حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
دوری از تکلیف و تکلف نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱۱/۱

شاید یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌هایی پدرم دوری از «تکلیف و تکلف» و مبارزه با این معضل ویران‌کننده‌ی جامعه‌مان باشد. احساس می‌کنم این صفت تا حدی به من هم منتقل شده است و یکی از دوستان چندی پیش می‌گفت تو حداقل صد سال عمر می‌کنی بس که زندگی را راحت می‌گیری!

این روزها زیاد می‌شنویم که «زندگی‌ها چه قدر سخت شده!». واقعیت این است که زندگی‌ها را چه قدر سخت کرده‌ایم. جداً باید کمک کنیم از این فضای دهشت‌بار فاصله بگیریم که مخرب بنیان‌ها و رشته‌های اجتماعی و عاطفی است.

دوری از تکلیف و تکلف یعنی نه بر خودمان سخت بگیریم نه بر دیگران. نه از بقیه انتظارهای بی‌جا داشته باشیم نه خودمان را برای دیگران به زحمت بی‌جا بیاندازیم. به اسم رسم و رسوم و فلان موضوع زشت است و فامیل چه می‌گویند و در و همسایه چه می‌گویند و سایر این مزخرفات برای خودمان، خانواده‌مان، اطرافیان‌مان و در نهایت جامعه‌مان زحمت و اذیت درست نکنیم. اگر کسی مطابق توقعات ما یا رسومات ما عمل نکرد او را سرزنش نکنیم و با او اوقات تلخی نکنیم. چرا این قدر برای خودمان حصار درست کرده‌ایم؟ چرا شهامت نداریم این حصارها را دور بریزیم و آزاد و رها زندگی کنیم؟

سال گذشته عمه‌ام فوت کرد. نه پدرم و نه من، هیچ جا نه جار زدیم نه اطلاعیه‌ای نه توقعی از کسی برای شرکت در مراسم. مراسم دفنش بسیار ساده و به دور از تشریفات مرسوم و سایر حواشی بی‌خاصیت این گونه مراسم‌ها انجام شد. بسیاری از دوستان و همکاران پدرم و من بعداً می‌پرسیدند چرا خبر ندادید وظیفه‌مان بود در ختم شرکت کنیم. پاسخ این بود که ما راضی نیستیم اشخاص از کار و زندگی‌شان بیفتند و بخواهند به برای شرکت در مراسم ختمی بروند و به زحمت بیفتند. خوشبختانه چون جمع اندک فامیل و خودی‌ها فقط خبر شدند کسی هم در روزنامه از این آگهی‌های تسلیت خودنمایانه و ریاکارانه نداد. یادم می‌آید کوچک‌تر که بودم و پدرم سمت در چشم‌تری داشت پدر بزرگم فوت کرده بود و ماجرا مخفی نمانده بود. خوب فضا به گونه‌ای دیگر بود و می‌شد احساس کرد افراد زیادی برای چاپلوسی یا امتیازگیری سعی می‌کردند به بهانه‌ی عرض تسلیت بیشتر خودی نشان دهند.

خوب هر کسی ارادتی دارد از هر جا باشد می‌تواند برای آن مرحوم طلب غفران و برای صاحب عزا طلب صبر کند یا ارداتش را به طور واقعی در روزها و هفته‌های آتی که احتمالاً خانواده‌ی متوفی نیاز به تسلی دارد ابراز کند نه در مثلاً چند دقیقه حضور در مراسم از سر رفع تکلیف. وقتی فضا به سمت تکلیف و تکلف می‌رود ابراز ارادت‌ها هم تصنعی می‌شود و شیرینی مهر و محبت هم رنگ می‌بازد.

از آن طرف عده‌ای را دیده‌ام که حتی اقوام دورشان نیز که فوت می‌کند سعی می‌کند اطلاعیه‌اش را به نحوی در معرض دید قرار دهند و سعی کنند مجلس ختم متوفی‌شان هر چه بیشتر شلوغ‌تر، با پلاکاردها و دسته‌گل‌های بیشتر، حضور افراد با لباس‌های اتوکشیده و ... برگزار شود. همان «تکاثر»ی که قرآن نهیب می‌زند انگار به نوعی دیگر ظهور کرده است و دنبال فخرفروشی از طریق شلوغ‌بازی در مراسم ترحیم هستند. مرده‌ی بیچاره آیا در میان این همه ریخت و پاش آیا چیزی نصیبش می‌شود؟ بیش از آن که به فکر آن مرده و تنهایی لحظات اولش در قبر باشند به فکر تدارک مراسم و شام و نهار مهمان‌ها هستند.

پدرم در رد این رسم غیراسلامی-عقلانی می‌گوید (نقل به مضمون) در روایت است وقتی خانواده‌ای عزیزی را از دست می‌دهد بهتر است بقیه‌ی اشخاص تا مدتی (دقیقش یادم نیست) برای آن‌ها غذا تهیه کنند و ببرند. نه آن که در میان پریشان‌احوالی صاحب عزا، جماعتی هم سر او خروار شوند و مصیبت تدارک و هماهنگی غذا و سایر حواشی بر غم و غصه‌ی خانواده‌ی متوفی اضافه شود.

بیایید از این حالات و صفات رذیله فاصله بگیریم. باور کنیم خوشی و شادی در راحت گرفتن و برخورد ساده با مسائل است نه پیچیده کردن آن. آرامش واقعی و درونی از طریق بی‌توجهی به رسوم خودساخته‌ی بشری و پرداختن به لذت‌های حقیقی و فناناپذیر است. حتی ما مراسم‌های شادی‌مان را با این تفکرات تلخ کرده‌ایم. به جای آن که دنبال لذت بردن از لحظات باشیم همه‌اش در حول و ولای تشریفات و حفظ ظواهر هستیم. آن سرور واقعی در باطن این مراسم‌ها است و ما در ظاهرش می‌مانیم و بسیاری مواقع نتیجه‌ای عکس حاصل می‌شود.

پیامبرمان فرموده است:

«خودتان را برای مهمانی به تکلف و زحمت زیاد نیاندازید زیرا این امر موجب می‌شود که مهمان و مهمانی مورد بغض شما قرار گیرد و هر کس نسبت به مهمان بغض داشته باشد خداوند را مبغوض داشته است و هر کس خداوند را مبغوض دارد، خدا هم او را مورد غضبش قرار می‌دهد»

خوب حالا چه قدر ما روز به روز از این فرمایش پیامبر فاصله می‌گیریم و چه قدر فرصت‌های مهربانی کردن و شادی را از دست می‌دهیم و بغض را جایگزین آن می‌کنیم؟

باید توجه داشت تکلیف و تکلف متقابلاً به بحرانی‌تر شدن این فضا کمک می‌کند. یعنی هر چه ما توقع و انتظار از بقیه داشته باشیم آن‌ها به زحمت می‌افتند و به زحمت افتادن آن‌ها الگوهای اجتماعی غلطی را پایه گذاری می‌کند و این مسأله در یک حرکت بومرنگی فزاینده به خود ما بر می‌گردد و ما نیز مجبور می‌شویم توقعات بیشتری را در جایگاه دیگری پاسخ دهیم.

بیایید از طرف مقابل‌مان بخواهیم که توقعاتش را کم کند و در عین حال زیاد به انتظارات، توقعات و حرف بقیه توجه نداشته باشیم و از آن مهم‌تر خودمان نیز توقعات، انتظارات و خواسته‌هایمان را از بقیه کم کنیم.

  نظرات ()
قلیان بدون چای؟ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/٧/۸

پدرم تعریف می‌کند:

یک قهوه‌خانه‌ای در قدیم بود که ماه رمضان تعطیل نمی‌کرد. یک بار یکی به قهوه‌چی اعتراض کرد که چرا ماه رمضان تعطیل نمی‌کنی. جواب داد: به فتوای بعضی مراجع استعمال دخانیات در ماه رمضان ایرادی ندارد. گفت: خوب، مرد حسابی! بر فرض صحت گفته‌ی شما چای چرا کنارش می‌گذاری، آشامیدن را که همه حرام می‌دانند؟ جواب داد: قلیان بدون چای، که نمی‌شود!

بعد از این داستان استفاده می‌کند و توضیح می‌دهد: بعضی مسائل اگر چه ممکن است به خودی خود خیلی ایراد نداشته باشد ولی به دلیل مفاسدی که به همراه دارد باید از آن اجتناب کرد.

  نظرات ()
شریک در جوال‌گیر نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/٥/٢۱

پدرم می‌گوید: «به قول همدانی‌ها شریک در جوال‌گیر»

درست نمی‌فهمم یعنی چه. می‌پرسم «یعنی چه؟»

توضیح می‌دهد: «جوال یعنی کیسه‌ی بزرگ. یعنی وقتی می‌خواهند حاصل را در کیسه بریزند پیدایش می‌شود و در گرفتن سر کیسه کمک می‌کند. آن موقع که قرار است زحمتی کشیده شود تا عواید حاصل شود پیدایش نیست.»

کنایه از شرکایی است که منفعت بدون زحمت می‌خواهند. به عبارتی شریک سود و زیان نیستند فقط شریک سودند. در سختی‌ها و خوشی‌ها تؤامان شریک نیستند فقط وقت خوشی سر و کله‌شان پیدا می‌شود و متوقع‌اند.

 

  نظرات ()
راننده‌ی خوب کسی است که دیگران بهش بزنند نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/٤/٢٠

«راننده‌ی خوب کسی است که نگذارد دیگران بهش بزنند»

این جمله را پدرم به کار می‌برد هم در رانندگی هم در بسیاری شؤونات دیگر زندگی. هر وقت فکر می‌کنم کار سختی است. شاید بهتر باشد بگوییم:

«راننده‌ی خوب کسی است که به دیگران نزند و راننده‌ی خیلی خوب کسی است که علاوه بر این، نگذارد دیگران هم بهش بزنند.»

  نظرات ()
دوغ در خانه ترش است نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱/۳
  1. پدرم (و به تبع مادرم) هر ضرب المثلی که می‌خواهد بگوید می‌گوید همدانی‌ها می‌گویند. بعداً دیدم نخیر اغلب‌شان رایج میان همه قومی است و اختصاص به قوم خاصی ندارد.
  2. وقتی یک موقعیت نزدیک را رها کنیم و دنبال یک موقعیت دورتر و در نظر بهتر برویم پدرم می‌گوید: «به قول همدانی‌ها دوغ در خانه ترش است.»
  3. مثلاً پدرم مخالف بود به دلیل دوری راه (احتمالاً) من به شریف بروم و نظرش این بود به علم و صنعت که به ما نزدیک‌تر است بروم. می‌گفتم علم و صنعت به درد نمی‌خورد خیلی بدش می‌آمد و ضرب‌المثل فوق‌الذکر را مثال می‌زد.
  4. مثال دیگر که نمی‌دانم حالا واقعاً مال همدانی‌ها است یا نه درباره‌ی کسی است که بخواهد به سفرهای زیارتی پر هزینه و مکرر مثل کربلا و مکه برود. پدرم می‌گوید: «به قول همدانی‌ها کربلا بهانه بود کربلا در خانه بود.» منظور این است که کمک به مستمندان و دستگیری از بینوایان ارزش و ثوابش بیشتر از این جور سفرها است.
  نظرات ()
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/۱۱/٢۸

در خانه‌ی پدری اتاقی بیرونی وجود دارد که کتابخانه محسوب می‌شود. بست‌هایی فلزی دور اتاق زده شده است و از کف تا سقف کتاب چیده شده است. بعضی از کتاب‌ها خیلی قدیمی‌اند. شاید مربوط به پنجاه یا شصت سال پیش باشد. هر سال پدرم معمولاً در فصل تابستان این کتاب‌ها را طی مراسم جالبی گردگیری می‌کند. روش گردگیری این طور است که چند بار کتاب باز شده و محکم بسته می‌شود و بعد هم توسط دستمالی گردهای روی کتاب پاک می‌شود. مادربزرگ خدا بیامرزم تا وقتی زنده بود و سرپا در این کار کمک می‌کرد. پاک کردن این همه کتاب برای یک یا دو نفر سخت است.

یادم می‌آید کودک بودیم و در شر و شور کودکی. پدرم من و کودکان همبازی فامیل را به کمک در گردگیری کتاب‌ها دعوت کرد. من که این کار را بی‌فایده و حوصله سر بر می‌دانستم نمی‌خواستم تن بدهم. در شیطانی کودکی گفتم ما مجانی کار نمی‌کنیم هر کتاب چه قدر می‌دهید؟ پدرم در پاسخ شعری برایم خواند که ذهنم را خیلی مشغول کرد و در حدود بیست سالی که از آن ماجرا می‌گذرد از ذهنم خارج نشد و گوشه گرفت. آن موقع یا بی‌سواد بودم یا تازه سواد یاد گرفته بودم. طبیعتاً درک شعری از حافظ برایم ساده نبود. معنی‌اش را پرسیدم. توضیحی داد و انگار چیزی در ذهنم جرقه زد. شاید این سال‌ها هر چه بزرگ‌تر شدم آن را عمیق‌تر فهمیدم و سودمندتر به حال زندگی‌ام یافتم. بعدها برای بسیاری از موقعیت‌های شغلی در پاسخ به سؤال حقوق درخواستی همان پاسخ را گفتم و بر همان سیاق کار و زندگی کردم. الآن بعد از حدود هفت سال از شروع کار جدی می‌فهمم چه نکته‌ی کلیدی بوده است هر چند که شاید اغلب اطرافیان این رفتار را نقد کرده‌اند. فکر می‌کنم دیدگاه مخالف سرچشمه در کوته‌بین و حال‌نگر بودن آدم‌ها دارد.

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده‌پروری داند

البته این شعر به قول فلاسفه تشکیک‌پذیر است و درجه دارد. هر چه طرف شما خواجه‌تر باشد باید بندگی شما مناسب‌تر باشد. و نهایت موضوع پروردگار را منظور دارد ولی می‌توان برای مقیاس‌های کوچک‌تر نیز اقتباس نمود. از آن طرف هم اگر طرف شما شرایط خواجه‌گی را ندارد لزومی ندارد شما بی‌شرط مزد برایش کار کنی. و در اینجا نکته‌ی ظریفی است اگر دقت شود.

  نظرات ()
امر و نهی یا خواهش؟ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/۸/٢٤

پدرم می‌گوید: (نقل به مضمون با اضافات)

«بعضی از علمای علم اخلاق و تربیت می‌گویند پدر و مادرها به بچه‌هایشان امر و نهی نکنند تا اگر فرزند به هر دلیلی از جمله سستی یا بازیگوشی اطاعت نکرد مخالفت با امر و نهی پدر و مادر کرده باشد. بلکه بهتر است خواسته‌شان را به صورت سؤالی مطرح کنند. مثلاً اینکه پسرم می‌توانی بعد از ظهر برایمان نان بگیری؟  آن سفره را می‌اندازی؟ ممکن است از این به بعد توجه بیشتری به خواهرت داشته باشی؟»

و ما وقتی این ظرایف و لطایف را رعایت نمی‌کنیم هزینه‌های سنگینی باید بپردازیم.

پی‌نوشت: لطفاً نفرمایید این عمومیت ندارد و در فلان شرایط فلان رفتار را باید کرد و چه و چه. وقتی شما یک نکته‌ای را اشاره می‌کنید یک حداقل‌هایی را از سطح درک مخاطب در نظر می‌گیرید و گرنه باید بابت هر کلمه و جمله‌تان توضیح دهید تا سوء برداشت نشود.

  نظرات ()
دعوت مجدد به تعاون نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/٦/٢٩

در پاسخ به مطلب قبلی یکی از دوستان خارج‌نشین برای کمک مالی پیشگام شد. پدرم به شدت بر روی صدقه‌ی شب قدر تأکید دارد. یادم می‌آید اگر خودمان هم یادمان می‌رفت شب قدر پولی بهمان می‌داد و می‌گفت خوب حالا این را صدقه بده. مبنایش را در این آدرس بخوانید.

توجه داشته باشید اهمیت پاسخ به خواسته‌ی اول بیش از دوم است. لطفاً در این زمینه هم یاری کنید.

  نظرات ()
فرصت احسان و انفاق نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/٦/٢۳

در این ماه هر فرصتی برای احسان و انفاق را باید غنیمت شمرد. روایاتی هست که وقتی حاجتمندی به امامان ما مراجعه می‌کرد ایشان از وی تشکر بلیغی می‌کردند. طرف تعجب می‌کرد من که حاجتم مورد توجه واقع شده است باید تشکر کنم چون نمی‌دانست در دیدگاه این بندگان خدا دست نیازی درازشده از نعمت‌های خدا به سوی انسان‌ها است.

بعضی مواقع فکر می‌کنم این روحیه‌ام به هیچ وجه اکتسابی نیست. یعنی این طور نبوده است که درباره‌ی ثواب و فواید دستگیری از محرومان و کار مردم را راه انداختن موعظه‌هایی شنیده باشم یا چیزهایی خوانده باشم بعد آن‌ها درم اثر کند و به این مهم بپردازم. مگر کلی کار خیر دیگر نیست که به آن توصیه شده‌ام و انجام نمی‌دهم؟ از آن طرف آن قدر برایم طبیعی می‌ماند که مثل خیلی آداب دیگر زندگی  جزوی از طبعمان شده است. این را وقتی فهمیدم که در مواجهه با بعضی اقوام فهمیدم اصلاً این که همت داشته باشی کار کسی را راه بیاندازی طبیعی نیست و ان قلت‌های جدی بر آن دارند. در واقع فکر می‌کنم این منش را از پدرم به ارث برده‌ام. شاید حتی بعضی مواقع مخالف افراط پدرم در این موضع بوده‌ام ولی انگار ناخودآگاه بر رویم تأثیر گذاشته است. وقتی از بیرون نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی شبیه به هم هستیم بدون آن که قصد و عمدی باشد. شاید اولین بار بعضی از اطرافیان شباهت‌هایی را کشف کرده بودند. وقتی گوشزد کرند نمی‌خواستم باور کنم. حتی می‌گویند صدایمان نیز به هم شبیه است!

حتی الآن که دارم این پست را می‌نویسم مدام مشغول این قبیل کارها است. اول زنگ زده است به رییس دانشگاه تا سفارش یکی را در یک از شعبه‌های شهرستان دانشگاه بکند. خوشم می‌آید ابایی ندارد که سفارش جزءترین آدم یا جزئی‌ترین کار را حتی پیش رئیس جمهور بکند. به هیچ وجه هم ملاحظه‌ی مقام طرف را نمی‌کند. خیلی راحت با موضوع برخورد می‌کند. بعد زنگ زد به یکی دیگر و می‌گوید پولی که به مناسبت ماه رمضان برای فلان جماعت قرار بود بدهی را کی می‌رسانی؟ بعد از آن هم تا الآن دارد به حساب و کتاب پول‌هایی که باید تقسیم کند می‌رسد. یکبار دفترچه‌ی مستمری‌بگیران همدان را چند سال پیش می‌دیدم بعضی‌ها بودند که مراجعه می‌کردند تا ماهی ۱۵۰۰ تومان بگیرند!

باز هم مقدمه‌ام طولانی‌تر از خود بحث شد. در این زمینه کلی حرف دارم که ناتمام ماند و باید در پستی دیگر بنویسم. مثلاً انتقاداتی که من به این روش داشتم و پاسخ‌های پدرم که هر چه بزرگ‌تر شدم بیشتر درکشان کردم. قصدم دو استمداد زیر بود ولی حرف در حرف می‌آید.

  1. بنده سال‌ها است شعاری دارم که در جهتش بسیار کوشیده‌ام و خدا را شکر موفق هم بوده‌ام: اگر روزگاری مسجد و حسینیه ساختن کار خیر محسوب می‌شد، اگر روزگاری مدرسه ساختن کار خیر محسوب می‌شد، اگر روزگاری جهاز جور کردن کار خیر محسوب می‌شد در روزگار ما حتماً کاریابی در رأس کارهای خیر است. چندی است تعداد و تنوع کارخواهان زیاد شده است و به تنهایی از پسش بر نمی‌آیم. اگر شمایی که اینجا را می‌خوانید برای یک لیسانس زبان با گرایش مترجمی کاری سراغ دارید خبرم کنید. لطفاً به ذهنتان فشار بیاورید شاید جایی سراغ داشته باشید. مورد نسبتاً حاد است.
  2. خواهر بزرگم در یکی از شهرستان‌ها ساکن است و او هم بسیار پیگیر کمک به مستمندان آبرومند است. دو، سه بار دوستانی به عنوان صدقه قربانی می‌خواستند بکشند و بین مستمندان تقسیم کنند. خواهرم واسطه این خیر شد. حالا از چند هفته قبل از ماه رمضان به من اصرار می‌کند که منتظر کمک دوستانت هستم و  مستحقان نیازمند در این ماه نیاز بیشتری به اطعام دارند. حالا هر چه می‌گویم من که نمی‌توانم به کسی بگویم خودشان باید بخواهند و بیاورند ول‌کن ماجرا نیست و هر روز پیامک می‌دهد. با تقریب خوبی می‌توانید مطمئن باشید کمکتان به طور مستقیم دست نیازمندان واقعی می‌رسد. فرصت اطعام مستمندان در رمضان را از دست ندهید. البته برای کمک به انسان‌ها نیازی نیست اعتقاد به خدا و پیغمبر داشته باشید. جالب است بدانید یکبار یکی از دوستان پول قربانی را داده بود برادرش برایم بیاورد. برادرش هر خلافی از شرب خمر تا ... را انجام می‌دهد. با تعجب دیدم خودش هم به همان اندازه بر آن افزوده است. شاید به این وسیله مشمول عنایت و هدایت خدا شود. این فرصت‌های ساده را ساده نگیرید.

پی‌نوشت: اگر بهانه بیاورید که ما نداریم و یکی باید به خود ما کمک کند یعنی این کلام حافظ را نفهمیده‌اید که «هنگام تنگ‌دستی در عیش کوش و مستی - کین کیمیای هستی قارون کند گدا را» و خیلی چیزهای دیگر را هم نفهمیده‌اید. و البته این فهم وقتی سودمند است که از جنس درک شما نسبت به جاذبه‌ی زمین باشد. اگر در کتاب‌های درسی‌تان هم قوانین جاذبه را نخوانده بودید بر اساس فهمتان نسبت به آن در زندگی قدم بر می‌داشتید.

  نظرات ()
نجیب‌زاده، لئیم‌زاده نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/۱/۱٢

چند روز پیش به مناسبتی پدرم شعری خواند که آن را نغز یافتم. به تجربه دیده‌ام و دیده‌اید از هر دو دسته. خدا هیچ مسلمانی را گرفتار نانجیب نکند.

 

نجیب‌زاده چو مفلس شود به او پیوند

که شاخ گل چو تهی گشت نیک‌تر گردد

 لئیم‌زاده چو منعم شود از او بگریز

که چاه مستراح چو پر گشت گنده‌تر گردد

  نظرات ()
آداب دیدار محرومین نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/۱/٦

پدرم اهل محله‌ای است که پیش‌تر با شهر همدان فاصله داشته است ولی با گسترش شهر الآن به شهر چسبیده است. (مانند شهر ری و تهران) مردم آن منطقه در محرومیت اقتصادی و فرهنگی به سر می‌بردند و می‌برند. خانواده‌های فقیر در آن محله زیاد است.

پدرم نقل می‌کند هنگامی که کودک بوده است (بیش از شصت سال پیش) ایام عید نوروز با پدرش به دیدار خانواده‌های بی‌بضاعت می‌رفتند. می‌گفت بعضی خانه‌ها که می‌رفتیم استکانی چای به عنوان پذیرایی برایمان می‌آوردند. آقا (پدر پدرم) اصرار می‌کرد که حتماً چایی‌شان را بخور چون این‌ها جز همین یک استکان چای چیز دیگری برای پذیرایی ندارند که جلوی ما بگذارند. اگر نخوری ممکن است دلشان بشکند. 

  نظرات ()
باور عاشورا نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/٢٩

پدرم از یکی از علمای قدیم نقل می‌کرد که فلان کس می‌گفت: من در اخبار، کتب و منابر خوانده بودم و شنیده بودم که امام حسین را به فلان طریق در کربلا کشته‌اند. خودم هم بارها برای مردم روضه‌اش را خوانده‌ام. با این حال باورم نمی‌آمد. می‌گفتم آخر چه طور ممکن است هم‌چنین اتفاقی افتاده باشد که مسلمانان پسر پیامبرشان را چنین بکشند. تا اینکه به چشم خودم در تهران دیدم که شیخ فضل الله نوری را مشروطه‌خواهان به جرم مخالفت با مشروطه‌خواهی به دار آویختند و پسرش هم بر دار پدرش شادی می‌کند. آن گاه باورم شد که عاشورا هم امکان‌پذیر بوده است.

واقعیتش باور و تصور عاشورا سخت است. دهه‌ی محرم بیشتر برای من تا شب دهم معنا دارد. تصور باقی قضایا برای هر کسی تحمل‌پذیر نیست.

  نظرات ()
نمونه‌ای از تعهد نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/٦/٢٩

در پست ماقبل آخر به تعهد کاری اشاره کردم. امروز یاد یک نمونه‌اش افتادم. مدیر دبیرستانمان در این زمینه‌ای خاطره‌ای برایم گفته بود:
من در دانشگاه شاگرد پدرت بودم. روزی بچه‌های کلاس خبر آوردند که کلاس امروز با احتمال زیاد به دلیل شهادت پسر استاد تعطیل است. اما با تعجب دیدیم که پدرت به کلاس آمدند و کلاس را تشکیل دادند.

  نظرات ()
مطالب اخیر یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت! بازگشت به دوره‌ی جوانی! نظرسنجی درباره‌ی کیفیت خدمات تعطیلات رسمی ایران در تقویم‌های بین‌المللی استاد خوب / استاد بد روز اول در دانشگاه UoR1
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٤) نکات و حکمت‌ها (٥۱) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢۳) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) درس‌های پدر (۱۳) نقد و نظر (۱٢) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱٠) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب