی ایران شما به یک شرکت این حرف را بزن ببین چه باهت می‌کند.
  3. شام و ناهار بیشتر نظاره‌گر بودم. برای شام گارسون رستوران گیر داده بود که من هم مثل تو از بادمجان بدم می‌آید ولی این را بخور چیز دیگری است. آخرش رفت برایم آورد و بالا سرم ایستاده بود که باید این را امتحان کنی. می‌رفت برایم آب میوه می‌آورد می‌گفت به شرطی بهت می‌دهم که این را بخوری.
  4. سر شام خیلی بحث‌های خوبی در گرفت. مفصل است. درباره‌ی ایران منطقی فکر می‌کردند. دعوت کردم به ایران بیایند. رسانه‌هایشان خیلی بد ایران را جلوه می‌دهند. خودشان هم معتقد بودند هر کس از نزدیک ایران را دیده است نظرش عوض شده است.
  5. دیروز خیلی برنامه‌ی کاری سنگین بود و از صبح تا شب یک بند حرف زدیم.
  6. شهر از روز دوم-سوم دلم را زد. شاید هم به خاطر دوری است و به شهر ربطی ندارد.
  نظرات ()
سوئد- روز دوم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/٢٠
  1. دومین مشکل عمده‌ام که فکر می‌کنم دیگر امروز به آن عادت کنم عدم انطباق عادات خواب و بیداری با ایران است. مثلاً دیشب اواسط مراسم عزاداری نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم (حدود ۸ شب) و خوابم برد. در عوض صبح زود (حدود ۴) این جا از خواب پریدم.
  2. سومین مشکل، سگ! آخر بین این همه حیوان آرام و ملوس چطور سگ را انتخاب کرده‌اند؟ تعجب می‌کنم زن‌ها که باید روحیه‌ای لطیف داشته باشند چه طور با حیوانی که دندان‌های تیز و حالت‌های هجومی دارد این قدر رابطه‌ی صمیمی و عاطفی برقرار می‌کنند؟ واقعاً سگ می‌ترساندم و عذابم می‌دهد. نامردها سگ‌هایشان از فاصله‌ی چند سانتی‌متری آدم عبور می‌کند!
  3. امروز چون تعطیل است زود تر از ۹ رستوران برای صبحانه باز نمی‌شد. من هم بی‌خوابی به سرم زده بود بعد از نماز. به هر حال رفتم برای صبحانه. رستوران در مرکز خرید هتل بود. ارتباط بین ساختمان‌ها جالب است و در این پست نمی‌گنجد. بر خلاف انتظارم سلف سرویس نبود. یک ساندویچ،‌ یک آب پرتقال و یک قهوه بهم داد. مسؤلش یک خانم عراقی بود. شانس آوردم و ازش درباره‌ی محتوایش پرسیدم. گفت پنیر به علاوه‌ی گوشت خوک! درست انگلیسی بلد نبود و به سختی با ترکیب عربی و انگلیسی ازش خواستم با یک چیز دیگر عوضش کند. یک کیک گرفتم که رویش چیزی بود به اسم کرم فیلادلفیا. یک خرده خوردم و چون نمی‌دانستم چه کوفتی است از خیرش گذشتم. پرسیدم فیلادلفیا دیگر چیست؟ توضیحی نداشت. ترسیدم شاید این هم از گوشت سگی، خوکی یا چیزی درست شده باشد.
  4. مرکز خریدشان هم مثل بقیه‌ی شهر خیلی خلوت است؟ این‌ها از کجا درآمد کسب می‌کنند؟
  5. کلی چیز دیگر نوشته بودم که به مرحمت پرشین بلاگ از دست رفت. حوصله‌ی بازنویسی ندارم.
  نظرات ()
سوئد- روز اول نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/۱٩

نمی‌توانم پنهان کنم که تجربه‌ی بزرگی است. واقعاً پیش از آن که بیایم چنین تصوری نداشتم. همیشه از تجربه‌های جدید و متفاوت لذت برده‌ام. بدون ترتیب خاصی می‌نویسم.

  1.  من هتل‌های خوب چه در ایران، چه در خارج زیاد دیده‌ام. اما اینی که درش هستم با بقیه متفاوت و به نوعی دوست‌داشتنی‌تر است. تا قبل از که بیایم فکر می‌کردم یک چیزی شبیه بقیه‌ی هتل‌ها است. اگر دقت کرده باشید هتل‌ها از استانداردها، معماری، چینش . روال‌های مشابهی استفاده می‌کنند که بعد از مدتی تکراری می‌شود. شاید دلیل تفاوت این جا این باشد که هتل آپارتمان است. پیشتر هتل آپارتمان نبوده‌ام. اگر کسی می‌داند توضیح دهد. نمایی از هتل را ببینید: http://www.accome.com/component/option,com_wrapper/Itemid,67/
  2. پذیرش و لابی هتل مثل بقیه‌ی شهر، فرودگاه و خیابان‌ها خلوت و آرام بود. تا اینجا بسیار شهر آرامی به نظر می‌رسد. چیزی که هر انسانی به خصوص ما تهرانی‌ها برایش له له می‌زنیم. یک رسپشنیست بسیار با حال. فکر می‌کنم کلاً اسکاندیناوی‌ها با حالند؟ درباره‌ی اینترنت پرسیدم یک کابل cat 5 بهم داد. زدم به سوکت اتاق. سرعت دانلود و آپلود حدود ۳۵۰ کیلوبیت بر ثانیه است. از آن مهم‌تر کوتاهی تأخیر است. حدود ۱۲۰میلی‌ثانیه با جاهایی مثل گوگل و یاهو. گوگل و یاهو به طرز خیره‌کننده‌ای فراخوانی می‌شوند. ما در تهران با اینکه پهنای باندمان بیشتر است چنین تجربه‌ای را حتی در زمان خلوتی نداشتم. همه‌ی اینها رایگان است. شنیدم بخش‌های عمده‌ای از شهر تحت پوشش اینترنت بی‌سیم رایگان است.
  3. این منطقه‌ای که ما هستیم اسمش kista است. گویا خودشان شیستا می‌خوانند. همراهمان می‌گفت ki را شی می‌خوانند. منطقه‌ی جالبی است و اطلاعات خوبی درباره‌اش به دست آوردم. به طور خلاصه یک جورهایی می‌خواسته دره‌ی سیلیکون اروپا شود. یک پارک علمی است که شرکت‌های بزرگ ICT در آن جمع شده‌اند.
  4. از درون هواپیما که شهر را نگاه می‌کردی واقعاً جغرافیای منحصری داشت. پوشش سوزنی، جزیره‌های کوچک و تکه تکه، آثار برف و ... جنگل و زیبایی‌های طبیعی دیگر شهر را فرا گرفته است.
  5. امروز هوا خیلی خوب و آفتابی بود. می‌گفتند یک هفته پیش ۱۰-۱۵ درجه زیر صفر بوده است.
  6. با تهران ۲.۵ اختلاف ساعت دارد.
  7. در حال حاضر بزرگ‌ترین مسأله‌ام توالت‌های فرنگی است که کنارشان شیر آب ندارد. من در کار بهداشت این جماعت مانده‌ام.
  8. با اینکه زبان اولشان سوئدی است گویا اغلب مردم انگلیسی را روان صحبت می‌کنند. تا حالا که من خلافش را ندیدم.
  9. استکهلم طبق گفته‌ی مدعیان از مرتب‌ترین و منظم‌ترین شهرهای اروپا است.
  10. روزهای آینده قرار است به گوتنبرگ و یک شهر دیگر که اسمش را هنوز یاد نگرفته‌ام برویم.
  11. شنیدم در معاملات دلار مرسوم نیست و حتماً باید دلار را به کرون تبدیل کرد.
  12. امشب قرار است به مناسبت اربعین به یک مسجد جهت عزاداری برویم.
  13. امروز ساعت ۱۴:۱۰ صدای ناقوس کلیسا به صدا در آمد. شنبه بود. ربطش را نفهمیدم. شما می‌دانید؟
  14. به پذیرش زنگ زدم می‌گویم اتاقم سرد است، چه کنم؟ می‌گوید راستش را بخواهید من شب اولم است درست نمی‌دانم.
  15. آب شیر آشامیدنی و از بهترین آب‌های دنیا است.
  نظرات ()
فشار کاری آخر سال نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/۱٦

خیلی پیشتر در مذمت تعطیلات سال نو نوشته بودم. اکنون از زاویه‌ای دیگر:

این روزها که فشار کاری زیاد است برایم عجیب بود که آیا همه جای دنیا آخر سال فشار کار و جنب و جوش مردم زیاد می‌شود؟ به خودم که نگریستم دیدم بخش عمده‌ای از این جنب و جوش به دلیل نگرانی از تعطیل یا معلق بودن بسیاری از خدمات اجتماعی در تعطیلات نوروز است. حدود ۲۰ روز مملکت در خاموشی به سر می‌برد و خدا نکند در این ایام نیاز به سرویس فوری باشد. این روزها که به دلیل شرائط خاص زندگی به بعضی از این خدمات در این ایام نیاز دارم فشار را بیشتر حس می‌کنم. باید نگران تعطیلی بانک‌ها،‌ بسیاری از مراکز خرید مایحتاج، تعطیلی روزنامه‌ها، سازمان‌ها و نهادهای خدماتی،‌ روزنامه‌ها، پر بودن ظرفیت و پر خطر بودن مسیرهای حمل و نقل، دانشگاه‌ها، ادارات و ... بود.

واقعاً نمی‌خواهیم فکری به حال تعطیلات نوروز بکنیم؟

از همه‌ی این حرف‌ها گذشته، من دیروز بوی بهار را شنیدم.

  نظرات ()
درباره‌ی پیشرفت‌های فناوری اطلاعات پاکستان نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/۱٥

پیشتر برایتان از افغانستان گفتم. + امروز می‌خواهم از پاکستان بگویم:http://www.s-iii.com

سایت به اندازه‌ی کافی گویا است. البته اطلاعات بیشتری درباره‌ی پیشرفتش دارم ولی مطمئن نیستم چه بخش‌هایی از آن قابل اعلام عمومی است. اگر بخش اخبار سایت را نگاه کنید خیلی چیزها دستتان می‌آید.

تعجب نکنید بله پاکستان است. همین کنار دست ما. بسیار هم با ما قرابت فرهنگی و ... دارد. ساختار حکومتی‌اش هم بی‌شباهت به ما نیست. فکر می‌کنم دیگر وقتش است که از غر زدن دست برداریم و کمی کار کنیم. بد جوری داریم عقب می‌افتیم.

جالب است بدانید مدیرانش در شرکت‌های بزرگی مثل IBM در آمریکا و کانادا مشغول به کار بودند. به کشورشان برگشتند و چنین کردند.

  نظرات ()
از دلايلی که کمتر باید وبلاگ نوشت! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/٥

من به یک اصل معتقدم: اگر نمی‌توانی بهتر از حافظ،‌سعدی یا دیگر بزرگان شعر بگویی نباید منتشر کنی. البته کلی تبصره و ماده دارد. اما کلیتش بر جا است. اگر می‌خواهم حرفی بنویسم که به شکل بهتر قبل از من گفته شده است چرا باید بگویم؟ بهتر نیست به همان‌ها ارجاع دهم یا تأکید و تکرار کنم؟

واقعیت این است که من خیلی وقت‌ها در خودم حرف نوی نمی‌بینم و خاموشی را ترجیح می‌دهم. این روزها آن قدر وبلاگ زیاد شده است و به تناسب آن وبلاگ خوب که کمتر حرف ناگفته‌ای می‌ماند و من بیشتر وقت خودم صرف خواندن و استفاده‌ی از آن‌ها می‌شود.

  نظرات ()
هکر مهربان! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/٢

هکر مهربان!

از اینکه اکانت یاهویم را برگرداندی سپاسگزارم! هم‌چنین از تو سپاسگزارم که بیشتر خطر استفاده از سرویس‌های رایگان و عمومی را گوشزد کردی. نمی‌دانم این جا را می‌خوانی یا نه. اما بهر حال بعد از اینکه قیدش را زده بودم خوشحالم کردی. فکر کردم دیدم چیز مهمی در آن ندارم و اغلب ایمیل‌های مهم و کاریم را خوشبختانه با ایمیل‌های داخلی فرستاده بودم. حتی اگر اصرار یکی از دوستان نبود قصد نداشتم password ام را عوض کنم. چون واقعاً چیز پنهانی درش نداشتم و به این password عادت کرده بودم.

قبل از اینکه بروم برای نماز مسنجرم را روشن کردم و دکمه‌ی sign-in را زدم به این امید که شاید تا من بر می‌گردم درست شود. بالاخره باز هم لطف خدا شاملمان شد.

  نظرات ()
هک شدم! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/٢

ایمیل یاهویم ناغافل هک شد! خیلی ساده‌تر از آن که فکرش را بشود کرد. چرایی و چگونگی‌اش بماند. آن چه مهم است تجربه‌ی حس هک‌شدگی است.

 سال‌ها است که از آن استفاده می‌کنم و احتمالاً اطلاعات مهم زیادی در آن است. با از دست دادن آن خیلی چیزهای دیگر را نیز از دست دادم. حالا آن هکر هر جور که بخواهد می‌تواند با من بازی کند. جالب است یک عمر به ملت در همین وبلاگ و جاهای دیگر توصیه کرده بودیم که از ایمیل یاهو استفاده نکنند ولی شرائط به گونه‌ای پیشرفت که به دلایل بسیاری ترجیح بر آن بود. این هم نتیجه‌اش. اگر این CE درست سرویس می‌داد و یک spam filter خوب رویش بود ...

به هر حال تا آن جا هم که می‌دانم هکرش نه ردی از خود به جای گذاشته است نه حاضر به معامله است. باز صد رحمت به هکرهایی که حاضر به معامله می‌شوند. این یکی احتمالاً فقط می‌خواسته بچزاند.

  نظرات ()
کاهش سقف وام مسکن بانک پارسیان نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٥/۱٢/۱

امروز متوجه شدم که بانک پارسیان سقف وام خرید مسکن را که قبلاً ۵۰ میلیون تومان بود به ۲۰ میلیون کاهش داده است. این خبر شاید در نگاه اول برایم حکم نقش بر آب شدن رؤیاهایم را داشت. رؤیاهایی که خیلی از واقعیت فاصله داشت و بر پایه‌ی شانس و امید به آینده بنا شده بود. اما اگر بخواهم مثبت بنگرم خاصیتش این است که دیگر بی‌جهت ذهنم را مشغول این گزینه نمی‌کنم.

بعضی مواقع که انسان بین چند گزینه قرار می‌گیرد و گیج می‌شود آرزو می‌کند کاش این همه حق اختیار و انتخاب نداشت.

  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب