حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
برای امين نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٤/٥/٢٩

مرثيه‌ای که اين بار در فراق امين مي‌خواهم بسرايم نه از جنس آنی است که در وصف ديگر دوستان پيشتر نوشته بودم. شرح اين فراق مستلزم تلخی يادآوری و بازگشايی روزهای سخت زندگي‌ام است. و کسی چه مي‌داند که در آن دوره بر من چه گذشت؟ امين وسيله‌ی نجاتم بود از آن همه پريشانی و دلتنگی. سال اول دانشگاه، گرفتاری بين يک تجربه‌ی غريب و  يک سرگشتگی. کاش دلم رضا مي‌داد که سفره‌اش را اين جا پهن کنم. من خاطرات روزهای سخت را دوست دارم...

دانشگاه بدون امين برايم فروغ ندارد. حيات آکادميکم را امين طراوت بخشيد و گرنه بارها تا فکر انقطاعش پيش رفتم. به من اميد داد و فرصت ايجاد کرد تا دوباره خودم را در آن محيط غريب بازيابم. کمک کرد تا کمی با آن محيط اهلی شوم. اگرچه هيچ‌گاه تا اين اواخر به طور کامل رخ نداد. مطمئنم حتی خودش هم نمي‌تواند بفهمد من دقيقاً از چه مي‌گويم و چه کسی است که بداند؟

من نه يک امين که يک پناه را از دست مي‌دهم. برای شرح اين جمله بايد طاير خيال را پرواز دهم به سال‌های دور. خاطراتی که سعی مي‌کنم دور نگاهشان دارم. اما خوب هر از چندگاهی حوادثی اين چنين آن‌ها را دوباره به ميان مي‌کشد.

امين دارد مي‌رود به ديار فرنگ و افرنگ برای ادامه‌ی تحصيل يا کار يا هر چيز ديگر. و من بايد اين جملات را بگويم تا به خودم تلقين کنم که اين اتفاق دارد مي‌افتد. بد جوری عادت کرده‌ام که از واقعيت فرار کنم. سعی مي‌کردم فکرم را بي‌جهت مشغولش نکنم. با خود مي‌گفتم: «مدت‌ها است که مي‌گويد مي‌خواهم بروم. نه بابا نمي‌رود. اين دفعه‌ی آخری هم که ديگر جدی شده بود defer کرد. حالا طول مي‌کشد کارش جور شود...» اما خوب اين بار گويا واقعاً دارد مي‌رود و من اصلاً آماده‌ی اين رفتن نيستم. خيلی دير يادم افتاده است که نه هديه‌ای تهيه کرده‌ام نه توشه‌ای نه جمله‌ای برای خداحافظی. شايد هنوز فکر مي‌کنم که جای دوری نمي‌رود و سر فرصت مي‌توانم بروم سراغش. شايد فکر مي‌کنم بالاخره همين دور و برها است يا توی سايت يا پيش رکن‌الدينی يا تقي‌زاده.

در اين چند روز و هفته‌ی اخير بيشتر صحبت کرديم و ميل زديم و ديدار کرديم و چندبار خداحافظی. و من همه‌اش را خيلی سرد و رسمی جواب دادم. و شايد خودش هم از اين همه خشکی تعجب کرده باشد. اما خوب طبيعی است که کسی چون من غرورش يا هرچيز ديگري‌اش که اسم مي‌گذاريد اجازه ندهد احساساتش را لخت بيرون بريزد. نمي‌دانم چه دردی از درون بود که به من مي‌گفت بايد در اين چند مدت قبل از سفر خشک باشم و جدی. شايد اين خيال خام را در ذهن مي‌پروراندم که ممکن است از ناراحتی من ناراحت شود. نمي‌دانم باز اين غرور لعنتی بود يا آن هر چيز ديگر که فکر مي‌کردم خاطرم اينقدر عزيز شده است.

دارم ذهنم را مرور مي‌کنم ببينم چه دارم برايش بگويم؛ از شعر، قطعه‌ی ادبی يا احياناً حديثی يا آيه‌ای. خلاصه کلامی که به دل بنشيند و آرام کند. ذهنم فرسوده شده است و هر چه از خاطرم مي‌گذرد کليشه شده است و دستمالی: ‌«... هر کجا هست خدايا به سلامت دارش» «فراق يار نه آن مي‌کند که بتوان گفت» آن‌ها که مطالب اين جا را مي‌خوانند مي‌دانند به ندرت به چنين سبکی و لحنی دراينجا مي‌نويسم. همين قلم (سبک) عتيقه هم يادگار گذشته است. آن سال‌ها که سر پرشورتری داشتيم. برای بعضی مراسم‌های خاص جهت تزئين از پستوی ذهن بيرونش مي‌آورم و در معرض ديد مي‌گذارم.

  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب