حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
سفرنامه‌ی مالزی - روز چهارم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٢/٢٧
پیشاپیش به خاطر دسته‌بندی نبودن مطلب عذر می‌خواهم. وبلاگ است دیگر! اگر چه امروز روز چهارم است اما خوب ابتدا باید مطالبی از روز سوم را بشنوید. چون مطلب روز سوم را دیروز صبح زود نوشتم و تا آخر شب اتفاقات زیادی افتاد.

دنیا با همه‌ی بزرگی‌اش کوچک است. دیروز چهره‌های زیادی دیدم که آشنا به نظر می‌رسیدند. یکی از این چهره‌های آشنا که کلی تلاش کردم به یاد آورم کجا دیدمش واقعاً آشنا بود.  آقای «آشنا». معلم ریاضی، المپیاد و ... آن‌هایی که می‌شناسندش خوب حتماً می‌شناسندش. جالب آن است که من نشناختمش. با همراهمان که صحبت کرده بود اسمی از دبیرستان نور آورده بود. دم آخری بود و فرصت نشد بیش از دو، سه دقیقه باهش وارد صحبت شوم. بهش گفتم شما یک برادر بزرگ‌تر باید داشته باشید که فلان خصوصیت‌ها را دارد. گفت خودمم! گفت نه او فلان کارها را می‌کرد گفت خودمم. گفتم او این شکلی نبود، گفت خوب قیافه‌ام عوض شده است. بعد معلوم شد برادر باجناق من باجناق او است! به networking ایمان بیاورید. اگر فرصت شود و مفصل‌تر بپرسم چه طور از اینجا سر در آورده است و بیشتر ازش بشنوم خوب می‌شود. هنوز هم می‌گویم آن آقایی آشنایی که من می‌شناختم این شکلی نبود!

دیروز برای ساعت ۱۱ با سفیر دیدار داشتیم. از سفارت ایران در مالزی انتظار بیشتری داشتم. نه کادری زیادی داشت نه محوطه‌ی وسیعی، نه به زعم من فعالیت قابل ملاحظه‌ای. سفیر فعلی پیشتر مسؤلیت فناوری اطلاعات وزارت خارجه بر دوشش بوده است و پیگیر پیشرفت‌های کشور در زمینه‌های فناوری اطلاعات مثل کارت هوشمند سوخت، e-government و ... بود.

اگر در مالزی خواستید لپ‌تاپ  بخرید می‌روید  imbi plaza یا low yat plaza نزدیک BB Plaza. گویا راننده‌ها آخری را راحت‌تر می‌شناسند. ما چند تا خریدیم. هنوز مطمئن نیستم قیمت‌هایش از تهران بهتر باشد و به هزینه‌ی حملش بیارزد. به خصوص آن که در ایران گارانتی ندارد.

بعد در مدرسه‌ی ایرانیان که گویا محل اجتماع ایرانیان است، مشورتی کوتاه با یک بنده‌خدایی که سال‌ها عمرش را در دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقی-فناوری اینجا گذاشته است داشتیم. زمینه‌های همکاری مشترک بررسی شد.

 چند شب است که آقای دکتر مهدوی را از تهران دعوت کرده‌اند که آن‌جا صحبت کند. جمعیت خوب و باصفایی جمع شده بودند. من این جور وقت‌ها حس خوبی بهم دست می‌دهد. سخنرانی پرشور و جذابی داشت که پر از مثنوی مولوی بود. عنوان سخنرانی‌اش هم چیزی شبیه زیبایی در قرآن و مثنوی بود. با آن که سخنرانی پرحرارتی داشت من از فرط خستگی به راحتی خوابیدم!

شام را در محلی خوردیم که مجتمعی ایرانی‌نشین بود. در فضای باز کنار یک استخر زیبا. مهمان یک دکتر کاردرست، پاک و باصفا بودیم. تولد پسرشان بود و خانمش هم بسیار مهمان‌نواز. شام مفصلی تدارک دیده بود. البته ما یک جورهایی مهمان‌های ناخوانده بودیم و وقتی رسیدیم اغلب مهمان‌ها شامشان را خورده بودند. آخر شب مهمانانمان از چین می‌رسیدند. زود خداحافظی کردیم و جهت استقبال به فرودگاه رفتیم. در راه برگشت بدون اینکه من انتظار و آمادگی‌اش را داشته باشم، ناخواسته ازم خواستند تا درباره‌ی موضوعی که قرار است در این سفر و چند سفر آینده بررسی کنیم نظر کارشناسی بدهم. صحبت‌های خوبی در گرفت و توانستم یک مقدار دیدشان را به مسأله اصلاح کنم. امیدوار بودم امروز چهار شنبه جدی‌تر قضیه را دنبال کنیم اما ...

امروز با نماینده‌ی مالزی cardax در محل دفترشان جلسه داشتیم. جلسه به خوبی هماهنگ نشده بود. با این حال این‌ها اولین مالزی‌هایی بودند که یک مقدار سبک و سیاقشان به حرفه‌ای‌ها شبیه بود. چه نمای شرکت، چه لهجه و صحبت کردنشان و چه قیافه‌شان. یکی‌شان اصلاً بهش نمی‌خورد که مالزیایی باشد. چون هم قیافه‌اش شبیه اروپایی‌ها بود، هم انگلیسی خیلی راحت حرف می‌زد و هم مسائل را بهتر تجزیه و تحلیل می‌کرد. معلوم شد دو رگه است و یک رگ ایتالیایی دارد. در ضمن بلژیک هم درس خوانده بود. مدیرشان هم یک خانم بود که آن هم خیلی خوب می‌فهمید، خوب حرف می‌زد و خوب توضیح می‌داد. او هم گویا ارتباطی با هند داشت.

در اینجا ۲۰ درصد جمعیت اصالت چینی دارند و رسومشان را کاملاً حفظ کرده‌اند. ۱۰ در صد هم اصالت هندی. آن‌ها هم اصالتشان را حفظ کرده‌اند. با این‌ها قوانین اسلامی بر همه‌شان حاکم است.

بازدیدهای بعدی از مسجدی زیبا، یادمان شهدایشان، کاخ پادشاه و ... بود. همه‌شان جالب بود و نکات فراوانی داشت. به عنوان نمونه، این‌ها برای شهدای نداشته‌شان چنان بنای یادمان و باغی درست کرده‌اند که خدا می‌داند. آن وقت ما ... بگذریم.

جلسه‌ی بعد از ظهر هم با شرکتی دیگر بود که از ورودی‌اش می‌شد فهمید شرکت ضعیفی است. منتها جالب است این شرکت با این سابقه‌ی کم و پرسنل کم‌تجربه و کار ضعیف یک پروژه‌ی ملی را اجرا کرده بود. تعیین اصلی بودن سی‌دی‌ها به کمک RFID.

مهم‌ترین سؤالی که بسیاری از ایرانی‌ها بعد از دیدار مالزی و مردمش از خودشان می‌پرسد این است که بر ما چه رفته است؟ چه طور کسانی که به تعبیر خودشان تا سی سال پیش سر درخت زندگی می‌کرده‌اند اکنون به الگوی توسعه‌ی ما تبدیل شده‌اند؟ قصد توهین ندارم. حرف‌های زیادی در این زمینه است. مجال گفتنش نیست. دکتری که منزلش مهمان بودیم یکی از تفاوت‌ها را صفر بودن فرار نخبگان می‌دانست. می‌گفت هیچ کس از مردمش حاضر نیست از کشور خارج شود. طرف اگر برای درس هم به بهترین دانشگاه‌های غرب برود پس از اتمام تحصیلش یک روز هم نمی‌ماند. سریع بر می‌گردد. پیشتر این را درباره‌ی عرب‌ها نیز شنیده بودم. باز باید پرسید ما را چه شده است؟ دوستان متفق القول بوند که تقصیر همه‌مان است. از سر خودمان باز کرده‌ایم اگر بگوییم یک عده یا یک نفر مقصرند.
  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب