حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
پیرزن یوسف‌خواه تهی‌دست نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/٧/۱٢

گفت یوسف را چو می‌بفروختند 
مصریان از شوق او می‌سوختند

چون خریداران بسی برخاستند
   پنج ره هم سنگ مشکش خواستند

زان زنی پیری به خون آغشته بود
ریسمانی چند در هم رشته بود

در میان جمع آمد در خروش
گفت ای دلال کنعانی فروش

ز آرزوی این پسر سر گشته‌ام
ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام

این زمن بستان و با من بیع کن
دست در دست منش نه بی سخن

خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم
نیست درخورد تو این در یتیم

هست صد گنجش بها در انجمن
مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن

پیرزن گفتا که دانستم یقین
کین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست
گوید این زن از خریداران اوست

اولین بار فکر می‌کنم با این داستان در یکی از کتاب‌های ادبیات دبیرستان برخورد کردم. فکر می‌کنم پیش‌دانشگاهی بود. از آن موقع در ذهنم نشسته است و با پیرزن داستان خیلی حال کرده‌ام. در ادامه‌ی این شعر، عطار در مورد همت عالی حرف می‌زند که نیاوردم. (کاملش را در اینجا بخوانید) در انتها آن بیت معروف است که می‌گوید:

چشم همت چون شود خورشید بین
کی شود با ذره هرگز هم نشین

البته همت باید با اراده و تحرک همراه شود. مثلاً این پیرزن اگر فقط همت داشت و در خانه می‌ماند و حتی همان کلاف‌ها را نیز نمی‌آورد خوب اصلاً مورد توجه قرار نمی‌گرفت.

  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب