حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
جلسه‌ی بی‌حضورت نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱/٤

امشب، جلسه‌ی بی حضورت را تجربه کردم. این همه از رفتنت می‌گذرد و هنوز جای خالی‌ات را کسی نتوانسته است پر کند. چه قدر فرق است بین کسی که جای خالی‌اش به این راحتی پر نمی‌شود و کسی که اندوه رفتنش دیر نمی‌پاید.

باز خدا خیر بدهد آن‌هایی که فهمیدند نمی‌توانند برای تو جایگزینی پیدا کنند و از صوت روضه‌ی ضبط‌شده‌ی خودت استفاده کردند. همان یک تکه‌اش به همه‌ی طول جلسه می‌ارزید.

  نظرات ()
هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱٠/۱٤

هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود

شب‌های اربعین برایمان قصه‌ی زیارت جابر را می‌گفت. وقتی می‌رسید به غسل کردن جابر، با آن لحن عارفانه‌اش مصرع زیر را می‌خواند:

«شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام»

این قدر این قصه را برایمان گفته بود حفظ شده بودیم. با این حال، عین بچه‌هایی که قصه‌های کتاب‌ها یا پدران‌شان را حفظ‌اند ولی باز شوق شنیدن چندباره‌اش را دارند، تمام وجود گوش بودیم. نه صدای خوبی داشت، نه از شعر و نغمه‌ای برای گریاندن استفاده می‌کرد،‌ نه چونان مداحان حرفه‌ای ادای گریستن در می‌آورد. یک «التماس دعا دارم» می‌گفت و اشک‌ها را جاری می‌کرد. لازم نبود اصلاً روضه‌ی مکشوف بخواند. دل‌ها اگر سخت و سنگ نباشند، اشک‌ها جاری می‌شود. او هنرش نرم کردن دل‌های سخت بود.

آدم‌هایی می‌شناختم سالی یک یا دو بار در مجلس مذهبی شرکت می‌کردند و آن مجلس شب عاشورا یا شب قدر او بود. آدم‌هایی می‌شناختم گاهی نماز می‌خواندند و گاهی نمی‌خواندند. یک وقت‌هایی از خدا و همه چیز می‌بریدند ولی پای منبر او که می‌نشستند رام می‌شدند و اهلی می‌شدند.

پای منبرش که می‌نشستی اصلاً احساس نمی‌کردی اظهار فضل می‌کند. هر چه هم می‌گفت «نمی‌توانم سطحش را پایین بیاورم» حس نمی‌کردی می‌خواهد خودش را بالا نشان دهد. احساس می‌کردی همانی را می‌خواهد به تو بفهماند که خدا خواسته است بفهمی. چیزی از خودش اضافه نمی‌کرد. حرف‌هایش را هم نمی‌فهمیدی نفسش اثر می‌کرد. باور کنید این که می‌گویند نفس طرف اثر دارد درباره‌ی ایشان گزافه نبود.  باور کنید من بارها می‌رفتم سر جلسات ایشان می‌خوابیدم و وقتی می‌خواست روضه بخواند بیدار می‌شدم. آخر روضه‌ی دروغ نمی‌خواند. پیاز داغش را زیاد نمی‌کرد.

 ادعای شاگرد فلانی بودن یا با فلانی رفیق بودن نداشت. خودش را نه صریح و نه تلویحی به کسی منتسب نمی‌کرد. بر عکس، بقیه می‌خواستند از او آبرو بگیرند و برای خودشان مصادره کنند. آن‌وری‌ها می‌گفتند از ما است. این‌وری‌ها می‌گویند از ما است. نه این که فکر کنید دوپهلو حرف می‌زد تا همه را با خود همراه کند. نه، او بود که به ما آموخت «من طلب رضی مخلوق بسخط الخالق، سلط الله عزوجل علیه ذلک المخلوق» (هر آن کس به دنبال رضایت مخلوق از طریق به خشم آوردن خالق باشد، خداوند همان مخلوق را بر او مسلط می‌کند) اتفاقاً جز خود خدا ملاحظه‌ی هیچ کس را نمی‌کرد. نه این که اسم بیاورد. ولی آن چه باید بگوید را می‌گفت آن قدر هم شفاف می‌گفت که اگر خودت را به نفهمی نزده باشی، بفهمی.

به تعبیر دوستی نادیده (لینک مطلب) «راه هایی به ما یاد داد که گمان نمی کنم کس دیگری به ما آنها را یاد بدهد یا اصلاً بتواند که یاد بدهد.» آن‌هایی که پای درسش نشستند می‌دانند چه ظرایف و معارف نابی را از لا به لای متون دینی بیرون کشید و به ما راه و رسم اصولی و دقیق دین‌داری و زندگی دینی را آموخت. اگر پای صحبت‌های شب قدرش نشنیده بودم همین قدر هم قدر شب قدر را نمی‌دانستم. فکر می‌کنم همه اعتراف دارند که شب‌های قدر، قله‌ی هنرنمایی‌اش بود. همان هنر رام کردن، همان هنر نرم کردن دل‌های سخت. یک بار دو، سه تا از بچه‌های دانشگاه که خیلی هم متشرع نبودند و ایشان را نمی‌شناختند، دنبالم آمدند برنامه‌ی شب قدر مسجد بازار. حالشان دگرگون شده بود. پس از پایان مراسم، متحیرانه فقط تکرار می‌کردند «این کی بود؟ این کی بود؟»

+ تهران یتیم شد

+ او حجت مسلمانی ما بود

+ نگران سطح ما بود و رفت

  نظرات ()
آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک ... نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/٩/٥

معروف است حضرت آدم وقتی جبرئیل نام حسین را نزد وی برد منقلب شد و اشکش جاری شد. سپس راز این نام را جویا شد و جبرئیل برایش روضه امام را خواند.

شاید ما هم اگر آدم می‌شدیم، تنها یاد و نامش برای گریستن‌ کفایت‌مان می‌کرد و این روزها برای گریستن نیاز به مداح و روضه‌خوان نداشتیم. نه آن که گرفتار جماعت ... شویم.

خدا رحمت کند امثال آقای کوثری را که اگر روضه هم می‌خواندند ادب می‌کردند و شأن صاحب عزا و عزادار را نیز رعایت می‌کردند. رمز ماندگاری و کهنه نشدن بعضی اشعار و نغمه‌ها را در همین ادب و اخلاص سراینده و خواننده باید جستجو کرد.

آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک / نهادی ای تشنه لب صورت خود روی خاک

(فایل ویدئویی)

  نظرات ()
حسین باب توبه‌ی آدم و آدمیزاد نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱٠/۱

روضه‌ی حر را از زبان حاج آقا مجتبی اگر بشنوید خیلی دلچسب‌تر است. مربوط به دیشب است. (با اصلاحات جزئی)

شنیدید که امام حسین (علیه السلام) در بین راه که می آمد تا می‌توانست سراغ خیلی‌ها رفت. در آن برخوردی که با حرّ ابن یزید ریاحی کرد آن‌ها آمدند و حسین از آن‌ها پذیرایی کرد. همه آن‌ها تشنه بودند حتی مرکب‌هاشان را هم با دست مبارک خودش آب داد. موقع نماز بود به حرّ فرمود برو با اصحابت نماز بخوان ما هم می‌خواهیم نماز بخوانیم گفت نه، ما با شما نماز می‌خوانیم. حسین ایستاد همه آن‌ها ایستادند.


بعد خطبه‌ای خواند که دو تا چیز دارد یکی را من می‌گویم «اَیُّهَا النّاس اِنَّ رسولَ الله (صلی الله علیه و آله وسلم) قال: مَن رَأی سُلطاناً جائِراً مُستَحِلاًّ لِحَرامِ الله ناکثاً لِعَهدِ الله مُخالِفاً لِسُنَّةِ رَسولِ الله یَعمَلُ فی عِبادِهِ بِالِاثمِ وَ العُدوان وَ لَم یُعَیَّر عَلیه بِفِعلٍ وَ لا قَولٍ کانَ حَقًّا عَلَی الله اَن یُدخِلَهُ مَدخَلَه» رو کرد به مردم و گفت پیغمبر گفته است اگر یک حاکم ستمگری بیاید، حرام خدا را حلال کند، عهدهای الهی را بشکند (مراد از شکستن عهدهای الهی مخالفت با قرآن است «ناکِثاً لِعَهدِ الله») مخالف سنّت رسول الله باشد، در بین بندگان به معصیت رفتار کند، از این طرف هم یک نفر نیاید نه قولاً و نه فعلاً با او مقابله کند، برخورد با او نکنند به تعبیر ما با او مماشات کند، با او کنار بیاید «حَقًّا عَلَی الله» که جایگاه این را جهنّم قرار دهد. آگاه باشید.

بعد هم می گوید به اینکه نوشته‌هاتان آمد و… حرّ می‌آید  می گوید من جزو این کسانی نبودم که خدمت شما چیزی نوشته باشند چون بعدش امام حسین(علیه السلام)  می‌گوید شما کوفی‌ها به من نامه نوشتید بیا خودم که نیامدم.  تا اینکه قضیه به اینجا می‌رسد که سوار مرکب می‌شوند تا به حسب ظاهر برگردند، حرّ می‌آید جلوی او را می‌گیرد. حضرت به او رو می‌کند و می‌گوید «ما تُرید ثَکَلَتکَ اُمُّک» حرّ می‌گوید نمی‌گذارم بروید. می‌گوید چه می‌خواهی؟ مادر به عزایت بنشیند. اینجا شروع می‌شود آن مسائلی که در درون حُرّ بود. به حسین (علیه السلام) گفت اگر غیر از تو بود نام مادر من را برده بود عین او اسم مادرش را می‌بردم. چه کنم که مادر تو فاطمه است نمی توانم مگر اینکه به بهترین وجه نام مادرت را ببرم!


یک مطلبی به شما بگویم؛ تا به حال شما شنیدید حرّ امام حسین (علیه السلام)  را آورد کربلا. درست است؟ من می‌گویم امام حسین (علیه السلام) حرّ را آورد کربلا. من عکسش را می‌گویم، امام حسین(علیه السلام) حرّ را آورد کربلا. امشب هم می‌خواهم بگویم حسین جان می‌شود دست ما را هم بگیری ببری کربلا؟ همانطوری که حرّ را بردی کربلا خُب دست ما را هم بگیر ببر کربلا. با خودش حرّ را کشاند آورد. ببینید چه جوری می‌آورد و به سعادت می‌رساند.


می‌نویسند روز عاشورا امام حسین (علیه السلام) با سردار لشگرش ابالفضل آمدند، عمر سعد هم با سردار لشگرش حرّ آمدند. مذاکره  و پیشنهادهایی بود. بالاخره عمر سعد قانع نشد، حرّ رو به عمر سعد کرد گفت: چه کار می‌خواهی بکنی؟ پیشنهاد حسین (علیه السلام) را قبول نمی‌کنی ؟ گفت: نه، قبول نمی‌کنم. جنگی کنم کوچک‌ترین و آسان‌ترین آن این باشد دست‌ها از بدن‌ها جدا بشود، سرها از پیکرها جدا بشود. می‌نویسند حرّ جوابش را نداد، سوار مرکب بود آرام آرام آمد فاصله گرفت آمد کنار. مهاجر ابن اوس می‌گوید؛ نگاه کردم دیدم حرّ دارد بدنش می‌لرزد به او گفتم؛ ای حرّ اگر از من از سرداران کوفه سؤال می‌کردند از تو تجاوز نمی‌کردم. این چه حالی است در تو می‌بینم؟ چرا می‌لرزی؟ گفت: ای مهاجر! خودم را بین بهشت و جهنّم می‌بینم، به خدا قسم جز بهشت چیزی را انتخاب نمی کنم. می‌گوید یک وقت دیدم آرام آرام دارد می‌رود به سمت خیام حسین (علیه السلام) اما یک جمله‌ای هم زیر لب می‌گوید «اَللَّهُمَّ اِلَیکَ اَنَبتُ فَتُب عَلَیَّ» خدا من به سوی تو آمدم توبه من را قبول کن «فَاِنّی فَقَد اَرعَبتُ قُلوبَ اَولیائِک» آخر من دل حسین را لرزاندم .«وَ اَولادِ بِنتِ نَبیِّک» من دل بچّه‌های پبغمبر را  لرزندام، دل زینب را لرزاندم. می‌گویند رسید نزدیک خیام حسین (علیه السلام) حالا نمی‌دانم پیاده شد صورتش را روی خاک گذاشت یا سرش را پایین آورده بود که می‌گویند حسین (علیه السلام) آمد گفت «اِرفَع رَأسَک» سرت را بلند کن من تو را کربلا آوردم چرا سر بزیری؟ تو سربلند باش. رو کرد به حسین (علیه السلام) گفت «هَل لی مِن تَوبَة» حسین جان آیا توبه من قبول است؟....

  نظرات ()
باور عاشورا نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٦/۱٠/٢٩

پدرم از یکی از علمای قدیم نقل می‌کرد که فلان کس می‌گفت: من در اخبار، کتب و منابر خوانده بودم و شنیده بودم که امام حسین را به فلان طریق در کربلا کشته‌اند. خودم هم بارها برای مردم روضه‌اش را خوانده‌ام. با این حال باورم نمی‌آمد. می‌گفتم آخر چه طور ممکن است هم‌چنین اتفاقی افتاده باشد که مسلمانان پسر پیامبرشان را چنین بکشند. تا اینکه به چشم خودم در تهران دیدم که شیخ فضل الله نوری را مشروطه‌خواهان به جرم مخالفت با مشروطه‌خواهی به دار آویختند و پسرش هم بر دار پدرش شادی می‌کند. آن گاه باورم شد که عاشورا هم امکان‌پذیر بوده است.

واقعیتش باور و تصور عاشورا سخت است. دهه‌ی محرم بیشتر برای من تا شب دهم معنا دارد. تصور باقی قضایا برای هر کسی تحمل‌پذیر نیست.

  نظرات ()
مطالب اخیر یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت! بازگشت به دوره‌ی جوانی! نظرسنجی درباره‌ی کیفیت خدمات تعطیلات رسمی ایران در تقویم‌های بین‌المللی استاد خوب / استاد بد روز اول در دانشگاه UoR1
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٤) نکات و حکمت‌ها (٥۱) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢۳) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) درس‌های پدر (۱۳) نقد و نظر (۱٢) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱٠) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب