حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
سفرنامه‌ی مالزی - روز آخر نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/٢٩
هماهنگ‌کننده‌ی سفرمان که خیلی هم بهش زحمت دادیم فردی است که ایرانی‌های آن جا حتماً خوب می‌شناسندش. مرد واقعاً نازنین، با صفا و زرنگی است. به قول سفیر به تنهایی برای خودش یک ملت است. به نظرم مجید احسانی اگر کمی بجنبد آینده‌ای شبیه او دارد.

بعد از دیدن برج مناره کوالالامپور بد جوری برج میلاد توی ذوقم زد. اگر دقت کرده باشید از چندی پیش تصمیم و تبلیغ بر این بوده است که نمادی جدید به جای برج آزادی برای تهران معرفی شود. از همین رو در برنامه‌های شبکه‌ی تهران یا بیلبوردها و اطلاعیه‌های شهرداری شما به وضوح نماد برج میلاد را می‌بینید. با این توضیح من خیلی درست متوجه نمی‌شوم چرا باید نماد تهران یک تقلید صرف از آن باشد؟ مگر نباید نماد یکتا و خاص باشد؟ ما به چی میلاد می‌نازیم؟

فرمان ماشین‌ها در مالزی از راست است. خوب این یکی از گرفتاری‌های ایرانی‌ها است.

در بسیاری ساختمان‌ها توالت‌های ایرانی هم پیدا می‌شود.

از چند سال پیش تصمیم بر این شده است که پایتختی جداگانه برای نهادهای حکومتی بسازند. یک شهر بسیار زیبا به اسم پوتراجایا ساخته‌اند و بخش‌هایی از نهادها و سازمان‌ها به آن‌جا منتقل شده‌اند.

در راه برگشت با تیم ملی امید بودیم که از استرالیا بر می‌گشتند. طبقه‌ی بالای ایرباس ما و آن‌ها را جا دادند و تا تهران یکی از معروف‌هایشان آن قدر با لپ‌تاپش اراجیف پخش کرد که نگذاشت بخوابیم. گویا معافیت گمرکی داشتند. یکی به پنجعلی گفت کاش من هم یک فوتبالیست بودم!

اگر چیزهای بیشتری یادم آمد همین‌جا می‌نویسم.



  نظرات ()
خدا خیرت دهاد حسین معززی‌نیا نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/٢٧
هر چه باید می‌گفت را گفته است در این مقاله. (لطفاً اگر آوینی‌کار هست بخوانید.) انسان چه طور می‌تواند چنین مظلومیت‌هایی را دفع کند؟
  نظرات ()
سفرنامه‌ی مالزی - روز چهارم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/٢٧
پیشاپیش به خاطر دسته‌بندی نبودن مطلب عذر می‌خواهم. وبلاگ است دیگر! اگر چه امروز روز چهارم است اما خوب ابتدا باید مطالبی از روز سوم را بشنوید. چون مطلب روز سوم را دیروز صبح زود نوشتم و تا آخر شب اتفاقات زیادی افتاد.

دنیا با همه‌ی بزرگی‌اش کوچک است. دیروز چهره‌های زیادی دیدم که آشنا به نظر می‌رسیدند. یکی از این چهره‌های آشنا که کلی تلاش کردم به یاد آورم کجا دیدمش واقعاً آشنا بود.  آقای «آشنا». معلم ریاضی، المپیاد و ... آن‌هایی که می‌شناسندش خوب حتماً می‌شناسندش. جالب آن است که من نشناختمش. با همراهمان که صحبت کرده بود اسمی از دبیرستان نور آورده بود. دم آخری بود و فرصت نشد بیش از دو، سه دقیقه باهش وارد صحبت شوم. بهش گفتم شما یک برادر بزرگ‌تر باید داشته باشید که فلان خصوصیت‌ها را دارد. گفت خودمم! گفت نه او فلان کارها را می‌کرد گفت خودمم. گفتم او این شکلی نبود، گفت خوب قیافه‌ام عوض شده است. بعد معلوم شد برادر باجناق من باجناق او است! به networking ایمان بیاورید. اگر فرصت شود و مفصل‌تر بپرسم چه طور از اینجا سر در آورده است و بیشتر ازش بشنوم خوب می‌شود. هنوز هم می‌گویم آن آقایی آشنایی که من می‌شناختم این شکلی نبود!

دیروز برای ساعت ۱۱ با سفیر دیدار داشتیم. از سفارت ایران در مالزی انتظار بیشتری داشتم. نه کادری زیادی داشت نه محوطه‌ی وسیعی، نه به زعم من فعالیت قابل ملاحظه‌ای. سفیر فعلی پیشتر مسؤلیت فناوری اطلاعات وزارت خارجه بر دوشش بوده است و پیگیر پیشرفت‌های کشور در زمینه‌های فناوری اطلاعات مثل کارت هوشمند سوخت، e-government و ... بود.

اگر در مالزی خواستید لپ‌تاپ  بخرید می‌روید  imbi plaza یا low yat plaza نزدیک BB Plaza. گویا راننده‌ها آخری را راحت‌تر می‌شناسند. ما چند تا خریدیم. هنوز مطمئن نیستم قیمت‌هایش از تهران بهتر باشد و به هزینه‌ی حملش بیارزد. به خصوص آن که در ایران گارانتی ندارد.

بعد در مدرسه‌ی ایرانیان که گویا محل اجتماع ایرانیان است، مشورتی کوتاه با یک بنده‌خدایی که سال‌ها عمرش را در دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقی-فناوری اینجا گذاشته است داشتیم. زمینه‌های همکاری مشترک بررسی شد.

 چند شب است که آقای دکتر مهدوی را از تهران دعوت کرده‌اند که آن‌جا صحبت کند. جمعیت خوب و باصفایی جمع شده بودند. من این جور وقت‌ها حس خوبی بهم دست می‌دهد. سخنرانی پرشور و جذابی داشت که پر از مثنوی مولوی بود. عنوان سخنرانی‌اش هم چیزی شبیه زیبایی در قرآن و مثنوی بود. با آن که سخنرانی پرحرارتی داشت من از فرط خستگی به راحتی خوابیدم!

شام را در محلی خوردیم که مجتمعی ایرانی‌نشین بود. در فضای باز کنار یک استخر زیبا. مهمان یک دکتر کاردرست، پاک و باصفا بودیم. تولد پسرشان بود و خانمش هم بسیار مهمان‌نواز. شام مفصلی تدارک دیده بود. البته ما یک جورهایی مهمان‌های ناخوانده بودیم و وقتی رسیدیم اغلب مهمان‌ها شامشان را خورده بودند. آخر شب مهمانانمان از چین می‌رسیدند. زود خداحافظی کردیم و جهت استقبال به فرودگاه رفتیم. در راه برگشت بدون اینکه من انتظار و آمادگی‌اش را داشته باشم، ناخواسته ازم خواستند تا درباره‌ی موضوعی که قرار است در این سفر و چند سفر آینده بررسی کنیم نظر کارشناسی بدهم. صحبت‌های خوبی در گرفت و توانستم یک مقدار دیدشان را به مسأله اصلاح کنم. امیدوار بودم امروز چهار شنبه جدی‌تر قضیه را دنبال کنیم اما ...

امروز با نماینده‌ی مالزی cardax در محل دفترشان جلسه داشتیم. جلسه به خوبی هماهنگ نشده بود. با این حال این‌ها اولین مالزی‌هایی بودند که یک مقدار سبک و سیاقشان به حرفه‌ای‌ها شبیه بود. چه نمای شرکت، چه لهجه و صحبت کردنشان و چه قیافه‌شان. یکی‌شان اصلاً بهش نمی‌خورد که مالزیایی باشد. چون هم قیافه‌اش شبیه اروپایی‌ها بود، هم انگلیسی خیلی راحت حرف می‌زد و هم مسائل را بهتر تجزیه و تحلیل می‌کرد. معلوم شد دو رگه است و یک رگ ایتالیایی دارد. در ضمن بلژیک هم درس خوانده بود. مدیرشان هم یک خانم بود که آن هم خیلی خوب می‌فهمید، خوب حرف می‌زد و خوب توضیح می‌داد. او هم گویا ارتباطی با هند داشت.

در اینجا ۲۰ درصد جمعیت اصالت چینی دارند و رسومشان را کاملاً حفظ کرده‌اند. ۱۰ در صد هم اصالت هندی. آن‌ها هم اصالتشان را حفظ کرده‌اند. با این‌ها قوانین اسلامی بر همه‌شان حاکم است.

بازدیدهای بعدی از مسجدی زیبا، یادمان شهدایشان، کاخ پادشاه و ... بود. همه‌شان جالب بود و نکات فراوانی داشت. به عنوان نمونه، این‌ها برای شهدای نداشته‌شان چنان بنای یادمان و باغی درست کرده‌اند که خدا می‌داند. آن وقت ما ... بگذریم.

جلسه‌ی بعد از ظهر هم با شرکتی دیگر بود که از ورودی‌اش می‌شد فهمید شرکت ضعیفی است. منتها جالب است این شرکت با این سابقه‌ی کم و پرسنل کم‌تجربه و کار ضعیف یک پروژه‌ی ملی را اجرا کرده بود. تعیین اصلی بودن سی‌دی‌ها به کمک RFID.

مهم‌ترین سؤالی که بسیاری از ایرانی‌ها بعد از دیدار مالزی و مردمش از خودشان می‌پرسد این است که بر ما چه رفته است؟ چه طور کسانی که به تعبیر خودشان تا سی سال پیش سر درخت زندگی می‌کرده‌اند اکنون به الگوی توسعه‌ی ما تبدیل شده‌اند؟ قصد توهین ندارم. حرف‌های زیادی در این زمینه است. مجال گفتنش نیست. دکتری که منزلش مهمان بودیم یکی از تفاوت‌ها را صفر بودن فرار نخبگان می‌دانست. می‌گفت هیچ کس از مردمش حاضر نیست از کشور خارج شود. طرف اگر برای درس هم به بهترین دانشگاه‌های غرب برود پس از اتمام تحصیلش یک روز هم نمی‌ماند. سریع بر می‌گردد. پیشتر این را درباره‌ی عرب‌ها نیز شنیده بودم. باز باید پرسید ما را چه شده است؟ دوستان متفق القول بوند که تقصیر همه‌مان است. از سر خودمان باز کرده‌ایم اگر بگوییم یک عده یا یک نفر مقصرند.
  نظرات ()
سفرنامه‌ی مالزی - روز سوم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/٢٦

دیشب تا صبح وحشیانه رعد و برق زد و بارید. به همت عایق‌های صوتی خوب ما از درون هتل فقط برق را می‌دیدیم و به ندرت صدایی می‌شنیدیم. هنوز هم دارد وحشیانه می‌بارد. فکر می‌کنم امروزمان خراب شد. قبل از سفر همراهمان گفت چتر ببریم. گفتم من در زندگی‌مان از چتر استفاده نمی‌کنم! معتقدم «زیر باران باید رفت» اما این باران گویی شوخی‌بردار نیست.

امروز وضعیت اینترنت هتل بهتر است و در لابی ۱ مگابیت بر ثانیه اینترنت وایرلس دارم.

کسی نمی‌داند چه طور می‌شود با ایران ارزان صحبت کرد؟ بهمنی! کی این VOIP GW ما را راه می‌اندازی؟

قیمت لپ‌تاپ یا به طور کلی پایین آمده است یا اینجا خیلی پایین است. دیروز در بازار کامپیوترشان گشتیم و چیزهای خوبی پیدا کردیم. مشکل currency داشتیم. فقط پول خودشان یعنی ringgit قبول می‌کنند.

شام را در KFC خوردیم. به همراهمان گفتم تا به حال KFC به این کثیفی، بی‌کلاسی و بدمزگی نخورده بودم. اصلاً مغازه‌اش در کلاس KFC نبود چه از نظر ظاهری چه کیفیت. بهش گفتم کندوی خودمان به این شرف دارد. یا اگر ناگت کاله را بگیری در خانه درست کنی از این بهتر می‌شود. حیف پول! راستی chikencorn به نظرتان چیست؟ من که نفهمیدم چه ربطی به corn داشت. اثری از corn درش ندیدم؟ بی‌خودی یک بزرگش را سفارش دادم و مجبور شدم تا تهش را بخوریم.

از جلوی هتل ما یک مونوریل می‌گذرد. هنوز فرصت نشده است که سوار شویم. چیز خوبی به نظر می‌آید. من معتقدم مناطقی از تهران قابلیت آن را دارد که دارای مونوریل شود.
  نظرات ()
در ادامه‌ی «کار را دست می‌کند چشم می‌ترسد» نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/٢٦
فرمولی که من بهش رسیدم این است: «سخت‌ترین و کم وقت‌گیرترین کار اول»

یعنی ترکیبی از جفتش. هر چه کار سخت‌تر است و وقت کمتری می‌گیرد باید اولویتش بیاید اول. یا به عبارت دیگر کارهایتان را بر اساس زمانی که ازتان می‌گیرد به طور صعودی مرتب کنید. اگر چند کار در یک حول و حوش زمانی هستند آنی که سخت‌تر است را انتخاب کنید.
  نظرات ()
سفرنامه‌ی مالزی - روز دوم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/٢٥
این یادداشت ممکن است در یکی، دو روز آینده تغییر کند.

اول اینکه اینجا اینترنت مانند سوئد به راحتی در دسترس نیست. اتاق‌ها که هیچ. business cener هم که ساعات محدودی باز است و امروز هم به کل قطع بود. اما خوب بی‌اینترنت که زندگی ما نمی‌گذرد. به هر زوری شده است باید از زیر سنگ هم شده است یک چیزکی پیدا کرد.

در لابی هتل wireless وجود داشت ولی وب کار نمی‌کرد فقط mail یا messenger یا emule. هر چیز به غیر از وب. خیلی بالا و پایین کردم نشد.

یک network دیگر available بود که وصل شدم. یک hotspot بود برای isp time قابل توجه دوستان که پشتش nomadix بود. من معتقدم راهکارهایی مثل nomadix یا cymphonix به زودی فراگیر خواهند شد. اصطلاح point of presence مفهوم قشنگی است که پیش از این netowrk کارها کمتر به آن توجه داشتند. (آن‌هایی که به فنی نویسی من اعتراض دارند این تکه‌ها را سریع رد شوند اما نگویند ننویس! بالاخره ما روز و شبمان را با همین‌ها به سر می‌کنیم. چه طور از دغدغه‌هایمان ننویسم؟)

دیروز وقتی رسیدیم غروب بود. تا در هتل مستقر شدیم و گفتگوی کوتاهی کردیم به چیزی غیر از خواب نرسیدیم. از صبح هم منتظر یکی هستیم که بیاید ببردمان. فکر نمی‌کنم بتوانیم دیدارهای مفیدی مثل سوئد داشته باشیم. organizer سفرمان در آن‌جا خیلی حرفه‌ای تر بود. تا الآن که این بنده‌ی خدا ما را قال گذاشته است.

مردم اینجا عشق احمدی‌نژاد هستند. مدام از احمدی‌نژاد دم می‌زنند. می‌گویند کارش درست است. شجاع است. حال بعضی‌ها قدر نمی‌دانند در عوض فحش به عرب‌های حاشیه‌ی خلیج فارس می‌دهند. طرف می‌گفت july به مدت سه ماه از امارات می‌آیند اینجا برای نوشیدن. این‌ها اسمشان مسلم است. دروغ می‌گویند.

شاید مهم‌ترین موضوعات تکنولوژیکی از دیروز تا حالا قطاری بود که داخل فرودگاه شما را از یک سالن به سالن دیگر جا به جا می‌کرد و جایگاه‌های عوارض جاده‌ای که از طریق کارت‌های RFID و InfraRed شما را شارژ می‌کرد. رئیس ما به این آخری خیلی علاقه‌مند است. دنبالش است که در ایران راه بیاندازد.

به نظر می‌رسد هزینه‌های زندگی در اینجا بسیار مناسب است. اصلاً گران به نظر نمی‌آید.


  نظرات ()
سفر به مالزی نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/٢۱
اگر خدا بخواهد و زنده باشیم دوشنبه عازم مالزی هستم. اگر پیشتر بتوانم اطلاعاتی به دست آورم یا کسی آشنا آن دور و برها پیدا کنم مفید است. اطلاعات که می‌گویم بیشتر از جنسی آن اطلاعاتی که خودم از سوئد جمع کردم و نوشتم. و گر نه اطلاعات کلی و عمومی در دسترس است.

بعد از سفر سوئد به تازگی فهمیدم یکی از بچه‌های دانشکده که سلامی داشتیم آن جا درس می‌خواند. زودتر اگر می‌دانستم به سراغش می‌رفتم. به هر حال وقتی جایی غریب هستی، یک آشنا هم یک آشنا است.
  نظرات ()
چگونه بعضی‌ها در این کشور دکتر شدند؟ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/۱۱
دو لینک زیر را ببینید:

http://software.ce.sharif.edu/2007/05/blog-post_01.html

http://ce.sharif.edu/%7Eghodsi/soft-group/misc/review%20ISI%20paper.pdf

اگر کسی بتواند به گوش خبرگزاری‌ها برساند کار مهمی کرده است. باید در جهت اشاعه‌ی خبرش کوشید. منافع زیادی دارد.

  نظرات ()
یک اتفاق و حس شخصی عجیب نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/٦
دیروز یک حس عجیب حین کار بهم دست داد. مشاور مدیر گروه نرم‌افزار جایی هستم. بیشتر به ایشان مشاوره‌های مدیریتی و راهبردی جهت تشکیل گروه، ساختار سازمانی، استقرار سیستم‌های اطلاعاتی، استخدام و مدیریت منابع انسانی، مدیریت و پیشبرد پروژه‌ها و تمایلات فناوری جهانی می‌دادم. بعضاً خیلی کلی بود. دیروز برایم از معماری جدید نرم‌افزار و چارچوبشان گفت. من هم نظراتی داشتم بعد به یک باره مرا با تیم فنی‌شان که کارشناسان واقعاً خوبی داشت که همه‌شان سطح دانشگاهی‌شان بالاتر از من بود درگیر کرد.

اعتماد به نفس! این بزرگ‌ترین چیزی است که این سال‌ها به خصوص در محیط کار آموختم. با ایشان مشغول بحث شدم و یک سری ایده‌ی خام دادم. در اثنایی که ایشان جوابم را می‌دادند سریع پروراندمش. یک مقدار که با ایشان بحث کردم ساکت شدند و گفتند راست می‌گویی جواب ندارد.

اصلاً انتظارش را نداشتم. از درس و دانشگاه خیلی فاصله گرفته‌ام. آن‌ها هم برایشان عجیب بود چه طور من در این همه حوزه‌های متفاوت اظهار نظر می‌کنم. برای خودم هم عجیب بود. نمی‌دانم تأثیر چه بوده است؟ فکر کردم. پروژه‌ی OpenOffice به خاطر معماری پیشرفته‌اش یا؟ قدری امیدوار شدم که به دانشگاه برگردم. برایم دعا کنید.

من از بالا رفتن خیلی بیم دارم. می‌ترسم نکند ابتلایی در کار باشد. ما را به امتحانات سختت دچار مکن!
  نظرات ()
کار را دست می‌کند چشم می‌ترسد نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/۱
هر وقت که از حجم درس‌ها و تکالیف به ستوه می‌آمدم و به مادرم پناه می‌بردم جلمه‌ای روحیه‌بخش می‌گفت که فکر می‌کنم خودش هم با آن سرپا بود. می‌گفت: «کار را دست می‌کند، چشم می‌ترسد!»
واقعاً هم همین طور است. وقتی کارها را در ذهنت فهرست می‌کنی یک غول هفت سر می‌شود که اصلاً جرأت نمی‌روی طرف هیچ کدامشان بروی. در حالی که شاید انجام بعضی از آن‌ها بیش از چند دقیقه ازت وقت نگیرد و باعث شود این فهرست کوتاه‌تر و ذهنت هم آرام‌تر شود.
یک ایده، ایده‌ی قورباغه را قورت بده است که می‌گوید از سخت‌ترینش شروع کن! ایده‌ی دیگر هر کس یک نان می‌خواهد زودتر بهش بده است. شما با کدام موافقید؟
  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب