حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
یک کامنت عجیب در کرنل! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٥/۱٢/٥

حین خواندن بخشی از کد کرنل لینوکس، به یک comment مطایبه‌آمیز برخورد کردم که مهندسان Cisco را مورد عنایت قرار داده بود. جالب است که سال‌ها دست نخورده باقی‌مانده است: (+)

Moreover, Cisco "wise men" put GRE key to the third word in GRE header. It makes impossible maintaining even soft state for keyed GRE tunnels with enabled checksum. Tell them "thank you".

 Well, I wonder, rfc1812 was written by Cisco employee, what the hell these idiots break standards established by themselves???

 

 البته من یک مقدار غلط‌های املایی‌اش را اصلاح کردم. 

نویسنده‌ی بخش‌های زیادی از کدهای مربوط به شبکه در کرنل لینوکس، Alexey Kuznetsov روس است. در یکی از معدود مصاحبه‌هایی که با وی شده است (+)، نویسنده در معرفی توضیح می‌دهد ما مدت‌ها تصور می‌کردیم Kuznetsov اسم یک گروه هکری روس است چون به مخیله‌مان نمی‌گنجید یک نفر به تنهایی بتواند به یک باره، این همه کد بزند.

 

  نظرات ()
Chief Bug Officer نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٥/۱۱/۱٩

میگوید عنوان شغی مناسب تو «CBO» است: «Chief Bug Officer»لبخند

بس که ایرادگیرم!

  نظرات ()
زندگی دموکراتیک، طنز سیاسی از شهید رجب‌بیگی نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱/۱۸

در دوره‌ی دبیرستان بودم که یکی از دوستان شفیق (آدرس وبلاگ) طنزنوشته‌ای کوتاه با عنوان «زندگی دموکراتیک» را داد تا بخوانم. یکی دو برگ کاغذ بیشتر نبود و تنها به نام نویسنده اکتفا شده بود. آن مطلب خیلی به مذاقم به خصوص در آن ایام خوش آمده بود و آن را هجوی بر روند سیاست‌زده کردن افراطی امور در آن روزگار پس از دوم خرداد می‌دانستم. معلوم بود این طنز در اوائل انقلاب و اوج تحرکات سیاسی و انقلابی‌گری نوشته شده است. برایم هم جالب بود که نویسنده‌اش شهید شده است و توانایی قلمی‌اش برایم ستودنی بود. آن مطلب را آن سال‌ها بارها خوانده بودم و به دیگران هم داده بودم تا بخوانند. حالا پس از سال‌ها آن را بر روی سایت شهید رجب‌بیگی یافتم. خواندن آن را به شما هم توصیه می‌کنم و خاطرات آن سال‌ها را در ذهنم مرور می‌کنم.

«من تازه از فرنگ برگشته‌ام و متوجه شده‌ام که اوضاع خیلی فرق کرده و من در یک خانواده‌ی کاملاً دموکراتیک زندگی می‌کنم. تمام کارهای خانه‌ی ما به شکل دموکراتیک انجام می‌شود. تمام اتاق‌های خانه‌ی ما به جای کاغذ دیواری با انواع و اقسام پوسترها به شکل دموکراتیک پوشیده شده است. ...» (ادامه‌ی مطلب)

** مطلع شدم متأسفانه سایتی که به آن ارجاع شده است از کار افتاده است. برای خواندن مطلب می‌توانید در اینترنت جستجویش کنید. یکی از نتایج جستجو اینجا است. امیدوارم این یکی از دسترس خارج نشود.

 

 

 

 

 

  نظرات ()
شام/ناهار چی درست کنم؟ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٠/٥/٢٥

از اینجا بخوانید.

  نظرات ()
پررویی! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٩/٤/٢۸

- مردک خیلی پررو و بی‌حیا است.

- چه طور؟

- پررو، وقتی فحشش می‌دهی،‌ جواب آدم را می‌دهد.

  نظرات ()
کافر مطلق! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱٢/٢٦

طرف روزه نمی‌گرفت ولی بیدار می‌شد سحری می‌خورد و بعد می‌خوابید. ازش پرسیدند: «تو که روزه نمی‌گیری برای چه برای سحر خوردن پا می‌شوی»؟ پاسخ داد: «روزه که نمی‌گیرم؛ اگر سحری هم نخورم که دیگر کافر مطلق می‌شوم!»

  نظرات ()
اهمیت ویرگول نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/٩/٢۸

در مدارس، به ویژه در کلاس‌های انشاء، وقتی می‌خواهند اهمیت ویرگول را توضیح دهند از مثل معروف «بخشش لازم نیست اعدامش کنید استفاده می‌کنند.» من هر وقت این مثل را می‌شنیدم به نظرم بی‌معنا و نچسب می‌آمد. به نظرم باید بعد از بخشش نقطه می‌گذاشتند نه ویرگول و بیشتر اهمیت نقطه را باید برساند.

چندی پیش جلسه‌ی گزارش پیشرفت پروژه‌ای برای رییس و معاونین بود. یکی از همکاران باید بخشی از کار را توضیح می‌داد. به دلیل مسائلی قرار بود در بخش بررسی کارهای مشابه، یکی از کارها شرح داده نشود و فقط به آن اشاره‌ای شود. وسط جلسه یکی از همکاران به همکاری که قرار بود ارائه کند پیامکی فرستاد با چنین متنی: «از فلان پروژه فقط نام ببر» ویرگول نگذاشتن و ضایع شدن همان. دوستی که پیام را فرستاده بود می‌خواست بگوید در مورد فلان پروژه فقط در حد بردن نام اکتفا کن ولی دیگری متوجه شده بود فقط به فلان پروژه بپرداز و بقیه را نگو. گذاشتن ویرگول قبل یا بعد فقط معنا را کاملاً دگرگون می‌کند. هر چه بقیه‌ی اعضای گروه تلاش می‌کردند موضوع را عوض کنند و به دیگر پروژه‌ها بکشانند آن دوست‌مان دوباره بر می‌گشت سر همان پروژه. بعد از جلسه که فهمیدند چه اتفاقی افتاده است کلی خندیدیم و گفتیم از این به بعد این مثل را باید در اهمیت ویرگول به کار ببریم.

  نظرات ()
جوک برای ما، خاطره برای شما نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/٢/۳۱

یکی از مدیران مجموعه حاج آقایی اصفهانی، جاافتاده، باهوش و خوش کلام است. پریشب به مناسبتی تعریف می‌کرد:

«بچه بودیم اگر از جیبمان برای منزل خرید می‌کردیم شب حسابش را به بابایمان می‌گفتیم. یک شب آمدم گفتم بابا امروز پانزده زار خرید کردم. بابام گفت خوب. دوباره فردا شب آمدم گفتم بابا امروز یک تومان خرید کردم با پانزده زار دیروز می‌شود یک تومان و پانزده زار. چند شب بعد دوباره رفتم و گفتم امروز یک تومان خرید کردم از قبل هم یک تومان و پانزده زار بدهکار بودی تا این جا می‌شود دو تومان و پانزده زار. بابا گفت خوب دستت درد نکند. ولی مثل این که قصد نداشت طلب ما را بدهد. چند شب بعد طلبکارانه پیش پدر رفتم و گفتم بابا کم کم حسابت پیش ما دارد بالا می‌رود و بدهکاری‌ات زیاد می‌شود. سه تومان امروز خرید کردم با دو تومان و پانزده زار قبلی می‌شود پنج تومان و پانزده زار. نمی‌خواهی طلب ما را بدهی. بابایم گفت عجب. بچه جان چند بار این پانزده زار را با ما حساب می‌کنی؟»

بعد از این که کلی خندیدم گفتم حاج آقا این چیزهایی که برای ما جوک است برای شما خاطره است. جماعت از خنده روده‌بر شدند.

  نظرات ()
وسواس و حماقت نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/۸/٢٤

نقل می‌کنند در گذشته‌های دور شیخی در تاریکی شب و زیر نور آتش چراغ مشغول مطالعه‌ی کتابی حکمی بود. جمله‌ای در کتاب باعث شد به خود آید. در کتاب آمده بود هر کس ریشش از یک مشت بیشتر باشد احمق است. ریشش را در مشتش گرفت و از این که ریشش قدری از یک مشت بیشتر بود دچار اضطراب و دل‌آشفتگی شد. راه حل را ساده یافت. همان طور که ریشش در مشتش بود ریش را بر روی آتش چراغ گرفت تا پیراسته شود. ناگاه آتش همه‌ی ریش و صورتش را گرفت و با زحمت آتش را خاموش کرد. بعد از این اتفاق در حاشیه‌ی کتابش نوشت: «تجربه شد؛ صحیح است»

  نظرات ()
خودکفایی در تولید اینترنت نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/٧/۱۳

به شوخی به بعضی از دوستان می‌گویم:

«مثل این است که بعضی از تصمیم‌گیران حوزه‌ی ICT با طرح‌ها و ایده‌هایشان می‌خواهند در اینترنت هم خودکفا شویم.»

پی‌نوشت: امروز (چند روز بعد از نوشتن این مطلب) در کنفرانس انجمن رمز بودم. در یکی از نشست‌هایش دیدم مثل این که آن چه ما به شوخی می‌گوییم آن‌ها به جدی و صریح می‌گفتند. خودم را کنترل کردم که نشست به هم نریزد و سکوت کردم.

  نظرات ()
Story of an Iranian in New York نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/٥/۱۸

عنوان مطلب عنوان ایمیلی درباره‌ی ماجرای یک ایرانی در نیویورک است که اخیراً برایم ارسال شده است. جایز ندیدم شما را از آن بی‌بهره بگذارم. البته احتمال خیالی بودن این داستان بسیار زیاد است.

 

A TRUE INCIDENT
An Iranian man walks into a bank in New York City asks for the loan officer.
He tells the loan officer that he is going to Iran on business for two weeks and needs to borrow $5,000.
The bank officer tells him that the bank will need some form of security for the loan,
so the Iranian man hands over the keys and documents of new Ferrari parked on the street in front of the bank.
He produces the title and everything checks out. The loan
officer agrees to accept the car as collateral for the loan.
The bank's president and its officers all enjoy a good laugh at the Iranian
for using a $250,000 Ferrari as collateral against a $5,000 loan. An
employee of the bank then drives the Ferrari into the bank's underground
garage and parks it there.
Two weeks later, the Iranian returns, repays the $5,000 and the interest,
which comes to $15.41 .
The loan officer says, "Sir, we are very happy to have had your business,
and this transaction has worked out very nicely, but we are a little puzzled.
While you were away, we checked you out and found that you
are a multi millionaire.
What puzzles us is, why would you bother to borrow "$5,000" ?
The Iranian replies:
"Where else in New York City can I park my car for two weeks for only $15.41
and expect it to be there when I return'" This is why Iran is shining!

  نظرات ()
خنگ‌تر از تو هم قبول می‌شوند! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٧/۳/٢٤

عصری در آبدارخانه‌ی مرکز امنیت شبکه‌ی شریف جمع شده بودیم. یکی از بچه‌های باهوش که از من چند سال بزرگ‌تر بود تعریف می‌کرد چند دانشگاه خارجی درخواست پذیرش داده است ولی امید ندارد. پرسیدم چرا، شما که المپیادی و ... بودی؟ یکی دیگر به حمایتش گفت: خودت می‌دانی دیگر. آدم در لیسانس خیلی وقت‌ها حوصله پیدا نمی‌کند که بعضی درس‌ها را بخواند و به هزار دلیل دیگر معدل پایین می‌آید. می‌خواستم مثلاً دلگرمش کنم گفتم: «ناامید نباش آقای فلانی از شما خنگ‌تر خیلی‌های دیگر پذیرفته شده‌اند.» بی‌چاره از خنده روده‌بر شده بود و تا مدت‌ها می‌خندید. خودم هم از این طرز حرف زدنم خنده‌ام گرفته بود. از آن به بعد هر وقت می‌بینم کسی می‌خواهد از کسی تعریف کند ولی عبارت نا به جایی به کار می‌برد یاد آن ماجرا می‌افتم.

 

  نظرات ()
مطالب اخیر یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت! بازگشت به دوره‌ی جوانی! نظرسنجی درباره‌ی کیفیت خدمات تعطیلات رسمی ایران در تقویم‌های بین‌المللی استاد خوب / استاد بد روز اول در دانشگاه UoR1
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٤) نکات و حکمت‌ها (٥۱) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢۳) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) درس‌های پدر (۱۳) نقد و نظر (۱٢) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱٠) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب