حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
  نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۱/٤/٤
سايت چمران را ديدم. تو وبلاگ ناصر ديدم. مطلبش را هم خواندم خيلی بلند و رسا بود. واقعا تو اين هياهو اين حرفها گم می‌شوند. باورم نمی‌شود توی اين دوره زمانه خريداری داشته باشد. با همه اين اوصاف خيلی کم بود. آنطور که او به چمران اظهار علاقه می‌کند انتظار بيشتری داشتم. این کلام عظیم در لابلای روزمره نویسی‌های دیگر حقیر می‌شود. دوست داشتم مخاطب بیابد که سخن از وادی دیگری است.
اصلا من و تو را چه کار با او؟ ما هر چه بگوييم بعدی از او را بزرگ کرده‌ايم و از توجه به ساير ابعاد محروم. اما نه، کاسه عشق را صبر جايگاهی نيست. نمی‌توان ديد و خاموش بود.

«همه جا دنبال نوشته اي خاطره اي و نامي و يادي از اين مراد عشق بودم.. اما همه آشنايانش را مبهوت و حيران روح بزرگش يافتم..
اولين بار که اسمش را شنيدم برايم خاطره اي جالب شد و مساله اي براي حل کردن. همچون مسايل رياضي که چه مشتاقانه به سويشان مي رفتم و تا حل کاملشان در پيشان بودم.. اما اين بار فرق مي کرد...
مساله اي که هر روز برايم مبهم و مبهم تر شد و با هر آشنايي بيشتر - ابهام و آشفتگي ام بيشتر مي شد...»

راست می‌گويد. برایم معما شده است . او چون محسوس است در ميان معقول. با اين عقل ناقص از تحليلش عاجزم. دوست دارم يکجا گيرش بياورم و ازش بپرسم: ببخشيد، جناب آقای دکتر شما با اون همه اهن و تولوپ چطور به ذهنتان خطور کرد مثلا با اين شخصيت علمی بلند شويد برويد مصر آموزش نظامی ببينيد؟ اين کارها مال آدمهای خشن و جنگی است. شما که الحمد لله از روحيه لطيفی برخورداريد. اصلا وظيفه شما کار ديگری است. شما بايد در جبهه‌های علم و دانش گام برداريد. اصلا چطور تو آمریکا از جایی به نام لبنان آگاه شدید و فهمیدید چه خبر است. بپرسم چطور حاضر شديد با غاده ازدواج کنيد. چطور حاضر شديد ...»
قرار نبود از شما بپرسم. اما واقعا عجیب است. نوشته‌ها، تحصیلات، فعالیت‌ها، نقاشی‌هایش و ... را بگذارید کنار هم. بعد ارتباطشان ...
البته می‌دانم چه جوابم را خواهم داد. برای منی که بویی از عشق نبرده‌ام این حرفها ثقیل است. او را نباید از این دریچه نگریست. این رفتار از جنس دیگری است. او سراسر شوریده است. این را از نوشته‌هایش می‌توان فهمید. از عکس‌هایش هم. گویی به این عالم تعلق ندارد:

« من از اين دنيای دون می‌گريزم ، از اختلافات ، از تظاهرها و خودنمايی ها و غرورها و خودخواهی‌ ها ، از سفسطه‌ ها و مغلطه ‌ها ، و از دروغها و تهمتها خسته شده‌ام ، احساس می‌كنم كه اين جهان جای من نيست ، آنچه ديگران را خوشحال می‌كند ، مرا سودی نميرساند ...»
«ای خدای بزرگ! اكنون كه به سوی تو می‎آيم ، از تو هيچ انتظاری ندارم ، آن چه كردم به خاطر عشق به تو بود ، احساس وظيفه ميكردم ، به سراغ تو می‎آيم ، در حاليكه نمی‎دانم آن چه انجام داده‎ام ، مقبول نظر تو بوده است يا نه؟ نميدانم در آزمونی كه سپری كرده‎ام ، روسفيد شده‎ام يا نه؟ بهر حال در اين راه جز عشق به عظمت و بزرگی تو ، محرک ديگری نداشته‎ام ، سوخته‎ام ليكن از سوزش خود لذت برده‎ام ، چرا كه چون شمع از سوختن خود نور داده‎ام ، غم و درد ، انيس هميشگی من بوده‎اند ، با رنج و مشقت خو گرفته‎ام ، از هيچ كسی ، هيچ چيزی انتظار ندارم ، به آنچه كه كرده‎ام و آنچه كه داشته‎ام مغرور نيستم ، اما شرمسارم ازاينكه اينقدر ناچيز بوده‎ام ...»

وه، چه بلند است این تعبیرات. کلاه فهم از سر عقل می‌پرد. آهای شمایی که می‌فهمی برای من هم بگو از آنچه این مرد بزرگ در تنهایی فریاد می‌کند. با منکرانش باید به چه زبانی سخن گفت. آیا تا کنون شنیده‌اید که شور و مستی را به کتاب آرند.
با مدعی نگویید اسرار عشق مستی...........بگذار تا بمیرد در درد خودپرستی (حافظ)

سایتش هم راضی‌ام نکرد؛ هر چند قابل تقدیر بود. موزیک و تصاویر اولیه و بقیه سایت بیشتر به وجهه رزمی‌اش اشاره داشت. هیچ جای آن نگفته بود او وقتی رفت وزیر بود و خانه نداشت؛ بطوریکه همسرش، یک اشراف‌زاده لبنانی، تا مدتها بی‌خانمان بود. هیچ‌جا نگفته بود که تحصیلات عالیه‌اش، مثل من و تو، مانع نمی‌شد در برابر امام‌اش سر تعظیم و احترام فرود بیاورد. من و تویی که با دو کلمه سواد خدا را هم بنده نیستیم. نگفته بود این چمرانی که عکسش را به عنوان یک مرد جنگی زده است چگونه زار زار در خلوتش می‌گریسته‌ است. مرد جنگ و خوف؟ خوف از چه؟ او که شیر دهلاویه است؟ او چگونه می‌توانسته است درست چند دقیقه قبل از شهادتش آن سرود عرفانی را بسراید. هنوز نجوایش در گوشم است: پاهایم طاقت داشته باشید لحظاتی بعد شما را از تحمل این وزن سنگین رها می‌کنم.
«دکتر چمراني که به حق علي زمانه بود» آری، راه علی شدن باز است؛ چمران می خواهد.
آری، «من ‏المؤمنين‏ الرجال‏ صدقوا ما عاهدو الله عليه» همه که مثل من و تو نیستند. عده‌ای هم هستند که دعوت پروردگارشان را اجابت می‌کنند و تا قله شهود اوج می‌گیرند. همه که مثل من و تو سفت به زمین نچسبیده‌اند و بیمناک از پرواز. بعضی نگاه رو به آسمان دارند. حاضرند پر و بالی به خون بزنند، شکار تیر صیاد شوند و بعد، در آغوش دوست آرام بگیرند. و تو مپندار که این تیر را صیاد در کمان می‌گذارد. این تیر عشق است که از دست صیاد رها می‌شود.

می‌دانم آنچه در درونم بود را نتوانستم خوب بیان کنم. دستم در تایپ فارسی کند است. همین باعث می شود نتوانم وقتی تایپ می‌کنم فکرم را هم متمرکز کنم. حالا یکی هم باید از من ایراد بگیرد. سعی می‌کنم اگر بعدا فرصتی شد جبران کنم.
  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب