حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
Shame to Dubai Airport, Terminal 3 نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱/۱٥

This week I was forced to pass through Dubai Airport, Terminal 3 security, two times in a return trip, to catch a connecting flight. All passengers were needed to pass through security check that is understandable and reasonable but in an impolite and unpleasant manner. Because of some metalic instances in my shoes I was asked to remove my shoes to pass through scanners but neither slippers nor foot covers were availalbe to wear. When I compalined service staff that as ground is not clean, I can not remove my shoes without wearing some alternate thing, they refused to assist me in this regard. I've never experienced such a dumb behaviour in any other airport.

  نظرات ()
استعد لسفرک ... نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱/٩

هر وقت در تشییع جنازه‌ای یا مراسم خاک‌سپاری می‌بینم آدم‌ها مشغول بگو و بخند و غرق در «غفلت»‌اند، یاد آن کلام حضرت امیر در نهج‌البلاغه می‌افتم که اولین بار پای درس حاج آقا مجتبی شنیدم و یادم نمی‌آید بعد از او از دیگری شنیده باشم. هنوز آن لحن انذارآمیز استاد در گوشم است.

وَ تَبِعَ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلًا یَضْحَکُ فَقَالَ «کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَى غَیْرِنَا کُتِبَ وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَى غَیْرِنَا وَجَبَ وَ کَأَنَّ الَّذِى نَرَى مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ ثُمَّ قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ وَ رُمِینَا بِکُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَةٍ .»

حضرت در پی جنازه‌ای می‌رفتند (احتمالاً تشییع بوده است) شنید مردی می‌خندد. پس فرمود:

(ترجمه نیست. برداشت من است.)

«گویی مرگ در تقدیر غیر از ما است و گویی این حقیقت تغییرناپذیر برای غیر از ما حتمی است و مردگان را مسافرانی می‌پنداریم که به زودی پیش‌مان باز می‌گردند. بدن‌هایشان را به خاک می‌سپاریم و میراث‌شان را به گونه‌ای می‌خوریم که گویی ما بعدشان جاودانه‌ایم. سپس هر آن چه موجب وعظ است را فراموش می‌کنیم در حالی که در معرض تیرهای مصیبت و بلاییم.»

 

  نظرات ()
شش راه کار جهت کاستن از جلسات بی‌مورد نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱/٧
  1. افراد را به در دسترس‌بودن تشویق کنید. بسیاری از مواقع، علت تنظیم جلسات، عدم دسترسی راحت به افراد تصمیم‌ساز است. افراد در طول روز، پشت میزهایشان هستند، ولی درب اتاق‌هایشان را بسته­‌اند و یا عمدتاً در راه و طی مسیر هستند؛ به ندرت ایمیل و تلفن‌شان را پاسخ می‌دهند. آنان را تشویق کنید تا راه­های ارتباطی‌شان را تسهیل کنند، به تلفن­هایشان پاسخ دهند و ایمیل­ها را به سرعت جواب دهند. این مسأله باعث می­‌شود نیازی به تنظیم جلسه و دور هم جمع کردن افراد نباشد.
  2. یک ابزار مدیریت پروژه خوب استفاده کنید. ابزارهای نرم‌افزاری مدیریت پروژه که تا چند سال قبل، مخصوص راهکارهای گران قیمت سازمانی بودند، امروزه به حدی از سادگی و تکامل رسیده­اند که برای همه قابل استفاده هستند. بجای جلسات، از مزایای این ابزارها استفاده کنید: تخصیص کار، هماهنگی و بحث. تمام این امور می­تواند به صورت مجازی صورت بگیرد تا نیازی به زمان‌بندی جلسات جدید نداشته باشید.
  3. فرهنگ‌تان را تغییر دهید. افراد بعضاً تمایل دارند تصمیماتی که برعهده آن­ها است، را به جلسات بکشانند. گاهی جلسات تنها برای فرار از تصمیم‌گیری فردی است.البته شاید نمی‌دانند که مجازند مستقلاً خودشان تصمیم‌گیری کنند. برای اجتناب از فرهنگ بی‌تصمیمی در میان افراد، سعی کنید این موضوع را جا بیاندازید که عذرخواهی بابت یک تصمیم اشتباه ساده‌تر از اجازه خواستن بابت هر تصمیم‌گیری است. آدم‌های خوب تصمیمات خوب می­گیرند. به آنان اعتماد کنید تا کار درست را انجام دهند بدون آن که لازم باشد برای اتخاذ هر تصمیمی، جلسه‌ای تشکیل شود. البته ممکن است به ندرت تصمیمات اشتباهی نیز بگیرند. با آن­ها وقت بگذارید و نشان‌شان دهید چه طور می‌توانسته‌اند کاری که انجام داده‌اند را به گونه‌ای دیگر انجام دهند، ولی طوری آن‌ها را مورد سرزنش قرار ندهید که به فرهنگ قبلی خود برای برگزاری دیوانه­وار جلسات بازگردند.
  4. میزان هزینه هر جلسه را محاسبه کنید. فکر کردن به هزینه‌ی پرسنلی که بابت برگزاری هر جلسه می‌پردازید می‌توانید شما را بیدار کند. یک ساعت جلسه با هشت نفر کارمند که متوسط حقوق را دریافت می­کنند، بالغ بر صدها دلار هزینه دارد. در یک سازمان متوسط یا بزرگ، برای جلساتی که در یک هفته برگزار می­شود بالغ بر هزاران دلار صرف می­شود! بهتر نیست تا وقت افراد را به گونه‌ای صرف کنیم که عایدی بیشتری برای سازمان داشته باشد؟ پاسخ حتماً مثبت است.
  5. ضرورت جلسات مرتب دوره‌ای را دوباره بررسی کنید. مدیران پروژه عاشق جلسات منظم دوره‌ای هستند. وقتی یک پروژه آغاز می‌شود، معمولاً از اولین اقداماتی که در ابتدای پروژه انجام می‌شود، تنظیم قرار جلسات هفتگی است تا با حضور همه‌ی اعضاء درباره‌ی پروژه صحبت شود. این جلسات در ابتدای کار بسیار پراهمیت هستند؛ ولی به مرور با جلو رفتن پروژه، کارایی خود را از دست می­دهند. با خود درباره‌ی دوره‌ی تکرار جلسات دوره‌ای بیاندیشد شاید بتوان بجای هر هفته، یک هفته در میان جلسات را برگزار کرد یا اگر همه چیز به خوبی در حال پیشرفت است، ماهی یک‌بار، کفایت کند.
  6. حواس­ها را جمع کنید. شما باید ابتدای جلسه، قواعدی تخطی‌ناپذیر وضع کنید تا تا همه افراد تشویق شوند، حواس خود را بر روی جلسات متمرکز کنند. محترمانه به آن‌ها متذکر شوید تا از لپ تاپ­های خود دست بکشند، وسایل دیجیتال خود را پشت در بگذارند، با چشمانی باز مطالب را دنبال کنند و در جلسه توجه و مشارکت داشته باشند. چنان چه بخواهید با هر نفر از اعضاء جلسه، جلسه‌ای تکی و جداگانه تشکیل دهید و مواردی را متذکر شوید که قبلاً در جلسه‌ی عمومی بیان کرده‌اید ولی آن‌ها (به دلیل کم‌دقتی در طول جلسه) مطلب را نگرفته‌اند، قطعاً از مصادیق اتلاف وقت است.

جلسات برای اشتراک اطلاعات، هماهنگی و اتخاذ تصمیمات امری ضروری است. با این وجود، جلسات می­توانند عامل اتلاف وقت و ضد کارآیی باشند. این پیشنهادات را پیاده نمایید و خواهید دید چگونه می‌توانید به این ترتیب، یک روز کامل کاری در هفته وقت‌تان را آزاد کنید.

  نظرات ()
جلسه‌ی بی‌حضورت نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱/٤

امشب، جلسه‌ی بی حضورت را تجربه کردم. این همه از رفتنت می‌گذرد و هنوز جای خالی‌ات را کسی نتوانسته است پر کند. چه قدر فرق است بین کسی که جای خالی‌اش به این راحتی پر نمی‌شود و کسی که اندوه رفتنش دیر نمی‌پاید.

باز خدا خیر بدهد آن‌هایی که فهمیدند نمی‌توانند برای تو جایگزینی پیدا کنند و از صوت روضه‌ی ضبط‌شده‌ی خودت استفاده کردند. همان یک تکه‌اش به همه‌ی طول جلسه می‌ارزید.

  نظرات ()
رسول آفتاب نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱۱/٢٩

قرار نبود دیگر درباره‌اش بنویسم ولی نتوانستم دلم را راضی کنم. دوست نداشتم بعد از ذکر او، مطلب دیگری بر صدر این وبلاگ بنشنید.

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی / پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

او که برایمان «رسول آفتاب» بود به «طریق ترجمانی» این طور ما را شیفته‌ی خود کرده بود، پس چه‌گونه بی‌تاب خود آفتاب نباشیم؟

باده دردآلودمان مجنون کند / صاف اگر باشد ندانم چون کند؟

خدایا، چون رسول آفتابت را از ما گرفتی، آفتاب را به ما بازگردان.

  نظرات ()
یادداشت محمد اصفهانی درباره‌ی حاج آقا مجتبی نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱۱/٢٩

محمد اصفهانی به مناسبت درگذشت حاج آقا مجتبی تهرانی در وب‌سایت شخصی‌اش یادداشتی منتشر کرده است که من ندیدم در سایت‌های دیگر منعکس شده باشد. من تازه آن را دیدم. شما هم اگر علاقه داشتید می‌توانید در این آدرس (لینک مطلب) ببینید و بخوانید.

  نظرات ()
بی‌سلیقگی نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱۱/٢٩

باغ دولت‌آباد از بناهای تاریخی دیدنی شهر یزد است. چندی پیش بازدیدی از آن جا داشتیم. با بی‌سلیقگی‌هایی مواجه شدیم که حاکی از آن است مدرنیته و غرب‌زدگی افسارگسیخته چه بلایی بر سر سبک زندگی ما آورده است.

۱- در یک مجموعه‌ی تاریخی با معماری سنتی، وجود یک قهوه‌خانه یا سفره‌خانه‌ی سنتی جذاب‌تر است یا اصطلاح نخراشیده‌ی کافی‌شاپ و رستوران؟ از در که وارد محوطه‌ی باغ می‌شوی تابلوی بزرگ زده اند: «کافی‌شاپ»

۲- توی رستوران غذاهای محلی مانند شولی تدارک شود جذاب‌تر است یا پیتزا و ساندویچ؟

۳- توی رستوران و کافی‌شاپ تخت و نیم‌کت بگذارند جذاب‌تر است یا میز و صندلی؟

۴- به جهت تزئیین از عکس‌های بناهای تاریخی شهرشان استفاده کنند جذاب‌تر است یا عکس‌هایی از برچ پیزا ایتالیا و دیگر کشورها و شهرها؟

 

 

  نظرات ()
هوایی پاک در شهری آلوده نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

جلساتت را دوست داشتم چون می‌توانستم درشلوغی‌اش خودم را گم کنم و در گوشه‌ای یک خلوت برای خودم پیدا کنم. نه، کسی ما  را می‌شناخت. نه، ما کار به کار کسی داشتیم. نه، آمده بودیم چیزی بشنویم برویم برای دیگری نقل کنیم نه آمده بودیم خط بگیریم. نه می‌خواستیم جو بگیریم نه هیچ غرض دیگر. می‌خواستیم تهی شویم از آن چه تهی شدنی است. هر چه بود خلوت بود نه جلوت. از آن شلوغ‌بازی‌های متعارف خبری نبود. نه چهره‌ی تلویزیونی بودی نه برایت پلاکارد توی خیابان‌ها می‌زدند که سخنران فلانی، مداح فلانی. اصلاً دلخوشی‌مان به همین ناشناخته بودنت در بین عوام بود و خوش‌حالی‌مان از شناخته شده بودن در میان خواص. (البته نه به معنای مبتذل‌شده‌ی امروزی‌اش) خوش‌حالی‌مان از این بود که اگر ازمان می‌پرسیدند مجلس کی می‌روی و جواب ما را می‌شنیدند تو هیچ کدام از دسته‌بندی‌های مرسوم نمی‌توانستند جا دهند.

شاید بهتر باشد دوباره تو را برگردانم به همان خلوت دلم. همین مقدار هم شاید صلاح نبود سر از پرده برون بیفتد.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

  نظرات ()
عیارمان را از دست دادیم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/۱٥

حاج آقا مجتبی، کاش قبل از رفتن لااقل برایمان معلوم می‌کردی، بعد از شما پیش کی برویم کجا برویم؟ کی متوجه‌مان کند «جانور دوپا» نشویم. کی برایمان بگوید «همت‌مان شکم و زیرشکم نباشد.» کی بگوید اگر دنبال آدم شدنی واجبات‌ات را انجام بده و محرمات را ترک کن تا معصوم شوی.

 اهل تعارف و غلو نیستم. اگر واقعاً خودت نمونه‌ای سراغ داشتی برایمان معلوم می‌کردی. من که نیافتم. در همه‌ی این سال‌های عمرم که پای منابر نشستم از هیچ کس جز تو درباره‌ی «تغافل» نشنیدم. هیچ کس برایمان از «ادب» آن گونه که تو فهماندی نگفت. بارها درباره‌ی عاقبت به خیری شنیده بودم ولی مسأله‌ی «عاقبت» را وقتی فهمیدم که شما برایمان توضیحش دادی. اصلاً جنبه‌هایی از دین را یادمان دادی که به نظرم دیگران یا نخواهند فهمید تا برای‌مان بازگو کنند یا تعمداً نخواهند گفت!

اصلاً باهات حال می‌کردم چون یک عده بی‌مغز دین‌فروش مدعی ازت خوش‌شان نمی‌آمد. یکی‌شان می‌گفت شما که پای صحبت‌های فلانی می‌روی، از صحبت‌هایش چی دستگیرت می‌شود؟ چه نکته‌ی به دردبخوری می‌گوید؟ یکی دیگر از به ظاهر متدینین می‌گفت بدم می‌آید چشمانش را فلان جور می‌کند و ادا و اطوارهای عارفانه به خود می‌گیرد. یکی دیگر می‌گفت چرا در باب مسائل سیاسی مواضع صریح اتخاذ نمی‌کند. وقتی با یکی‌ دیگر از این جماعت سر رفتاری اخلاقی بحث‌ام شد گفتم استاد اخلاق ما فلانی این طور می گوید. گفت استاد ما فلانی برعکسش را می‌گوید. بعد اضافه کرد: «همان دیگر، باید استادت را عوض کنی. یکی را انتخاب کن که آقا را صریح‌تر و بیشتر دعا کند! هر سال شب قدر، بعد از مراسم بازار با خودم می‌گویم دیگر سال بعد اینجا نمی‌آیم باز دوباره می‌روم». رفتی و ما را با این جماعت تنها گذاشتی؟ این سال‌ها دور و برمان پر از صداهای گوش‌خراش شده است. یک صدای شفاف و صحیح توی این صداها بود، دورش جمع بودیم. دوباره باید گوش‌مان پر از نویزهای این‌ها شود؟ کاش نمی‌گذاشتی دوباره میان‌داری بیفتد دست این جاهلان متنسک. فکر کنم، الآن هم بیایند در مراسم بزرگ‌داشتت شرکت کنند ولی ته دل‌شان خوش‌حال‌اند. یک صدای مزاحم کم شده است. یک صدایی که عیار ادعاهای این‌ها را روشن می‌کرد. حاج آقا، من نگرانم بعد از شما دوباره بساط این مدعیان متظاهر تهذیب‌نایافته رونق بگیرد. تا وقتی دم و دستگاه شما برپا بود، اگر کسی از جوانان از این فضاهای مسموم آزرده بود، جایگزین داشتیم. آدرس جلسه‌ی شما را می‌دادیم تا مشرب فکری‌اش را از چشمه‌ای زلال سیراب کند. حالا آدرس کجا را بدهیم؟

  نظرات ()
هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/۱٤

هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود

شب‌های اربعین برایمان قصه‌ی زیارت جابر را می‌گفت. وقتی می‌رسید به غسل کردن جابر، با آن لحن عارفانه‌اش مصرع زیر را می‌خواند:

«شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام»

این قدر این قصه را برایمان گفته بود حفظ شده بودیم. با این حال، عین بچه‌هایی که قصه‌های کتاب‌ها یا پدران‌شان را حفظ‌اند ولی باز شوق شنیدن چندباره‌اش را دارند، تمام وجود گوش بودیم. نه صدای خوبی داشت، نه از شعر و نغمه‌ای برای گریاندن استفاده می‌کرد،‌ نه چونان مداحان حرفه‌ای ادای گریستن در می‌آورد. یک «التماس دعا دارم» می‌گفت و اشک‌ها را جاری می‌کرد. لازم نبود اصلاً روضه‌ی مکشوف بخواند. دل‌ها اگر سخت و سنگ نباشند، اشک‌ها جاری می‌شود. او هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود.

آدم‌هایی می‌شناختم سالی یک یا دو بار در مجلس مذهبی شرکت می‌کردند و آن مجلس شب عاشورا یا شب قدر او بود. آدم‌هایی می‌شناختم گاهی نماز می‌خواندند و گاهی نمی‌خواندند. یک وقت‌هایی از خدا و همه چیز می‌بریدند ولی پای منبر او که می‌نشستند رام می‌شدند و اهلی می‌شدند.

پای منبرش که می‌نشستی اصلاً احساس نمی‌کردی اظهار فضل می‌کند. هر چه هم می‌گفت «نمی‌توانم سطحش را پایین بیاورم» حس نمی‌کردی می‌خواهد خودش را بالا نشان دهد. احساس می‌کردی همانی را می‌خواهد به تو بفهماند که خدا خواسته است بفهمی. چیزی از خودش اضافه نمی‌کرد. حرف‌هایش را هم نمی‌فهمیدی نفسش اثر می‌کرد. باور کنید این که می‌گویند نفس طرف اثر دارد درباره‌ی ایشان گزافه نبود.  باور کنید من بارها می‌رفتم سر جلسات ایشان می‌خوابیدم و وقتی می‌خواست روضه بخواند بیدار می‌شدم. آخر روضه‌ی دروغ نمی‌خواند. پیاز داغش را زیاد نمی‌کرد.

 ادعای شاگرد فلانی بودن یا با فلانی رفیق بودن نداشت. خودش را نه صریح و نه تلویحی به کسی منتسب نمی‌کرد. بر عکس، بقیه می‌خواستند از او آبرو بگیرند و برای خودشان مصادره کنند. آن‌وری‌ها می‌گفتند از ما است. این‌وری‌ها می‌گویند از ما است. نه این که فکر کنید دوپهلو حرف می‌زد تا همه را با خود همراه کند. نه، او بود که به ما آموخت «من طلب رضی مخلوق بسخط الخالق، سلط الله عزوجل علیه ذلک المخلوق» (هر آن کس به دنبال رضایت مخلوق از طریق به خشم آوردن خالق باشد، خداوند همان مخلوق را بر او مسلط می‌کند) اتفاقاً جز خود خدا ملاحظه‌ی هیچ کس را نمی‌کرد. نه این که اسم بیاورد. ولی آن چه باید بگوید را می‌گفت آن قدر هم شفاف می‌گفت که اگر خودت را به نفهمی نزده باشی، بفهمی.

به تعبیر دوستی نادیده (لینک مطلب) «راه هایی به ما یاد داد که گمان نمی کنم کس دیگری به ما آنها را یاد بدهد یا اصلاً بتواند که یاد بدهد.» آن‌هایی که پای درسش نشستند می‌دانند چه ظرایف و معارف نابی را از لا به لای متون دینی بیرون کشید و به ما راه و رسم اصولی و دقیق دین‌داری و زندگی دینی را آموخت. اگر پای صحبت‌های شب قدرش نشنیده بودم همین قدر هم قدر شب قدر را نمی‌دانستم. فکر می‌کنم همه اعتراف دارند که شب‌های قدر، قله‌ی هنرنمایی‌اش بود. همان هنر رام کردن، همان هنر نرم کردن دل‌های سخت. یک بار دو، سه تا از بچه‌های دانشگاه که خیلی هم متشرع نبودند و ایشان را نمی‌شناختند، دنبالم آمدند برنامه‌ی شب قدر مسجد بازار. حالشان دگرگون شده بود. پس از پایان مراسم، متحیرانه فقط تکرار می‌کردند «این کی بود؟ این کی بود؟»

+ تهران یتیم شد

+ او حجت مسلمانی ما بود

+ نگران سطح ما بود و رفت

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر » « مطالب جدیدتر
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب