حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
باور عاشورا نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/٢٩

پدرم از یکی از علمای قدیم نقل می‌کرد که فلان کس می‌گفت: من در اخبار، کتب و منابر خوانده بودم و شنیده بودم که امام حسین را به فلان طریق در کربلا کشته‌اند. خودم هم بارها برای مردم روضه‌اش را خوانده‌ام. با این حال باورم نمی‌آمد. می‌گفتم آخر چه طور ممکن است هم‌چنین اتفاقی افتاده باشد که مسلمانان پسر پیامبرشان را چنین بکشند. تا اینکه به چشم خودم در تهران دیدم که شیخ فضل الله نوری را مشروطه‌خواهان به جرم مخالفت با مشروطه‌خواهی به دار آویختند و پسرش هم بر دار پدرش شادی می‌کند. آن گاه باورم شد که عاشورا هم امکان‌پذیر بوده است.

واقعیتش باور و تصور عاشورا سخت است. دهه‌ی محرم بیشتر برای من تا شب دهم معنا دارد. تصور باقی قضایا برای هر کسی تحمل‌پذیر نیست.

  نظرات ()
خدا امیدتان را ناامید نکند! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
۱-او را «ابوالقِربه» (پدر مشک) هم میگفتند به خاطر مشکِ آبی که به دوش میگرفت و از کودکی میان بنی هاشم سقّایی می‏کرد. «سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر کربلا، ساقی کاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه‏های ابا عبدالله(ع) بود و یکی از مسؤولیتهایش در کربلا تأمین آب برای خیمه‏های امام بود. وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یک بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شکافت و از فرات آب به خیمه‏ها آورد.

۲- بعد از ظهر روز نهم بود. نیروهای دشمن آماده‌ی جنگ شدند و جمعی به طرف اردوگاه امام تاختند. امام به عباس گفت: قربان شکل ماهت برادر (به تعبیرمن) برو ببین اینان چه می‌گویند، چه می‌خواهند، برای چه به این سو تاخته‌اند.
.... عباس خبر را رساند و امام پاسخ داد: ... برادرم عباس برو و اگر بتوانی از اینان امشب را مهلت بگیر.

۳- شب آخر کار کشیک و حراست از خیمه‌ها به عهده‌ی عباس بود. تا صبح پاسداری می‌داد. کسی جرأت نداشت به خیمه‌های اهل بیت نزدیک شود.

۴- عملداری در میدان‌های نبرد قدیم نقش حساسی بود. شاید به تعبیری قائم مقام یا وزیر امام محسوب می‌شد. آخر موسای نبی هم که می‌خواست به نبرد فرعون برود از خدا خواست که برادرش هارون را وزیرش سازد. دست تنها به مقابله‌ی این خبائث رفتن سخت است. روز عاشورا هر جا نبرد گره می‌خورد و عده‌ای در محاصره قرار می‌گرفتند امام، عباس را می‌فرستاد و محاصره را می‌شکافت.

۵- اطرافیان روی عباس حساب باز می‌کردند. قبلاً یکبار دیگر برایشان آب آورده بود. بعد از ظهر عاشورا بود. نیروهای تحت فرمان عباس به شهادت رسیده بودند. فکر می‌کنم دیگر کس زیادی نمانده بود. حسین مانده بود و عباسش. عباس آمد اجازه‌ی رفتن بگیرد. راوی عرب درباره‌ی امام می‌گوید فبکی بکائاً شدیداً. بکی بکائاً در عربی یعنی گریه‌ی شدید. حالا یک شدید دیگر هم انتهایش اضافه شده است. علی اکبر که می‌خواست برود می‌گویند امام نگاه ناامیدانه‌ای بهش انداخت. عباس خیلی جنگاور بود. امام رویش خیلی حساب باز می‌کرد و بهش امیدوار بود.

۶- امام می‌گفت داداشم تو پرچمدار منی اگر بروی لشگرم از هم می‌پاشد. شاید عباس تو دلش می‌گفت آخر برادر کدام لشگر؟ مگر کسی هم باقی مانده است؟ کنایه بود دیگر برادر. می‌خواست بفهماند که ستون لشگرش تویی. قوت قلب هستی. عباس اصرار می‌کرد. حالش گرفته بود از این همه نامردی و نامردمی. خودش اهل مروت و معرفت بود. به امام گفت سینه‌ام تنگ شده است بگذار بروم.
رفتارشان از انصاف به دور بود. می‌خواهی بجنگی مردانه بجنگ. دین نداری آزاده باش. آب را چرا می‌بندی؟ از پشت چرا قایم می‌شوی و حمله می‌کنی؟
امام پیش خودش فکر کرد که تا ساعاتی دیگر من و عباس هم می‌رویم. این زن و بچه‌ها تشنه نمانند. من نمی‌دانم و جایی هم ندیدم بالآخره بعد از همه‌ی ماجراهای عاشورا به این زن و بچه‌ها آب دادند؟

۷- انکسار ظهر، قلت حیله، قطع رجاء. امام کاشف الکرب عن وجه الحسین را از دست داد. کاشف الکرب می‌دانید یعنی چه؟ یعنی هر وقت غبار غم چهره‌ی امام معصوم را می‌گرفت عباس غم را از چهره‌اش می‌زدود. و می‌دانید داشتن یک هم‌چنین یاور غمگشایی در سختی‌ها یعنی چه؟ شما را به خدا امروز روز عباس است یا روز حسین؟ برای کدامشان باید گریست؟ مادرش ام البنین یادمان داده است. وقتی کاروان به مدینه بر گشت سراغ کربلاء را می‌گرفت. دانه دانه بهش خبر کشته شدن فرزندانش را می‌دادند. عباس را گذاشته بودند آخرش بگویند. فریاد کرد: «همه‌ی بچه‌های من و همه‌ی آنچه زیر این گنبد میناست به فدای ابی عبدالله. بگو از او چه خبر؟» آگاه که شد صیحه می‌کشید، روی می‌خراشید و ...
می‌گویند این مادر بعد از علی(ع) به احترامش بیش از بیست سال شوهر نکرد. چه می‌کند ادب؟

۸- داستان کشته‌شدن ناجوانمردانه‌ی عباس را می‌دانید. برایم پذیرشش ساده‌تر است تا درک ناامیدی‌اش و حسرت به دل ماندنش. امید عباس قطع شد. امید حسین به عباس قطع شد. امید بچه‌ها به آب قطع شد. خدایا آن روز چه صحنه‌ای بوده است؟

جا دارد از خجالت سقا اگر بمیرد
از دست خالی او حسین بوسه بچیند
...
پیشانی‌ام شکسته و دستم بریده
باید که سقایی کنم با اشک دیده


۹- به قول امام سجاد «خدا عمویمان عباس را رحمت کند.» در سختی‌ها و تنهایی‌های روز عاشورا کمک‌کار خوبی بود. انصافاً خوب مایه گذاشت. بعد از آن که شمر برای عباس امان نامه آورد. زهیر صدایش کرد و حکایت درخواست پدرش از عقیل برای خواستگاری همسری شجاع برایش گفت. بعد گفت: پدرت تو را برای چنین روزی می‌خواست. نکند برادرت را تنها بگذاری. عباس پاسخ داد: « ای زهیر، آیا در روزی این چنین، تو می‏خواهی به من روحیه بدهی و تشویقم کنی؟ به خدا سوگند، امروز چیزی نشان دهم که هرگز ندیده‏ای و حماسه‏ای بیافرینم که نشنیده‌ای...»

۱۰- بعضی‌ها تصویری که از عباس ترسیم می‌کنند شبیه یک پهلوان بامرام است. از این رو قشر زیادی از تیپ‌های لوطی با عباس ارتباط عاطفی برقرار می‌کنند. انسانیت و آزادمری چیزی است که همه‌ی ابناء بشر از هر دین و آیینی می‌پسندند. عباس خیلی در این ویژگی شاخص بود. منتها باید دقت کرد عباس حرفه‌اش جنگاوری نبود. عباس صاحب نگاهی عمیق، علم و فهم بالای دینی بود. خدای ناکرده تصور نشود که زور بازوی زیادی داشت و لوطی بود. وقتی امام ازش خواست که برود آب بیاورد ابتدا رفت آن‌ها را نصیحت کرد. با آن همه جنایات که کرده بودند باز امید اصلاح و بازگشت داشت. از در گفت و گو وارد شد. جواب گستاخانه‌ای دادند و ناچار متوسل به زور شدند.

خدایا به حق حسین، عباس و سکینه امید هیچ مسلمانی را نا امید نکن. خدایا ما به رهایی از آتشت و شمول رحمتت امید بسته‌ایم.

پی‌نوشت: مجید هم بالاخره نوشت. الحق خیلی بهتر از من.http://www.majidiat.blogfa.com/post-202.aspx

  نظرات ()
حاج آقای مجتهدی و باقی قضایا نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/٢۸
۱- نه اینکه یادم رفته باشد چه قرار و برنامه‌ای با هم تنظیم کرده‌ایم. حسی مشابه مجید دارم. از عباس نوشتن سخت است طوری که حقش خیلی ضایع نشود. اساساً این شب‌ها و روزها روضه نمی‌خواهد. از کجایش بگویی و از چه بگویی؟ بگذارید با علی‌اکبر خودم را گرم کنم ببینم می‌توانم سراغ عباس بروم.

۲- امروز یاد روضه‌های دهه‌ی اول منزل آقای مجتهدی افتادم. نمی‌دانم امسال که خودش نیست روضه‌اش هست؟ با همه‌ی انتقاداتی که به برخی شیوه‌های رفتاری‌اش داشتم رفتنش برایم ناگوارتر از بسیاری از علمایی بود که این اواخر از دست رفتند. شیرینی خاصی داشت. پنج‌شنبه که گذشت روز علی اکبر بود. من چندین سال با مجید این روز را به روضه‌اش رفتیم. آقای مجتهدی معمولاً وقتی روضه گرم می‌شد با صدای بلند می‌گفت دروغ است که شمر امام حسین را کشت علی‌اکبر کشت. معمولاً هم آقای سیبوی شعر معروف وساده‌ی زیر را به همان لحن سنتی می‌خواند و من چه قدر دوستش دارم.

جوانان بنی‌هاشم بیایید
علی را بر در خیمه رسانید
خدا داند که من طاقت ندارم
علی را بر در خیمه رسانم
  نظرات ()
یک قلپ نوشیدنی گوارا و آرام‌بخش نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/٢۳
اصلاً بیایید عجالتاً جایگاه گوینده را نادیده بگیریم. مثلاً (پناه بر خدا) جایگاهی دست کم معادل آنتونی رابینز یا (با شرم) ناپلئون. چه می‌شود گفت وقتی چنین فهرستهایی از سخنان بزرگان در جامعه مورد اقبال قرار می‌گیرد؟ با همان دیدگاه منفعت‌طلبانه که به دنبال اصلاح امورات جاری هستید با من بیایید. با همان نگرشی که به فکر بیشینه کردن منافع دنیایی هستید اگر دقیق‌تر بنگرید باز هم راه از همین جا می‌گذرد. مگر دنبال آرامش روزمره نیستید چرا بی‌جهت دنبال میان‌بر می‌گردید؟ راه اینجا است. باور بفرمایید اساساً این دو روی سکه‌ی دنیا و آخرت دو چیز نیست که شما بخواهی از هم جدایش کنی.
کاری ندارم آیینت چیست و مرامت کدام است. بعید است که بتوانی خود را بی‌نیاز از این اندرزها بدانی. بخش‌هایی از این قطعه که با حال و هوای این روزهایم سازگارتر است جدا کرده‌ام تا شما هم بچشید. مرهمی است که به زخم‌هایت می‌نشیند و پنجره‌ای از روشنایی به تاریکخانه‌ی کدورت‌گرفته‌ی دلت می‌تاباند:

«... و بدانید که‌: در هر شرط‌ و موقعیّتی‌ که‌ کسی‌ به‌ دیگری‌ احسان‌ نموده‌ و چنین‌ می‌پندارد که‌ او به‌ شکرش‌ قیام‌ نکرده‌ و به‌ سپاس‌ برنخاسته‌ است‌، خداوند خودش‌ برای‌ او جزا و پاداش‌ است‌؛ چون‌ بخشش‌ خداوند فراوان‌تر و سرشارتر، و مزدش‌ بزرگتر است...

و بدانید که‌ حوائج‌ مردم‌ به‌ شما از جمله‌ نعمتهای‌ خداوندی‌ است‌ بر شما؛ پس‌ با این‌ نیازمندیها با ملال‌ و خستگی‌ مواجه‌ نشوید تا آن‌ نعمتها به‌ مکافات‌ و انتقام‌ تبدیل‌ نشود.

ای‌ مردم‌! کسی که‌ بخشش‌ کند سرور و بزرگ‌ می‌شود؛ و کسی‌ که‌ بخل‌ ورزد به‌ پستی‌ می‌گراید. و سخی‌ترین‌ مردم‌ آنکس‌ است‌ که‌ ببخشد به‌ کسی‌ که‌ در او امید تلافی‌ و پاداش‌ ندارد. و باگذشت‌ترین‌ مردم‌ کسی‌ است‌ که‌ با وجود قدرت‌ و توانائی‌ عفو پیشه‌ گیرد. و پیوند کننده‌ترین‌ مردم‌ کسی‌ است‌ که‌ با افرادی‌ که‌ با او بریده‌اند بپیوندد.

تنه‌ درختان‌ و غیرها با وجود اتّکای‌ آنها به‌ ریشه‌های‌ خود، به‌ واسطه‌ شاخه‌ها بالا می‌روند و رشد می‌کنند و بهره‌ می‌دهند. پس‌ هر کس‌ برای‌ رسانیدن‌ خیری‌ به‌ برادرش‌ شتاب‌ ورزد؛ شاخه‌ای‌ از درخت‌ معنویّت‌ آفریده‌؛ فردا که‌ بر آن‌ وارد می‌شود آن‌ خیر را خواهد یافت‌.

و کسی‌ که‌ در احسانی‌ که‌ به‌ برادرش‌ کرده‌ است‌ خدا را در نظر داشته‌ و برای‌ رضای‌ او انجام‌ داده‌ است‌، خداوند در وقت‌ نیازمندی‌ او، آن‌ خیر را به‌ او می‌رساند؛ و بیشتر از آن‌ مقدار، از بلاهای‌ دنیا را از او می‌گرداند و دور می‌کند. و کسی‌ که‌ غم‌ و اندوه‌ مؤمنی‌ را بزداید، خداوند غم‌ و غصّه‌های‌ دنیا و آخرت‌ را از او می‌گرداند. و کسی‌ که‌ نیکوئی‌ کند، خداوند به‌ او نیکوئی‌ می‌کند. و البتّه‌ خداوند نیکوکاران‌ را دوست دارد.»

هر بار که کلماتی از این قبیله می‌شنوم بهتر در می‌یابم چرا می‌گویند «هر که خدا را می‌خواهد باید از ایشان شروع کند» یا شاعر می‌گوید «به خدا شناختم من به علی قسم خدا را».

حالا اگر حسابگری و اهل معامله بسم الله. واثق شو به الطاف خداوندی.
  نظرات ()
وجه تسمیه‌ی سوپور نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/۱۸
امروز ناهار را با یکی از دوستانی که در سوئد ساکن است بودیم. بعد بحث سوئد شد. می‌گفت سوئدی‌ها در راه‌اندازی چند حوزه در ایران در سال‌های دور مشارکت داشته‌اند از جمله سیستم شهری (شهرداری) و سیستم پست. بعد اشاره کرد کلمه‌ی سوپور ریشه‌ی سوئدی دارد. می‌گفت سوپ در سوئدی به معنای «آشغال‌ها» است. به هر حال این را هم به اقوالی که دیگران در ذیل نوشته‌ی گذشته درباره‌ي ریشه‌ی سوپور داشتند اضافه کنید.
  نظرات ()
این که نشد بانکداری اینترنتی! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/۱٦
وقتی شما بانکداری اینترنتی راه می‌اندازی یعنی همه‌ی مشتری‌هایت با یک نقطه سر و کار دارند. خوب این تمرکز کلی مزایا دارد و البته مشکلات خودش را هم دارد. حداقلش این است که این یک نقطه‌ی مجازی را عملاً به چند نقطه‌ی حقیقی تبدیل کنی. همه‌چیز را افزونه ببینی که قطعی سرویس به حداقل برسد. خوب من امروز از صبح با آن که کار واجب دارم و به دلیل برف سنگین سختم است که به بانک مراجعه کنم نمی‌توانم به سایت بانکداری اینترنتی بانک تجارت وصل شوم. در واقع بانکداری اینترنتی این جور وقت‌ها باید به کمک آدم بیاید. البته ناامید و شاکی هم نیستم. اول راه هستیم. درست می‌شود.
  نظرات ()
تدوین دانش نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
امروز ساعت‌ها اینترنت را زیر و رو می‌کردم تا بالاخره ببینم معادل انگلیسی «تدوین دانش» چیست؟ چند سالی است که این اصطلاح در مجامع آکادمیک باب شده است و عنوان بسیاری از پروژه‌های پژوهشی قرار می‌گیرد. از اولین باری که این کلمه را شنیدم این سؤال در ذهنم شکل گرفت که ترجمه‌ی چه اصطلاح خارجی است. با توجه به نگاه ترجمه‌ای حاکم بر کشور نمی‌توانستم بپذیرم که این اصطلاح یک ابداع بومی باشد نه ترجمه‌ای. به هر حال خیلی گشتم. به نسخه‌های انگلیسی سایت‌هایی که در آن‌ها عبارت تدوین دانش آمده بود مراجعه کردم. اغلب یا سایت انگلیسی نداشتند یا بخش انگلیسی‌شان خالی بود یا به نحوی از ترجمه‌ی این عبارت گذشته بودند. تنها جایی که این را ترجمه کرده بود سایتی مربوط به یکی از شرکت‌های سایپا بود که preparation of technical and technological know-how ترجمه کرده بود. قدری در حوالی این عبارت جستجو کردم بی‌ربط و غیرمعروف به نظر آمد. دیگری compilation را استفاده کرده بود. آن هم بی‌ارتباط از کار در آمد. از کلمات کلیدی که از نتایج جستجو به دست می‌آمد گام به گام جلو رفتم. چیزی که من به آن رسیدم به نظرم باید knowledge accumulation باشد. کسی می‌داند که این نظریه درست است؟ کسی می‌داند سابقه‌ی این عبارت «تدوین دانش» در کشور از کجا است؟
  نظرات ()
گریزی به حرفه‌ی خودمان نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
۱- من بعد از این همه سال هنوز هم نفهمیدم مردم جذب چی این Black Berry شده‌اند؟ آخر چه ایده‌ی فوق‌العاده‌ای پشت آن است؟ یعنی واقعاً این امکان push mail این قدر جذاب است؟ اگر جواب بله است که واقعاً امثال من بازار را خوب نمی‌شناسیم. البته اصلاً احتمال ضعیفی نیست. من بعضی مواقع فکر می‌کنم تک تک ایده‌هایی که ما رها کردیم را یک بازرگان به راحتی تبدیل به درآمد می‌کرد. سبب نوشتن، این خبر بود: http://www.shabakeh-mag.com/Articles/Show.aspx?n=1003297

۲- یکبار یکی از آگاهان داستان جالبی درباره‌ی تعارض مسائل فرهنگی و رواج فناوری اطلاعات می‌گفت: «روزی که راه آهن جمهوری اسلامی ایران برای نخستین بار تصمیم به فروش بلیط‌های قطار نوروزی از طریق اینترنت و پرداخت الکترونیکی گرفت از ساعت دوازده نیمه‌شب فروش بلیط از طریق اینترنت را آغاز کرد. افرادی به روال سابق از نصفه شب جلوی در راه آهن خوابیده بودند که صبح زود در آغاز فروش در ایستگاه، بلیط گیرشان بیاید. اما ناباورانه در همان اوایل صبح متوجه شدند کلی از بلیط‌ها تمام شد و به آن‌ها نرسید. گیج و عصبانی مانده بودند که چه طور هم‌چنین چیزی ممکن است و مگر کسی جلوتر از آن‌ها در صف بوده است.» سبب نوشتن، این خبر بود:
http://www.khabarkhabar.com/news.aspx?id=405387

۳- سومی‌اش یادم رفت! ما یک بنده‌خدایی را مسخره می‌کردیم که در انتهای عباراتت از علامت تعجب زیاد استفاده می‌کنی خودم هم به این مرض مبتلا شدم. چند نوشته‌ی قبلی را نگاه کنید متوجه می‌شوید. آقا شماتت نکنید عاقبت ندارد!
  نظرات ()
ناخوش احوالم! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/۱۳
سلام و هماره سلام. سلام و سلم و سلامتی. دلتان شاد و احوالتان خوش.
دوستی که نخواسته است شناخته شود در نظرات پست قبلی گله‌ای یا دلجویی یا هر چیز دیگری کرده است که چرا به روز نمی‌کنم. می‌بینید همه‌اش بهانه است برای آغازیدن یک ارتباط. بالاخره باید سر بحث را از یک جا باز کرد. از یک سلام و چاق سلامتی گرفته تا پرسیدن از احوالات طرف یا مشغولیت‌های جاری و ... انسان نیاز به ارتباط دارد. به گفتن و شنیدن. ارتباطات انسانی بر پایه‌ی اخلاقیات. نیاز است دیگر. قایم کردن ندارد. منتها باید آدم خودش را بسازد. نگذارد نیاز از پایش در بیاورد.

به هر حال این روزها دوستان و آشنایان غنیمت‌اند. سر گفت و گویی با ایشان باز می‌کنی و کمی از بارت می‌کاهی. باز باید دقت کنی از هر چیز نگویی و درباره‌ی هر چیز نشنوی. اگر همان لحظات شنیدن کلمات غیرمجاز احساس خنکی در دل بکنی دوامی ندارد. چنان کدورتی بر دلت می‌گذارد بیش از قبل. معتاد می‌شوی به لغو گفتن و شنیدن. اعتیاد را هم که می‌دانی نتیجه‌اش چیست.

این‌ها را با خودم هستم نه با شما. این روزها سرگرم درونم هستم. حال درونی‌ام تعریف چندانی ندارد. تجربه کرده‌ام وقتی ناراحتم، ناراحتی و ناخوش احوالی در نگارش و روابط انسانی‌ات تأثیر می‌گذارد و خواننده‌ات را مکدر می‌کند. در این مدت که ننوشتم چندین بار صفحه را باز کردم که چیزی بنویسم و حتی چیزی نوشتم اما زود پاک کردم. قبلاً تجربه کرده‌ام. ناخودآگاه احوالات درونی در رفتار و گفتار برونی تأثیر می‌گذارد. در این هفته کمتر هم سر کار رفتم. ترسم از این بود که افسردگی‌ام بر روی بچه‌ها و محیط کار هم تأثیر بگذارد. خلاصه می‌بخشایید. بیشتر وصف حال است برای آن که آن دوست را که کودکم می‌پندارد دلجویی کرده است را بی‌پاسخ نگذاشته باشم. خواهرزاده‌ام درست می‌گوید. خدا آنقدر سعه‌ی صدر بهمان بدهد که در هر شرایطی هستیم بتوانیم به دیگران روحیه بدهیم و سنگ صبور و کمکشان باشیم. وبلاگ هم باید روح‌افزا باشد نه یأس‌آور.

تنها خبری که مقداری خوشحالم کرد بازگشت یکی، دو تا از دوستان دانشگاه از جمله امین در ایران است. امروز قرار است ناهار را با هم بخوریم. اگر شما هم دوست دارید می‌توانید بیایید.
  نظرات ()
مطالب اخیر یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت! بازگشت به دوره‌ی جوانی! نظرسنجی درباره‌ی کیفیت خدمات تعطیلات رسمی ایران در تقویم‌های بین‌المللی استاد خوب / استاد بد روز اول در دانشگاه UoR1
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٤) نکات و حکمت‌ها (٥۱) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢۳) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) درس‌های پدر (۱۳) نقد و نظر (۱٢) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱٠) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب