حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
چه قدر پوست کلفت شده‌ايم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٤/٤/٢٠

اين که گفتم «ما» به خاطر اين است که اصولاً جدا کردن حساب مردم از مسؤلان را درست نمي‌دانم. همه‌ی ما مسؤليم. اگر آن‌ها کوتاهی کردند ما هم کرديم. به هر حال دنبال مقصر نيستم. چيزی از درد قضيه کم نمي‌کند. متن زير بخشی از کامنتی است که جانبازی زير يکی از مطالب بازتاب گذاشته است:

«...در طول 18 سال كه جانباز شده ام چه كسي به در خانه ما آمده است تا حال ما را جويا شود؟ تنها يكبار و فقط يكبار كسي آمد و زنگ منزل را زد و گفت كه از واحد فرهنگي بنياد آمده است براي ثبت و ضبط خاطرات گرانقدر جانبازان. ميدانيد چه كردم؟ او را بداخل دعوت كردم ميوه اي و چايي تعارفش كردم و تنها يك چيز گفتم. گفتم اول بايد خود جانباز زنده باشد و زندگي كند و بعد خاطراتش عزيز باشد. چرا بجاي آنكه كسي از بنياد بيايد و سوال نمايد چگونه زندگي مي كنيد كسي مي آيد و از خاطراتم ميپرسد؟ اگر خود من نتوانم زندگي كنم و زنده باشم خاطراتم برود زير خروارها خاك بهتر است.ميدانيد چگونه زندگي كردم؟ ميدانيد وقتي براي خريد نان خالي چندين مرتبه مجبور شدم زود پز و سرويس هاي معمولي كه جزو جهيزيه همسرم بود را به مغازه اي بفروشم چقدر تنفر از مسئولين در دلم جا گرفت؟ ميتوانيد درك كنيد تمام چهار سال كه به دانشگاه ميرفتم را وقتي بخاطر صرفه جويي در هزينه با پاي پياده طي ميكردم چه بر من ميگذشت؟ آيا مسئولي در اين مملكت است كه بيايد اين مطالب را بخواند و يقيين نكند كه روز قيامت از هر حسابي كه فارغ شود نخواهد توانست حلاليت از من و خانواده ام بگيرد. ميتوانيد درك كنيد وقتي براي گرفتن پروتز دست مصنوعي (الكترونيك) به بنياد استان مراجعه كردم بمن گفتند به شما تعلق نمي گيرد چه حالي شدم؟ من ليسانسم را با تمام اين فقر گرفتم و بعد از آنكه در اداره دولتي مشغول بكار شدم عليرغم شايستگي ( نگارش چند جلد كتاب و بعلت چندين مرتبه دريافت لوح كارشناس نمونه در سطح وزارتخانه مربوطه و حتي ملي به لحاظ كاري و چندين بار جانباز نمونه وزارت مربوطه كه مدارك همه موجود است ) از لحاظ اداري هيچ ترقي نكردم.در سال 1369 هم از طرف بنياد جانبازان غرب بعنوان جانباز نمونه معرفي شدم كه بنده بعنوان اعتراض به عملكرد رئيس وقت بنياد و عليرغم نياز شديد مالي حاضر به شركت در مراسم (ديدار با مسئولين نظام و دريافت سكه ) نشدم.
آيا درست است كه من در سن 19 سالگي جانباز شوم و در هيچ مرحله اي بنياد كمكي كه بدرد زندگيم بخورد برايم انجام ندهد.آيا بايد مثل معدود افرادي بروم بنياد و گير بدهم و التماس كنم تا كاري انجام دهند.من اكنون كه اين مطلب را مينويسم زندگيم را نه بر اساس ياري بنياد ( كه ميتوانم بگويم حتي 2% زندگي من هم بر كمك بنياد استوار نيست) ساخته ام.تلاش طاقت فرسايي كشيده ام مرارت زيادي ديده ام ولي آنرا ساخته ام ولي همه بدانيد همه مسئولين بدانيد و به يقيين بدانيد به خود خداوند قسم نخواهم گذاشت از پل صراط رد شويد .اگر خدايي هست و روز قيامتي و اگر اينها حق است مانع عبورتان از پل صراط خواهم شد.اينجا كه دست من كوتاه است و صداي من به گوش كسي نميرسد ولي بدانيد خداي مهربان صداي مرا بخوبي مي شنود.
موارد جانبازي : (50% قطع دست راست.آسيب ديدگي گوش و چشم راست و زانوي پاي چيم بر اثر تركش خمپاره.موج گرفتگي).»

  نظرات ()
مطالب اخیر یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت! بازگشت به دوره‌ی جوانی! نظرسنجی درباره‌ی کیفیت خدمات تعطیلات رسمی ایران در تقویم‌های بین‌المللی استاد خوب / استاد بد روز اول در دانشگاه UoR1
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٤) نکات و حکمت‌ها (٥۱) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢۳) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) درس‌های پدر (۱۳) نقد و نظر (۱٢) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱٠) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب