حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
هوایی پاک در شهری آلوده نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

جلساتت را دوست داشتم چون می‌توانستم درشلوغی‌اش خودم را گم کنم و در گوشه‌ای یک خلوت برای خودم پیدا کنم. نه، کسی ما  را می‌شناخت. نه، ما کار به کار کسی داشتیم. نه، آمده بودیم چیزی بشنویم برویم برای دیگری نقل کنیم نه آمده بودیم خط بگیریم. نه می‌خواستیم جو بگیریم نه هیچ غرض دیگر. می‌خواستیم تهی شویم از آن چه تهی شدنی است. هر چه بود خلوت بود نه جلوت. از آن شلوغ‌بازی‌های متعارف خبری نبود. نه چهره‌ی تلویزیونی بودی نه برایت پلاکارد توی خیابان‌ها می‌زدند که سخنران فلانی، مداح فلانی. اصلاً دلخوشی‌مان به همین ناشناخته بودنت در بین عوام بود و خوش‌حالی‌مان از شناخته شده بودن در میان خواص. (البته نه به معنای مبتذل‌شده‌ی امروزی‌اش) خوش‌حالی‌مان از این بود که اگر ازمان می‌پرسیدند مجلس کی می‌روی و جواب ما را می‌شنیدند تو هیچ کدام از دسته‌بندی‌های مرسوم نمی‌توانستند جا دهند.

شاید بهتر باشد دوباره تو را برگردانم به همان خلوت دلم. همین مقدار هم شاید صلاح نبود سر از پرده برون بیفتد.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

  نظرات ()
هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/۱٤

هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود

شب‌های اربعین برایمان قصه‌ی زیارت جابر را می‌گفت. وقتی می‌رسید به غسل کردن جابر، با آن لحن عارفانه‌اش مصرع زیر را می‌خواند:

«شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام»

این قدر این قصه را برایمان گفته بود حفظ شده بودیم. با این حال، عین بچه‌هایی که قصه‌های کتاب‌ها یا پدران‌شان را حفظ‌اند ولی باز شوق شنیدن چندباره‌اش را دارند، تمام وجود گوش بودیم. نه صدای خوبی داشت، نه از شعر و نغمه‌ای برای گریاندن استفاده می‌کرد،‌ نه چونان مداحان حرفه‌ای ادای گریستن در می‌آورد. یک «التماس دعا دارم» می‌گفت و اشک‌ها را جاری می‌کرد. لازم نبود اصلاً روضه‌ی مکشوف بخواند. دل‌ها اگر سخت و سنگ نباشند، اشک‌ها جاری می‌شود. او هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود.

آدم‌هایی می‌شناختم سالی یک یا دو بار در مجلس مذهبی شرکت می‌کردند و آن مجلس شب عاشورا یا شب قدر او بود. آدم‌هایی می‌شناختم گاهی نماز می‌خواندند و گاهی نمی‌خواندند. یک وقت‌هایی از خدا و همه چیز می‌بریدند ولی پای منبر او که می‌نشستند رام می‌شدند و اهلی می‌شدند.

پای منبرش که می‌نشستی اصلاً احساس نمی‌کردی اظهار فضل می‌کند. هر چه هم می‌گفت «نمی‌توانم سطحش را پایین بیاورم» حس نمی‌کردی می‌خواهد خودش را بالا نشان دهد. احساس می‌کردی همانی را می‌خواهد به تو بفهماند که خدا خواسته است بفهمی. چیزی از خودش اضافه نمی‌کرد. حرف‌هایش را هم نمی‌فهمیدی نفسش اثر می‌کرد. باور کنید این که می‌گویند نفس طرف اثر دارد درباره‌ی ایشان گزافه نبود.  باور کنید من بارها می‌رفتم سر جلسات ایشان می‌خوابیدم و وقتی می‌خواست روضه بخواند بیدار می‌شدم. آخر روضه‌ی دروغ نمی‌خواند. پیاز داغش را زیاد نمی‌کرد.

 ادعای شاگرد فلانی بودن یا با فلانی رفیق بودن نداشت. خودش را نه صریح و نه تلویحی به کسی منتسب نمی‌کرد. بر عکس، بقیه می‌خواستند از او آبرو بگیرند و برای خودشان مصادره کنند. آن‌وری‌ها می‌گفتند از ما است. این‌وری‌ها می‌گویند از ما است. نه این که فکر کنید دوپهلو حرف می‌زد تا همه را با خود همراه کند. نه، او بود که به ما آموخت «من طلب رضی مخلوق بسخط الخالق، سلط الله عزوجل علیه ذلک المخلوق» (هر آن کس به دنبال رضایت مخلوق از طریق به خشم آوردن خالق باشد، خداوند همان مخلوق را بر او مسلط می‌کند) اتفاقاً جز خود خدا ملاحظه‌ی هیچ کس را نمی‌کرد. نه این که اسم بیاورد. ولی آن چه باید بگوید را می‌گفت آن قدر هم شفاف می‌گفت که اگر خودت را به نفهمی نزده باشی، بفهمی.

به تعبیر دوستی نادیده (لینک مطلب) «راه هایی به ما یاد داد که گمان نمی کنم کس دیگری به ما آنها را یاد بدهد یا اصلاً بتواند که یاد بدهد.» آن‌هایی که پای درسش نشستند می‌دانند چه ظرایف و معارف نابی را از لا به لای متون دینی بیرون کشید و به ما راه و رسم اصولی و دقیق دین‌داری و زندگی دینی را آموخت. اگر پای صحبت‌های شب قدرش نشنیده بودم همین قدر هم قدر شب قدر را نمی‌دانستم. فکر می‌کنم همه اعتراف دارند که شب‌های قدر، قله‌ی هنرنمایی‌اش بود. همان هنر رام کردن، همان هنر نرم کردن دل‌های سخت. یک بار دو، سه تا از بچه‌های دانشگاه که خیلی هم متشرع نبودند و ایشان را نمی‌شناختند، دنبالم آمدند برنامه‌ی شب قدر مسجد بازار. حالشان دگرگون شده بود. پس از پایان مراسم، متحیرانه فقط تکرار می‌کردند «این کی بود؟ این کی بود؟»

+ تهران یتیم شد

+ او حجت مسلمانی ما بود

+ نگران سطح ما بود و رفت

  نظرات ()
اهمیت ویرگول نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/٩/٢۸

در مدارس، به ویژه در کلاس‌های انشاء، وقتی می‌خواهند اهمیت ویرگول را توضیح دهند از مثل معروف «بخشش لازم نیست اعدامش کنید استفاده می‌کنند.» من هر وقت این مثل را می‌شنیدم به نظرم بی‌معنا و نچسب می‌آمد. به نظرم باید بعد از بخشش نقطه می‌گذاشتند نه ویرگول و بیشتر اهمیت نقطه را باید برساند.

چندی پیش جلسه‌ی گزارش پیشرفت پروژه‌ای برای رییس و معاونین بود. یکی از همکاران باید بخشی از کار را توضیح می‌داد. به دلیل مسائلی قرار بود در بخش بررسی کارهای مشابه، یکی از کارها شرح داده نشود و فقط به آن اشاره‌ای شود. وسط جلسه یکی از همکاران به همکاری که قرار بود ارائه کند پیامکی فرستاد با چنین متنی: «از فلان پروژه فقط نام ببر» ویرگول نگذاشتن و ضایع شدن همان. دوستی که پیام را فرستاده بود می‌خواست بگوید در مورد فلان پروژه فقط در حد بردن نام اکتفا کن ولی دیگری متوجه شده بود فقط به فلان پروژه بپرداز و بقیه را نگو. گذاشتن ویرگول قبل یا بعد فقط معنا را کاملاً دگرگون می‌کند. هر چه بقیه‌ی اعضای گروه تلاش می‌کردند موضوع را عوض کنند و به دیگر پروژه‌ها بکشانند آن دوست‌مان دوباره بر می‌گشت سر همان پروژه. بعد از جلسه که فهمیدند چه اتفاقی افتاده است کلی خندیدیم و گفتیم از این به بعد این مثل را باید در اهمیت ویرگول به کار ببریم.

  نظرات ()
آلبوم فلیکر نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱/۱

سه، چهار سال پیش در فلیکر آلبومی ساخته بودم. چند تایی هم عکس در آن آپلود کرده بودم. وقتی مسدود شد رهایش کردم. اخیراً که از انسداد خارج شده است و کمی فراغت دارم دوباره چند عکس و فیلم در آن گذاشتم و یک مقدار دسته کردم و برچسب زدم. ولی خیلی وقت می‌گیرد مرتب‌سازی و شرح نوشتن بر آن‌ها. به خصوص که مال خیلی پیش بودند. احتمالاً راه سریع‌تر استفاده از ابزار آپلود عکس دسکتاپش است. منتها نمی‌دانم چرا پیغام خطا می‌داد و یاهو نمی‌گذاشت دانلودش کنی.

خلاصه آنجا هم مکمل این وبلاگ است و می‌توانید نگاهشان کنید. عکس‌هایی که مربوط به سفر است خودشان می‌تواند نوشته‌های مستقلی داشته باشند که خوب حوصله و وقت می‌خواهد. اگر به نظرتان عکس‌هایی می‌تواند توضیحات مفیدی همراه داشته باشد بگویید شاید بنویسم.

  نظرات ()
سال ۸۷ سال پر حادثه نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/۱٢/٢٩

سال هشتاد و هفت غم‌بارترین و پرمصیبت‌ترین سال زندگی‌ام رو به پایان است. در این سال، سه تن از نزدیکانم را از دست دادم. برای بسیاری از دوستان و آشنایان نیز سالی آمیخته با بلایای شدید بود. نمی‌دانم آیا امسال برای جامعه‌ی اطراف من چنین بود یا کل جامعه‌ی ما مبتلا بود؟

از خدا پس از سختی، آسایش، پس از اندوه، گشایش و پس از گرفتاری آرامش می‌خواهم.

  نظرات ()
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/۱۱/٢۸

در خانه‌ی پدری اتاقی بیرونی وجود دارد که کتابخانه محسوب می‌شود. بست‌هایی فلزی دور اتاق زده شده است و از کف تا سقف کتاب چیده شده است. بعضی از کتاب‌ها خیلی قدیمی‌اند. شاید مربوط به پنجاه یا شصت سال پیش باشد. هر سال پدرم معمولاً در فصل تابستان این کتاب‌ها را طی مراسم جالبی گردگیری می‌کند. روش گردگیری این طور است که چند بار کتاب باز شده و محکم بسته می‌شود و بعد هم توسط دستمالی گردهای روی کتاب پاک می‌شود. مادربزرگ خدا بیامرزم تا وقتی زنده بود و سرپا در این کار کمک می‌کرد. پاک کردن این همه کتاب برای یک یا دو نفر سخت است.

یادم می‌آید کودک بودیم و در شر و شور کودکی. پدرم من و کودکان همبازی فامیل را به کمک در گردگیری کتاب‌ها دعوت کرد. من که این کار را بی‌فایده و حوصله سر بر می‌دانستم نمی‌خواستم تن بدهم. در شیطانی کودکی گفتم ما مجانی کار نمی‌کنیم هر کتاب چه قدر می‌دهید؟ پدرم در پاسخ شعری برایم خواند که ذهنم را خیلی مشغول کرد و در حدود بیست سالی که از آن ماجرا می‌گذرد از ذهنم خارج نشد و گوشه گرفت. آن موقع یا بی‌سواد بودم یا تازه سواد یاد گرفته بودم. طبیعتاً درک شعری از حافظ برایم ساده نبود. معنی‌اش را پرسیدم. توضیحی داد و انگار چیزی در ذهنم جرقه زد. شاید این سال‌ها هر چه بزرگ‌تر شدم آن را عمیق‌تر فهمیدم و سودمندتر به حال زندگی‌ام یافتم. بعدها برای بسیاری از موقعیت‌های شغلی در پاسخ به سؤال حقوق درخواستی همان پاسخ را گفتم و بر همان سیاق کار و زندگی کردم. الآن بعد از حدود هفت سال از شروع کار جدی می‌فهمم چه نکته‌ی کلیدی بوده است هر چند که شاید اغلب اطرافیان این رفتار را نقد کرده‌اند. فکر می‌کنم دیدگاه مخالف سرچشمه در کوته‌بین و حال‌نگر بودن آدم‌ها دارد.

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده‌پروری داند

البته این شعر به قول فلاسفه تشکیک‌پذیر است و درجه دارد. هر چه طرف شما خواجه‌تر باشد باید بندگی شما مناسب‌تر باشد. و نهایت موضوع پروردگار را منظور دارد ولی می‌توان برای مقیاس‌های کوچک‌تر نیز اقتباس نمود. از آن طرف هم اگر طرف شما شرایط خواجه‌گی را ندارد لزومی ندارد شما بی‌شرط مزد برایش کار کنی. و در اینجا نکته‌ی ظریفی است اگر دقت شود.

  نظرات ()
آقای پارسانیا نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/٦/٢

برای اولین بار سال گذشته چند بار در اخبار رادیو و تلویزیون صدا و تصویر مجید پارسانیا، معاون وزیر بازرگانی و مدیر عامل شرکت مادر تخصصی بازرگانی ایران را شنیدم. دقت کردم خودش بود. آقای پارسانیا معلم شیمی سال دوم دبیرستانمان. امروز کمی گشتم تا عکس‌هایی خبری ازش را که مؤید حرفم باشد پیدا کنم. دو لینک زیر را می‌توانید ببینید:

http://www.moc.gov.ir/News/1447.htm

http://www.iranfoodnews.com/news/details.php?EType=news&id=5934

از آن سال‌ها حدود یازده، دوازده سال می‌گذرد. باورنکردنی است. چیزهایی از آن روزها یادم می‌آید که به دلایلی در جمع عمومی نقل نکردنی است. حتماً همکلاسی‌ها خودشان با خواندن این مطلب خاطرات آن دوران را به یاد می‌آورند و نتیجه‌گیری‌های لازم را می‌کنند.

یکی از منفورترین کلاس‌های دوران تحصیلیم کلاس درس شیمی آقای پارسانیا بود. بخشی‌اش به خاطر تنفرم از شیمی بود و بخشی‌اش به خاطر نحوه‌ی کلاس‌داری آقای پارسانیا. ایشان گروه‌های دو نفره از بچه‌ها را ملزم به ارائه‌ی تحقیق کرده بود. فکر می‌کنم تحقیق را باید ارائه‌ی شفاهی هم می‌دادیم. نمی‌دانید تصور انجامش ذهنم را چه قدر آزار می‌داد. من با یکی از بچه‌ها هم گروه شدم که در مرحله‌ی اول المپیاد قبول شده بود و برای مرحله‌ی دوم خودش را آماده می‌کرد. آن قدر به دلیل مشغله‌ی ایشان کار را کش دادیم که نهایتاً معاف شدیم. نمی‌دانید چه قدر خوشحال‌کننده بود. آقای پارسانیا آدم آرام و باحالی به نظر می‌رسید و یادم است که بعضی اردوها با بچه‌ها همراه می‌شد و بچه‌ها عکس‌های خنده‌داری هم ازش گرفته بودند.

  نظرات ()
مطالب اخیر یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت! بازگشت به دوره‌ی جوانی! نظرسنجی درباره‌ی کیفیت خدمات تعطیلات رسمی ایران در تقویم‌های بین‌المللی استاد خوب / استاد بد روز اول در دانشگاه UoR1
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٤) نکات و حکمت‌ها (٥۱) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢۳) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) درس‌های پدر (۱۳) نقد و نظر (۱٢) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱٠) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب