حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
فیلتر بودن سایت تابناک در عربستان نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۳/٢/٢۸

توی سفر اخیرم به، به قول خودشان «پادشاهی عربی سعودی» متوجه شدم سایت تابناک در آنجا فیلتر است! احتمالاً به خاطر نسخه‌ی عربی سایت‌شان باشد. این هم از اسکرین‌شات‌اش:

سایت فیلترشده تابناک در عربستان

  نظرات ()
یادداشت زیبای افخمی درباره‌ی حاتمی‌کیا نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱٠/۱٩

نوشته‌ای لطیف از افخمی درباره‌ی حاتمی‌کیا که احتمالاً مربوط به سال‌های دور است را در این‌جا بخوانید. بخشی‌اش که برایم جذاب‌تر بود این‌جا می‌آورم.

"

... حتما این را نیز می‌دانی که نعمت‌های خداوند می‌توانند مثل تیغ دو دم باعث خسران و ویرانی آدمی‌زادگانی شوند که ظرفیت کافی برای استفاده از آن‌ها را در جهت اکمال ندارند. همچنان که زیبایی برای بسیاری از فرزندان آدم مایه‌ی فسادپذیری و تباهی بوده است و هوش فراوان در افراد کثیری باعث بروز شرارت و شیطنت گشته‌، توانایی‌های هنری در اغلب موارد به خدمت زورمندان و زراندوزان و ظالمان درآمده و مایه‌ی تشدید انحطاط عالم «ظاهر» و انکار هرچه جدی‌تر «غیب» شده است. این هیچ جای حیرت ندارد،‌ زیرا که تنها ملاک برای سربلندی حقیقی انسان‌، پرهیزکاری است نه هوش یا زیبایی یا هنرمندی‌، و این برتری‌ها نزد صاحبان بصیرت مایه‌ی نگرانی و احساس مسئولیت است نه دلیل فخر فروشی و نخوت. و تو این را خوب می‌فهمی‌، وگرنه در جواب آن مصاحبه‌گر که پرسید احساس‌ات در هنگام دریافت جایزه چیست،‌ نمی‌گفتی:«احساس عذاب».

..."

  نظرات ()
استعد لسفرک ... نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱/٩

هر وقت در تشییع جنازه‌ای یا مراسم خاک‌سپاری می‌بینم آدم‌ها مشغول بگو و بخند و غرق در «غفلت»‌اند، یاد آن کلام حضرت امیر در نهج‌البلاغه می‌افتم که اولین بار پای درس حاج آقا مجتبی شنیدم و یادم نمی‌آید بعد از او از دیگری شنیده باشم. هنوز آن لحن انذارآمیز استاد در گوشم است.

وَ تَبِعَ جِنَازَةً فَسَمِعَ رَجُلًا یَضْحَکُ فَقَالَ «کَأَنَّ الْمَوْتَ فِیهَا عَلَى غَیْرِنَا کُتِبَ وَ کَأَنَّ الْحَقَّ فِیهَا عَلَى غَیْرِنَا وَجَبَ وَ کَأَنَّ الَّذِى نَرَى مِنَ الْأَمْوَاتِ سَفْرٌ عَمَّا قَلِیلٍ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ نُبَوِّئُهُمْ أَجْدَاثَهُمْ وَ نَأْکُلُ تُرَاثَهُمْ کَأَنَّا مُخَلَّدُونَ بَعْدَهُمْ ثُمَّ قَدْ نَسِینَا کُلَّ وَاعِظٍ وَ وَاعِظَةٍ وَ رُمِینَا بِکُلِّ فَادِحٍ وَ جَائِحَةٍ .»

حضرت در پی جنازه‌ای می‌رفتند (احتمالاً تشییع بوده است) شنید مردی می‌خندد. پس فرمود:

(ترجمه نیست. برداشت من است.)

«گویی مرگ در تقدیر غیر از ما است و گویی این حقیقت تغییرناپذیر برای غیر از ما حتمی است و مردگان را مسافرانی می‌پنداریم که به زودی پیش‌مان باز می‌گردند. بدن‌هایشان را به خاک می‌سپاریم و میراث‌شان را به گونه‌ای می‌خوریم که گویی ما بعدشان جاودانه‌ایم. سپس هر آن چه موجب وعظ است را فراموش می‌کنیم در حالی که در معرض تیرهای مصیبت و بلاییم.»

 

  نظرات ()
جلسه‌ی بی‌حضورت نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱/٤

امشب، جلسه‌ی بی حضورت را تجربه کردم. این همه از رفتنت می‌گذرد و هنوز جای خالی‌ات را کسی نتوانسته است پر کند. چه قدر فرق است بین کسی که جای خالی‌اش به این راحتی پر نمی‌شود و کسی که اندوه رفتنش دیر نمی‌پاید.

باز خدا خیر بدهد آن‌هایی که فهمیدند نمی‌توانند برای تو جایگزینی پیدا کنند و از صوت روضه‌ی ضبط‌شده‌ی خودت استفاده کردند. همان یک تکه‌اش به همه‌ی طول جلسه می‌ارزید.

  نظرات ()
رسول آفتاب نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱۱/٢٩

قرار نبود دیگر درباره‌اش بنویسم ولی نتوانستم دلم را راضی کنم. دوست نداشتم بعد از ذکر او، مطلب دیگری بر صدر این وبلاگ بنشنید.

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی / پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم

او که برایمان «رسول آفتاب» بود به «طریق ترجمانی» این طور ما را شیفته‌ی خود کرده بود، پس چه‌گونه بی‌تاب خود آفتاب نباشیم؟

باده دردآلودمان مجنون کند / صاف اگر باشد ندانم چون کند؟

خدایا، چون رسول آفتابت را از ما گرفتی، آفتاب را به ما بازگردان.

  نظرات ()
یادداشت محمد اصفهانی درباره‌ی حاج آقا مجتبی نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱۱/٢٩

محمد اصفهانی به مناسبت درگذشت حاج آقا مجتبی تهرانی در وب‌سایت شخصی‌اش یادداشتی منتشر کرده است که من ندیدم در سایت‌های دیگر منعکس شده باشد. من تازه آن را دیدم. شما هم اگر علاقه داشتید می‌توانید در این آدرس (لینک مطلب) ببینید و بخوانید.

  نظرات ()
هوایی پاک در شهری آلوده نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/٢۳

جلساتت را دوست داشتم چون می‌توانستم درشلوغی‌اش خودم را گم کنم و در گوشه‌ای یک خلوت برای خودم پیدا کنم. نه، کسی ما  را می‌شناخت. نه، ما کار به کار کسی داشتیم. نه، آمده بودیم چیزی بشنویم برویم برای دیگری نقل کنیم نه آمده بودیم خط بگیریم. نه می‌خواستیم جو بگیریم نه هیچ غرض دیگر. می‌خواستیم تهی شویم از آن چه تهی شدنی است. هر چه بود خلوت بود نه جلوت. از آن شلوغ‌بازی‌های متعارف خبری نبود. نه چهره‌ی تلویزیونی بودی نه برایت پلاکارد توی خیابان‌ها می‌زدند که سخنران فلانی، مداح فلانی. اصلاً دلخوشی‌مان به همین ناشناخته بودنت در بین عوام بود و خوش‌حالی‌مان از شناخته شده بودن در میان خواص. (البته نه به معنای مبتذل‌شده‌ی امروزی‌اش) خوش‌حالی‌مان از این بود که اگر ازمان می‌پرسیدند مجلس کی می‌روی و جواب ما را می‌شنیدند تو هیچ کدام از دسته‌بندی‌های مرسوم نمی‌توانستند جا دهند.

شاید بهتر باشد دوباره تو را برگردانم به همان خلوت دلم. همین مقدار هم شاید صلاح نبود سر از پرده برون بیفتد.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

  نظرات ()
عیارمان را از دست دادیم نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/۱٥

حاج آقا مجتبی، کاش قبل از رفتن لااقل برایمان معلوم می‌کردی، بعد از شما پیش کی برویم کجا برویم؟ کی متوجه‌مان کند «جانور دوپا» نشویم. کی برایمان بگوید «همت‌مان شکم و زیرشکم نباشد.» کی بگوید اگر دنبال آدم شدنی واجبات‌ات را انجام بده و محرمات را ترک کن تا معصوم شوی.

 اهل تعارف و غلو نیستم. اگر واقعاً خودت نمونه‌ای سراغ داشتی برایمان معلوم می‌کردی. من که نیافتم. در همه‌ی این سال‌های عمرم که پای منابر نشستم از هیچ کس جز تو درباره‌ی «تغافل» نشنیدم. هیچ کس برایمان از «ادب» آن گونه که تو فهماندی نگفت. بارها درباره‌ی عاقبت به خیری شنیده بودم ولی مسأله‌ی «عاقبت» را وقتی فهمیدم که شما برایمان توضیحش دادی. اصلاً جنبه‌هایی از دین را یادمان دادی که به نظرم دیگران یا نخواهند فهمید تا برای‌مان بازگو کنند یا تعمداً نخواهند گفت!

اصلاً باهات حال می‌کردم چون یک عده بی‌مغز دین‌فروش مدعی ازت خوش‌شان نمی‌آمد. یکی‌شان می‌گفت شما که پای صحبت‌های فلانی می‌روی، از صحبت‌هایش چی دستگیرت می‌شود؟ چه نکته‌ی به دردبخوری می‌گوید؟ یکی دیگر از به ظاهر متدینین می‌گفت بدم می‌آید چشمانش را فلان جور می‌کند و ادا و اطوارهای عارفانه به خود می‌گیرد. یکی دیگر می‌گفت چرا در باب مسائل سیاسی مواضع صریح اتخاذ نمی‌کند. وقتی با یکی‌ دیگر از این جماعت سر رفتاری اخلاقی بحث‌ام شد گفتم استاد اخلاق ما فلانی این طور می گوید. گفت استاد ما فلانی برعکسش را می‌گوید. بعد اضافه کرد: «همان دیگر، باید استادت را عوض کنی. یکی را انتخاب کن که آقا را صریح‌تر و بیشتر دعا کند! هر سال شب قدر، بعد از مراسم بازار با خودم می‌گویم دیگر سال بعد اینجا نمی‌آیم باز دوباره می‌روم». رفتی و ما را با این جماعت تنها گذاشتی؟ این سال‌ها دور و برمان پر از صداهای گوش‌خراش شده است. یک صدای شفاف و صحیح توی این صداها بود، دورش جمع بودیم. دوباره باید گوش‌مان پر از نویزهای این‌ها شود؟ کاش نمی‌گذاشتی دوباره میان‌داری بیفتد دست این جاهلان متنسک. فکر کنم، الآن هم بیایند در مراسم بزرگ‌داشتت شرکت کنند ولی ته دل‌شان خوش‌حال‌اند. یک صدای مزاحم کم شده است. یک صدایی که عیار ادعاهای این‌ها را روشن می‌کرد. حاج آقا، من نگرانم بعد از شما دوباره بساط این مدعیان متظاهر تهذیب‌نایافته رونق بگیرد. تا وقتی دم و دستگاه شما برپا بود، اگر کسی از جوانان از این فضاهای مسموم آزرده بود، جایگزین داشتیم. آدرس جلسه‌ی شما را می‌دادیم تا مشرب فکری‌اش را از چشمه‌ای زلال سیراب کند. حالا آدرس کجا را بدهیم؟

  نظرات ()
هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/۱٤

هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود

شب‌های اربعین برایمان قصه‌ی زیارت جابر را می‌گفت. وقتی می‌رسید به غسل کردن جابر، با آن لحن عارفانه‌اش مصرع زیر را می‌خواند:

«شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام»

این قدر این قصه را برایمان گفته بود حفظ شده بودیم. با این حال، عین بچه‌هایی که قصه‌های کتاب‌ها یا پدران‌شان را حفظ‌اند ولی باز شوق شنیدن چندباره‌اش را دارند، تمام وجود گوش بودیم. نه صدای خوبی داشت، نه از شعر و نغمه‌ای برای گریاندن استفاده می‌کرد،‌ نه چونان مداحان حرفه‌ای ادای گریستن در می‌آورد. یک «التماس دعا دارم» می‌گفت و اشک‌ها را جاری می‌کرد. لازم نبود اصلاً روضه‌ی مکشوف بخواند. دل‌ها اگر سخت و سنگ نباشند، اشک‌ها جاری می‌شود. او هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود.

آدم‌هایی می‌شناختم سالی یک یا دو بار در مجلس مذهبی شرکت می‌کردند و آن مجلس شب عاشورا یا شب قدر او بود. آدم‌هایی می‌شناختم گاهی نماز می‌خواندند و گاهی نمی‌خواندند. یک وقت‌هایی از خدا و همه چیز می‌بریدند ولی پای منبر او که می‌نشستند رام می‌شدند و اهلی می‌شدند.

پای منبرش که می‌نشستی اصلاً احساس نمی‌کردی اظهار فضل می‌کند. هر چه هم می‌گفت «نمی‌توانم سطحش را پایین بیاورم» حس نمی‌کردی می‌خواهد خودش را بالا نشان دهد. احساس می‌کردی همانی را می‌خواهد به تو بفهماند که خدا خواسته است بفهمی. چیزی از خودش اضافه نمی‌کرد. حرف‌هایش را هم نمی‌فهمیدی نفسش اثر می‌کرد. باور کنید این که می‌گویند نفس طرف اثر دارد درباره‌ی ایشان گزافه نبود.  باور کنید من بارها می‌رفتم سر جلسات ایشان می‌خوابیدم و وقتی می‌خواست روضه بخواند بیدار می‌شدم. آخر روضه‌ی دروغ نمی‌خواند. پیاز داغش را زیاد نمی‌کرد.

 ادعای شاگرد فلانی بودن یا با فلانی رفیق بودن نداشت. خودش را نه صریح و نه تلویحی به کسی منتسب نمی‌کرد. بر عکس، بقیه می‌خواستند از او آبرو بگیرند و برای خودشان مصادره کنند. آن‌وری‌ها می‌گفتند از ما است. این‌وری‌ها می‌گویند از ما است. نه این که فکر کنید دوپهلو حرف می‌زد تا همه را با خود همراه کند. نه، او بود که به ما آموخت «من طلب رضی مخلوق بسخط الخالق، سلط الله عزوجل علیه ذلک المخلوق» (هر آن کس به دنبال رضایت مخلوق از طریق به خشم آوردن خالق باشد، خداوند همان مخلوق را بر او مسلط می‌کند) اتفاقاً جز خود خدا ملاحظه‌ی هیچ کس را نمی‌کرد. نه این که اسم بیاورد. ولی آن چه باید بگوید را می‌گفت آن قدر هم شفاف می‌گفت که اگر خودت را به نفهمی نزده باشی، بفهمی.

به تعبیر دوستی نادیده (لینک مطلب) «راه هایی به ما یاد داد که گمان نمی کنم کس دیگری به ما آنها را یاد بدهد یا اصلاً بتواند که یاد بدهد.» آن‌هایی که پای درسش نشستند می‌دانند چه ظرایف و معارف نابی را از لا به لای متون دینی بیرون کشید و به ما راه و رسم اصولی و دقیق دین‌داری و زندگی دینی را آموخت. اگر پای صحبت‌های شب قدرش نشنیده بودم همین قدر هم قدر شب قدر را نمی‌دانستم. فکر می‌کنم همه اعتراف دارند که شب‌های قدر، قله‌ی هنرنمایی‌اش بود. همان هنر رام کردن، همان هنر نرم کردن دل‌های سخت. یک بار دو، سه تا از بچه‌های دانشگاه که خیلی هم متشرع نبودند و ایشان را نمی‌شناختند، دنبالم آمدند برنامه‌ی شب قدر مسجد بازار. حالشان دگرگون شده بود. پس از پایان مراسم، متحیرانه فقط تکرار می‌کردند «این کی بود؟ این کی بود؟»

+ تهران یتیم شد

+ او حجت مسلمانی ما بود

+ نگران سطح ما بود و رفت

  نظرات ()
آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک ... نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/٩/٥

معروف است حضرت آدم وقتی جبرئیل نام حسین را نزد وی برد منقلب شد و اشکش جاری شد. سپس راز این نام را جویا شد و جبرئیل برایش روضه امام را خواند.

شاید ما هم اگر آدم می‌شدیم، تنها یاد و نامش برای گریستن‌ کفایت‌مان می‌کرد و این روزها برای گریستن نیاز به مداح و روضه‌خوان نداشتیم. نه آن که گرفتار جماعت ... شویم.

خدا رحمت کند امثال آقای کوثری را که اگر روضه هم می‌خواندند ادب می‌کردند و شأن صاحب عزا و عزادار را نیز رعایت می‌کردند. رمز ماندگاری و کهنه نشدن بعضی اشعار و نغمه‌ها را در همین ادب و اخلاص سراینده و خواننده باید جستجو کرد.

آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک / نهادی ای تشنه لب صورت خود روی خاک

(فایل ویدئویی)

  نظرات ()
مصاحبه پنجره با محمدرضا شهیدی‌فر نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/٤/٢۸

من با دیدن «مردم ایران سلام» مجذوب شهیدی‌فر شدم. چیزی که برایم جالب بود نگه داشتن کیفیت برنامه در سطح عالی برای یک مدت مستمر هر روزه بود. با خود می‌گفتم بالاخره هر آدمی یک روز حال دارد یک روز بی‌حال است. نمی‌شود همیشه سر کیف باشد و با یک کیفیت یکسان کاری را انجام دهد. نه مریض شود نه مثلاً توی خانه یا محل کار دچار مسأله‌ای شود و ... آن وقت این حجم از محتوی ارزشمند در یک برنامه هم ارائه دهد. نمی‌دانم رمز موفقیتش چه بود.

چون مدتی است تلویزیون را تعطیل کرده‌ایم اجرای برنامه‌ی پارک ملت را دنبال نکردم ولی متن گفتگوهای بعضی قسمت‌هایش که چالشی شده بود را خواندم. بهانه‌ی نوشتن این مطلب مصاحبه‌ای است که نشریه‌ی پنجره با وی کرده است و یک بخشش برایم از بقیه‌اش جذب‌تر بود که فکر می‌کنم تبدیل به تیتر روی جلد مجله هم شده است:

«...

اساسا برای ما تلویزیون فی‎ حد ذاته هیچ ارزشی ندارد. یعنی ما تلویزیون‎باز و عاشق تلویزیون نیستیم. اتفاقا برای من، تلویزیون منفورترین پدیده عالم است و از خدا می‎خواستم ‎ای کاش اصلا تلویزیون نبود. معتقدم اگر تلویزیون نبود، شاید ما امروز زندگی سعادتمندانه‎تری ‎داشتیم. اما بالأخره این پدیده وجود دارد و نمی‎شود از آن صرف‎نظر کرد. پس ما به‎دلیل دغدغه‎‎های قلبی‎ که داشته‎ایم، به تلویزیون به‎عنوان یک رسانه تأثیرگذار ‎آمده‎ایم نه به‎دلایل دیگر. این دغدغه‎ها و آرمان‎‎ها هر کجای دیگر هم می‎توانند مطرح شوند.....

»

کامل مصاحبه

 

  نظرات ()
عکس‌هایی از برادر نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/٢/۱٤

قبلاً درباره‌ی برادرم کوتاه نوشته بودم. دوستی درخواست عکس کرده بود. چند روز پیش در اینترنت عکسش را در کنار یکی از شهدای محله‌مان (حسین تقوی‌منش) یافتم. هم اکنون نیز در بهشت زهرا (قطعه ۲۶) قبرهایشان با سه، چهار فاصله از هم قرار دارد.

نمی‌دانم چرا سرش پایین است؟ (توضیح: همانی که کاپشن تنش است.)

 

  نظرات ()
روش ارتقاء معکوس! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱۱/٢٢

رضا امیرخانی مقاله‌ای نوشته است در مورد اتفاقات و تغییرات اخیر در سمپاد. به موضوع اصلی مقاله‌اش کاری ندارم. تکه‌ی جذابش قطعه‌ی زیر است:

«در نظامِ آموزش و پرورشی که همه‌گان می‌دانند، گرفتاری‌ش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم می‌شود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر می‌شود و اگر مدیری مدرسه از دست‌ش در برود، می‌رود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر!»

با کمی مبالغه متأسفانه باید بگویم این روش ارتقاء نه فقط مختص آموزش و پرورش بلکه در بسیاری بخش‌های دیگر نیز هست. چندی پیش به همکاری می‌گفتم: «تعجب می‌کنم چه طور کسی که در تاریخ فعالیت حرفه‌ای‌اش یک پروژه‌ی موفق را به سرانجام نرسانده است می‌گذارند معاون که باید بر چندین گروه و پروژه نظارت کند؟ آن وقت در مورد کنترل پروژه و معیارهای موفقیت پروژه و روش به سرانجام رساندن پروژه برای ما صحبت می‌کند؟»

 

  نظرات ()
مصاحبه‌ای جدید با امیرخانی نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۸/۱۱

فکر کنم من یکی از نادرترین علاقمندان امیرخانی باشم. علاقه‌ام به امیرخانی بیش از آن که از روی کتاب‌های داستانش شکل گرفته باشد به خاطر آثار غیرداستانی‌اش بوده است. بیشتر آن چه از او خوانده‌ام مقاله، مصاحبه، سفرنامه و سرلوحه بوده است. تقریباً هر بار که کتاب داستانی از او خریده‌ام را به دلیلی نتوانستم بخوانم یا تمامش کنم. در این وبلاگ نیز در طول سالیان گذشته، بارها به مصاحبه‌ها و نوشته‌های اینترنتی‌اش لینک داده‌ام و این بار نیز مصاحبه‌اش با هفته‌نامه‌ی پنجره. (لینک مصاحبه)

گزیده‌ای از مصاحبه:

«...آقای دکتر اباذری در کتاب خود می‎گوید اگر از میان همین خیل جمعیتی که در راه‎پیمایی، مرگ بر آمریکا می‎گویند یکی را بیرون بکشیم و به او بگوییم ویزای آمریکا می‎خواهی، با علاقه و درجا آن را قبول می‎کند و دوباره داخل جمعیت برگشته و مرگ بر آمریکا می‎گوید. تفاوت ناخودآگاه فردی و جمعی ما این‎گونه است که البته معنایش نفاق نیست، بلکه یک بار جامعه‎شناختی دارد. ...»

  نظرات ()
نادبده انگاشتن فلسفه‌ی Free Software نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۳/٦/۱٢

 

در راستای نوشته‌های اخیر آقای وحید غفارپور که گویا از متانت امیرکبیر است میل زده است که این پروژه را ما گرفته‌ایم چرا شما دارید رویش کار می‌کنید؟ و چند تا علامت سوال و تعجب هم گذاشته است.

جواب دادم ما باید تعجب کنیم. چرا کاری که دو سال پیش امین توی AICTC تمامش کرده بود و ده‌ها جا نصب شده و استفاده می‌شود را برایش بودجه مجدد تصویب کرده‌اند. جاهای دیگر مثل POL و دنای شریف هم هر کدام این کار را کرده‌اند و مدت‌ها است استفاده می‌کنند. ضمن این که خود ما هم یکی دو ماه پیش این کار را کردیم. کار ما امکان خواندن و نوشتن نامه‌ی فارسی هم داشت. (خوشگل و htmlای) و بیش از دو هفته وقت نگرفت.  آن وقت فارسی لینوکس برایش بیست و چند میلیون پول صرف کرده است.

گفتم من دقیق نمی‌دانم پشت پرده چه خبر است هر چند بی‌اطلاع نیستم اما ترجیح می‌دهم ساکت باشم. اگر حق کسی هم بود که این پروژه را بگیرد بی‌شک حق امین بود. بگذریم.

باز در ادامه آوردم من توصیه می‌کنم یک مقدار درباره‌ی فلسفه‌ی Open Source و Free Software مطالعه کنید. آن وقت دیگر نمی‌پرسید چرا روی پروژه‌ی ما چرا شما کار می‌کنید.

  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب