حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
هوایی پاک در شهری آلوده نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

جلساتت را دوست داشتم چون می‌توانستم درشلوغی‌اش خودم را گم کنم و در گوشه‌ای یک خلوت برای خودم پیدا کنم. نه، کسی ما  را می‌شناخت. نه، ما کار به کار کسی داشتیم. نه، آمده بودیم چیزی بشنویم برویم برای دیگری نقل کنیم نه آمده بودیم خط بگیریم. نه می‌خواستیم جو بگیریم نه هیچ غرض دیگر. می‌خواستیم تهی شویم از آن چه تهی شدنی است. هر چه بود خلوت بود نه جلوت. از آن شلوغ‌بازی‌های متعارف خبری نبود. نه چهره‌ی تلویزیونی بودی نه برایت پلاکارد توی خیابان‌ها می‌زدند که سخنران فلانی، مداح فلانی. اصلاً دلخوشی‌مان به همین ناشناخته بودنت در بین عوام بود و خوش‌حالی‌مان از شناخته شده بودن در میان خواص. (البته نه به معنای مبتذل‌شده‌ی امروزی‌اش) خوش‌حالی‌مان از این بود که اگر ازمان می‌پرسیدند مجلس کی می‌روی و جواب ما را می‌شنیدند تو هیچ کدام از دسته‌بندی‌های مرسوم نمی‌توانستند جا دهند.

شاید بهتر باشد دوباره تو را برگردانم به همان خلوت دلم. همین مقدار هم شاید صلاح نبود سر از پرده برون بیفتد.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

  نظرات ()
عیارمان را از دست دادیم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/۱٥

حاج آقا مجتبی، کاش قبل از رفتن لااقل برایمان معلوم می‌کردی، بعد از شما پیش کی برویم کجا برویم؟ کی متوجه‌مان کند «جانور دوپا» نشویم. کی برایمان بگوید «همت‌مان شکم و زیرشکم نباشد.» کی بگوید اگر دنبال آدم شدنی واجبات‌ات را انجام بده و محرمات را ترک کن تا معصوم شوی.

 اهل تعارف و غلو نیستم. اگر واقعاً خودت نمونه‌ای سراغ داشتی برایمان معلوم می‌کردی. من که نیافتم. در همه‌ی این سال‌های عمرم که پای منابر نشستم از هیچ کس جز تو درباره‌ی «تغافل» نشنیدم. هیچ کس برایمان از «ادب» آن گونه که تو فهماندی نگفت. بارها درباره‌ی عاقبت به خیری شنیده بودم ولی مسأله‌ی «عاقبت» را وقتی فهمیدم که شما برایمان توضیحش دادی. اصلاً جنبه‌هایی از دین را یادمان دادی که به نظرم دیگران یا نخواهند فهمید تا برای‌مان بازگو کنند یا تعمداً نخواهند گفت!

اصلاً باهات حال می‌کردم چون یک عده بی‌مغز دین‌فروش مدعی ازت خوش‌شان نمی‌آمد. یکی‌شان می‌گفت شما که پای صحبت‌های فلانی می‌روی، از صحبت‌هایش چی دستگیرت می‌شود؟ چه نکته‌ی به دردبخوری می‌گوید؟ یکی دیگر از به ظاهر متدینین می‌گفت بدم می‌آید چشمانش را فلان جور می‌کند و ادا و اطوارهای عارفانه به خود می‌گیرد. یکی دیگر می‌گفت چرا در باب مسائل سیاسی مواضع صریح اتخاذ نمی‌کند. وقتی با یکی‌ دیگر از این جماعت سر رفتاری اخلاقی بحث‌ام شد گفتم استاد اخلاق ما فلانی این طور می گوید. گفت استاد ما فلانی برعکسش را می‌گوید. بعد اضافه کرد: «همان دیگر، باید استادت را عوض کنی. یکی را انتخاب کن که آقا را صریح‌تر و بیشتر دعا کند! هر سال شب قدر، بعد از مراسم بازار با خودم می‌گویم دیگر سال بعد اینجا نمی‌آیم باز دوباره می‌روم». رفتی و ما را با این جماعت تنها گذاشتی؟ این سال‌ها دور و برمان پر از صداهای گوش‌خراش شده است. یک صدای شفاف و صحیح توی این صداها بود، دورش جمع بودیم. دوباره باید گوش‌مان پر از نویزهای این‌ها شود؟ کاش نمی‌گذاشتی دوباره میان‌داری بیفتد دست این جاهلان متنسک. فکر کنم، الآن هم بیایند در مراسم بزرگ‌داشتت شرکت کنند ولی ته دل‌شان خوش‌حال‌اند. یک صدای مزاحم کم شده است. یک صدایی که عیار ادعاهای این‌ها را روشن می‌کرد. حاج آقا، من نگرانم بعد از شما دوباره بساط این مدعیان متظاهر تهذیب‌نایافته رونق بگیرد. تا وقتی دم و دستگاه شما برپا بود، اگر کسی از جوانان از این فضاهای مسموم آزرده بود، جایگزین داشتیم. آدرس جلسه‌ی شما را می‌دادیم تا مشرب فکری‌اش را از چشمه‌ای زلال سیراب کند. حالا آدرس کجا را بدهیم؟

  نظرات ()
هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/۱٤

هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود

شب‌های اربعین برایمان قصه‌ی زیارت جابر را می‌گفت. وقتی می‌رسید به غسل کردن جابر، با آن لحن عارفانه‌اش مصرع زیر را می‌خواند:

«شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام»

این قدر این قصه را برایمان گفته بود حفظ شده بودیم. با این حال، عین بچه‌هایی که قصه‌های کتاب‌ها یا پدران‌شان را حفظ‌اند ولی باز شوق شنیدن چندباره‌اش را دارند، تمام وجود گوش بودیم. نه صدای خوبی داشت، نه از شعر و نغمه‌ای برای گریاندن استفاده می‌کرد،‌ نه چونان مداحان حرفه‌ای ادای گریستن در می‌آورد. یک «التماس دعا دارم» می‌گفت و اشک‌ها را جاری می‌کرد. لازم نبود اصلاً روضه‌ی مکشوف بخواند. دل‌ها اگر سخت و سنگ نباشند، اشک‌ها جاری می‌شود. او هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود.

آدم‌هایی می‌شناختم سالی یک یا دو بار در مجلس مذهبی شرکت می‌کردند و آن مجلس شب عاشورا یا شب قدر او بود. آدم‌هایی می‌شناختم گاهی نماز می‌خواندند و گاهی نمی‌خواندند. یک وقت‌هایی از خدا و همه چیز می‌بریدند ولی پای منبر او که می‌نشستند رام می‌شدند و اهلی می‌شدند.

پای منبرش که می‌نشستی اصلاً احساس نمی‌کردی اظهار فضل می‌کند. هر چه هم می‌گفت «نمی‌توانم سطحش را پایین بیاورم» حس نمی‌کردی می‌خواهد خودش را بالا نشان دهد. احساس می‌کردی همانی را می‌خواهد به تو بفهماند که خدا خواسته است بفهمی. چیزی از خودش اضافه نمی‌کرد. حرف‌هایش را هم نمی‌فهمیدی نفسش اثر می‌کرد. باور کنید این که می‌گویند نفس طرف اثر دارد درباره‌ی ایشان گزافه نبود.  باور کنید من بارها می‌رفتم سر جلسات ایشان می‌خوابیدم و وقتی می‌خواست روضه بخواند بیدار می‌شدم. آخر روضه‌ی دروغ نمی‌خواند. پیاز داغش را زیاد نمی‌کرد.

 ادعای شاگرد فلانی بودن یا با فلانی رفیق بودن نداشت. خودش را نه صریح و نه تلویحی به کسی منتسب نمی‌کرد. بر عکس، بقیه می‌خواستند از او آبرو بگیرند و برای خودشان مصادره کنند. آن‌وری‌ها می‌گفتند از ما است. این‌وری‌ها می‌گویند از ما است. نه این که فکر کنید دوپهلو حرف می‌زد تا همه را با خود همراه کند. نه، او بود که به ما آموخت «من طلب رضی مخلوق بسخط الخالق، سلط الله عزوجل علیه ذلک المخلوق» (هر آن کس به دنبال رضایت مخلوق از طریق به خشم آوردن خالق باشد، خداوند همان مخلوق را بر او مسلط می‌کند) اتفاقاً جز خود خدا ملاحظه‌ی هیچ کس را نمی‌کرد. نه این که اسم بیاورد. ولی آن چه باید بگوید را می‌گفت آن قدر هم شفاف می‌گفت که اگر خودت را به نفهمی نزده باشی، بفهمی.

به تعبیر دوستی نادیده (لینک مطلب) «راه هایی به ما یاد داد که گمان نمی کنم کس دیگری به ما آنها را یاد بدهد یا اصلاً بتواند که یاد بدهد.» آن‌هایی که پای درسش نشستند می‌دانند چه ظرایف و معارف نابی را از لا به لای متون دینی بیرون کشید و به ما راه و رسم اصولی و دقیق دین‌داری و زندگی دینی را آموخت. اگر پای صحبت‌های شب قدرش نشنیده بودم همین قدر هم قدر شب قدر را نمی‌دانستم. فکر می‌کنم همه اعتراف دارند که شب‌های قدر، قله‌ی هنرنمایی‌اش بود. همان هنر رام کردن، همان هنر نرم کردن دل‌های سخت. یک بار دو، سه تا از بچه‌های دانشگاه که خیلی هم متشرع نبودند و ایشان را نمی‌شناختند، دنبالم آمدند برنامه‌ی شب قدر مسجد بازار. حالشان دگرگون شده بود. پس از پایان مراسم، متحیرانه فقط تکرار می‌کردند «این کی بود؟ این کی بود؟»

+ تهران یتیم شد

+ او حجت مسلمانی ما بود

+ نگران سطح ما بود و رفت

  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب