حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
آژانس شیشه‌ای نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱/٢٩

دیشب در اتوبوس شاید برای دهمین بار فیلم آژانس شیشه‌ای را دیدم. هر بار که می‌بینم برایم تازه است و دوست دارم قصه‌اش جور دیگری پیش رود. از اولین باری که در سینما فیلم را دیدم با کلی سؤال و چالش مواجه شدم. فکر می‌کنم هدف کارگردان هم به وضوح همین بوده است و با گفتگو‌ها و داستان‌گویی‌های فوق العاده‌اش به خوبی دو تفکر را به جان هم می‌اندازد و نمی‌گذارد هیچ یک بر دیگری بچربد و غلبه کند. البته از همان موقع برایم مسجل بود که نمی‌شود دو طرف یک دعوی هر دو محق باشند. خلاصه هر چه پیش رفت و مطلع‌تر شدم مغالطه‌های هر دو طرف برایم روشن‌تر شد و توانستم به یک قضاوت حداقلی در این میان دست پیدا کنم. من همیشه عاشق چنین بحث‌هایی بوده‌ام و معتقدم حقیقت از دل همین بحث‌ها بیرون می‌آید.

آژانس شیشه‌ای دارای چندین قطعه و قله‌ی فوق‌العاده است. در این ده سالی که از نمایشش می‌گذرد دوست داشتم یک بار احساس درونی‌ام را نسبت به یکی از قطعات بسیار دوست‌داشتنی‌اش بیان کنم:

این فیلم دارای چاشنی طنزی در دل متن می‌باشد و خوب بسیاری از تماشاگران با همین قطعات می‌خندند و سر خوش می‌شوند. قطعاتی نیز دارد که غم‌انگیز است و یکی از نقاط قوت فیلم به نظرم همین آمیختگی ماهرانه‌ی طنز و جدی و غم و شادی است. برای من یکی از زیباترین و گریه‌آورترین قسمت‌های فیلم آن جایی است که اصغر با کلی جملات و حرکات بسیار خنده‌دار تلاش می‌کند عباس را بخنداند. بارها دیده‌ام تماشاگران از تکه‌های اصغر و جوک‌هایی که تعریف می‌کند قهقه سر می‌دهند ولی آهنگی که در آن لحظات فیلم را همراهی می‌کند و سایر عناصر و دیالوگ‌های فیلم کاملاً این حس را به من منتقل می‌کند که اینجا قرار نیست بخندی. به خصوص آن جا که اصغر می‌گوید: «لعنت به من که نمی‌توانم توی بد مشهدی را بخندانم» نمی‌دانم شما هم این احساس را تجربه کرده‌اید؟

  نظرات ()
اشتراک‌گذاری و انتشار دانسته‌ها نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱/۸

در سال جدید بنا دارم در جهت اشتراک‌گذاری و انتشار داشته‌های معنوی و دانسته‌های خودم و همکارانم بیشتر بکوشم. به قول دوستی حتی اگر نگاه کاسب‌کارانه داشته باشی، این رویکرد به کاسبی‌ات برکت می‌دهد.

 این طور نبوده است که الآن به این نتیجه رسیده باشم که باید این‌ها را در اختیار همگان قرار داد. وسواس و دقت نظر مانع بود. می‌گفتم باید فرصتی پیدا شود تا ویرایش و بازنگری‌شان کنم و کار را پخته شده روی وب بگذارم. ولی تجربه نشان داد هر چه جلوتر می‌رویم این گونه فراغت‌ها کمتر می‌شود و بی‌جهت آن کارها ولو ناقص بی‌استفاده می‌ماند. به اشتراک گذاشتنش شاید باعث شود کسی آن را تکمیل و اصلاح کند.

نقداً دو تا ارائه‌ی مرتبط با لینوکس که سه/چهار سال پیش درست کرده بودم را روی Slideshare گذاشتم. (لینک ارائه‌هایم در Slideshare) اگر فکر می‌کنید می‌توانید/می‌شود بهترش کرد تردید نکنید.

  نظرات ()
مرگ غنی مقدمه‌ی جنگ وارث است نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱/٦

در ادامه‌ی همان سری که قولش را داده بودم بیت امروز تقدیم می‌شود. جایی دیدم آن را به صائب تبریزی منتسب کرده است ولی مطمئن نیستم.

مرگ غنی مقدمه‌ی جنگ وارث است

رحمت به روح آن که بمرد و کفن نداشت

امروز وقتی برای چندمین بار در زندگی صحنه‌هایی مرتبط را دیدم یاد این بیت افتادم. جالب این است که طرف هنوز زنده است و ورثه می‌ترسند بعد از مرگش دعوا شود. می‌گویند تا خودت زنده‌ای قسمت کن! نمی‌دانم انگار استثناء هم ندارد. اگر دختر و پسرها هم بخواهند بگذرند دامادها و عروس‌ها نمی‌گذرند. البته توصیه به کفن نداشتن یک مقدار افراطی است ولی خوب در شعر مبالغه است.

 

  نظرات ()
دوغ در خانه ترش است نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱/۳
  1. پدرم (و به تبع مادرم) هر ضرب المثلی که می‌خواهد بگوید می‌گوید همدانی‌ها می‌گویند. بعداً دیدم نخیر اغلب‌شان رایج میان همه قومی است و اختصاص به قوم خاصی ندارد.
  2. وقتی یک موقعیت نزدیک را رها کنیم و دنبال یک موقعیت دورتر و در نظر بهتر برویم پدرم می‌گوید: «به قول همدانی‌ها دوغ در خانه ترش است.»
  3. مثلاً پدرم مخالف بود به دلیل دوری راه (احتمالاً) من به شریف بروم و نظرش این بود به علم و صنعت که به ما نزدیک‌تر است بروم. می‌گفتم علم و صنعت به درد نمی‌خورد خیلی بدش می‌آمد و ضرب‌المثل فوق‌الذکر را مثال می‌زد.
  4. مثال دیگر که نمی‌دانم حالا واقعاً مال همدانی‌ها است یا نه درباره‌ی کسی است که بخواهد به سفرهای زیارتی پر هزینه و مکرر مثل کربلا و مکه برود. پدرم می‌گوید: «به قول همدانی‌ها کربلا بهانه بود کربلا در خانه بود.» منظور این است که کمک به مستمندان و دستگیری از بینوایان ارزش و ثوابش بیشتر از این جور سفرها است.
  نظرات ()
مخاطبه‌ی متواضعانه/مخاطبه‌ی متکبرانه نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱/۱

- «می‌فهمید چی می‌گم؟»، «متوجه منظورم می‌شوید؟»، «فهمیدید چی می‌خواهم بگم؟»، «متوجه منظورم شدید؟»، «نمی‌دانم متوجه شدید چی می‌خواهم بگم؟»

- «نمی‌دانم توانستم منظورم را برسانم؟»، «امیدوارم توانسته باشم موضوع را منتقل کرده باشم»، «نمی‌دانم چه قدر توانستم مطلب را برسانم»، «امیدوارم توضیحاتم به اندازه‌ی کافی گویا باشد»

شما در گفتگو با دوست، همکار، مدیر، خانواده و ... به کدام روش صحبت می‌کنید؟ شما عدم درک مشترک را در فهم طرف مقابل‌تان جستجو می‌کنید یا در بیان خودتان؟

  نظرات ()
آلبوم فلیکر نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱/۱

سه، چهار سال پیش در فلیکر آلبومی ساخته بودم. چند تایی هم عکس در آن آپلود کرده بودم. وقتی مسدود شد رهایش کردم. اخیراً که از انسداد خارج شده است و کمی فراغت دارم دوباره چند عکس و فیلم در آن گذاشتم و یک مقدار دسته کردم و برچسب زدم. ولی خیلی وقت می‌گیرد مرتب‌سازی و شرح نوشتن بر آن‌ها. به خصوص که مال خیلی پیش بودند. احتمالاً راه سریع‌تر استفاده از ابزار آپلود عکس دسکتاپش است. منتها نمی‌دانم چرا پیغام خطا می‌داد و یاهو نمی‌گذاشت دانلودش کنی.

خلاصه آنجا هم مکمل این وبلاگ است و می‌توانید نگاهشان کنید. عکس‌هایی که مربوط به سفر است خودشان می‌تواند نوشته‌های مستقلی داشته باشند که خوب حوصله و وقت می‌خواهد. اگر به نظرتان عکس‌هایی می‌تواند توضیحات مفیدی همراه داشته باشد بگویید شاید بنویسم.

  نظرات ()
مطالب اخیر یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت! بازگشت به دوره‌ی جوانی! نظرسنجی درباره‌ی کیفیت خدمات تعطیلات رسمی ایران در تقویم‌های بین‌المللی استاد خوب / استاد بد روز اول در دانشگاه UoR1
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٤) نکات و حکمت‌ها (٥۱) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢۳) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) درس‌های پدر (۱۳) نقد و نظر (۱٢) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱٠) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب