حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
چرا ما به اينجا رسيديم؟ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٤/۳/٢٧

باورم نمي‌شد! خودش بود. استاد سابقمان که نمي‌خواهم اسمش را ببرم. برخلاف هميشه که اگر کاری داشت زنگ مي‌زد و سريع مي‌رفت سراغ اصل مطلب، اين بار کلی احوالپرسی کرد. معلوم بود اين دفعه درخواست مهم‌تری دارد که اين‌قدر گرم مي‌گيرد!

پرسيد با اين سيستم گلدکوئيست آشنايی؟ گفتم آره کاملاً. با توجه به اينکه طرف همدوره و احتمالاً همکلاس اميد نقشينه است برايش گفتم که او از من واردتر است و وبلاگی دارد و بخش‌هايی از استدلال‌ها را برايش توضيح دادم. گفت «بله با اميد صحبت کردم. مي‌گفت بعضی از بچه‌ها حذف ترم کردند و ... اين طوري‌اش را من قبول ندارم» گفتم چه طور مگر شما مي‌خواهيد وارد شويد؟ گفت من وارد شدم. جا خوردم گفتم شما ديگر چرا آقای ...؟ سريع خودش را جمع و جور کرد و گفت من هم البته تا حدی به نيت اصلاح (!) البته نه حالا اصلاح اما آگاهانه (!!!) وارد شدم.

کلی با من صحبت کرد تا من را قانع کند. مي‌گفت اين با بقيه فرق دارد سی سال رويش کار شده است. گروه ما بقيه فرق دارد از بالادستي‌ها پشتيبانی مي‌شود. بهش گفتم من اصلاً حوصله ندارم اين قدر وقت بگذارم و التماس کسی کنم. گفت نه من التماست نمي‌کنم، داريم گپ مي‌زنيم، اين که ديگر وقت تلف کردن نيست. فکر کن رفتی مهمانی! گفتم قبول داريد ريسک است. گفت نه من چون مي‌دانستم که گروه خوبی داريم و شاگردهای زيادی هستند که به من اعتماد مي‌کنند مطمئن بودم. گروه‌های زيادی بودند که شکست خوردند اما اين گروه حساب شده است. اصرار داشت که «يک جلسه بگذاريم پرزنتت کنيم تا کامل به سيستم آشنا شوی. من هم اولش خودم بدبين بودم گفتم مي‌رويم مي‌خنديم اما بعد از چند جلسه پرزنتيشن کاملاً قانع شدم و به تمام جزئيات سيستم واردم.» برای اينکه يک جوری بهم نزديک شود، مي‌گفت «من هم بعضی از اشکالاتی که شما و آقای نقشينه مي‌گيريد را قبول دارم. اما بالاخره هر کاری يک سری اشکالات دارد. همين تدريس خصوصی که من و شما انجام مي‌دهيم در شان يک استاد نيست اما خوب چه مي‌شود کرد. جای فعاليت اقتصادی توليدی که برای همه فراهم نيست.» بهش گفتم آقای فلانی اين کار اگر سود داشته باشد برای من معادل دلارفروشی است. من دوست دارم حاصل دسترنجم را بخورم. اين مشاغل اگر بتوان اسم آن را شغل گذاشت کاذب است....

خسته‌تان نکنم. در تمام طول صحبت بسيار غمگين بودم که چرا يک آدم با اين تحصيلات بايد اين جوری فکر کند و سعی کند با اتکا به حق استاد و شاگردی که من برايش اهميت قائلم يک خواسته نابجا را از من طلب کند. هر بار که کلمه‌ی پرزنت را به کار مي‌برد حالت تهوع درونی بهم دست مي‌داد. من نسبت به اين کلمه حساسيت دارم! (اين کلمه از فحش هم برايم بدتر است و آن را توهين به شعورم مي‌دانم!) با اين حال سعی کردم باهش راه بيايم و خودم را آرام نشان دهم و حرمت استادي‌اش را نگاه دارم. برای اينکه دست از سرم بردارد گفتم اجازه دهيد فکر کنم. ناراحتم بسيار ناراحت. چه بر سرمان آمده است؟

  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب