حسین حمیدی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ حسین حمیدی
آرشیو وبلاگ
      فریاد‌ خاموش (باسابقه‌ترین وبلاگ با نام فریاد خاموش)
دریافت حق‌الزحمه در ازای کدام خدمات؟ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱/٢٧

بنده بر خلاف معمول بسیاری از خریدهای شخصی، کارهای اداری و ... را در ماه فروردین انجام می‌دهم که به نسبت خلوت‌تر است.

۱- هفته‌ی گذشته بابت معاینه‌ی فنی به مرکز نیایش ابتدای ورودی نیایش به اشرفی مراجعه کردم. کل معاینه‌ی ماشین شاید به یک دقیقه نرسید و نه چراغی چک شد و نه کاپوتی بالا زده شد نه دیاگی! فقط نه هزار تومان پول دادیم! ندیده همه‌ی موارد تیک اوکی خورد. طرف که امضاء کرد گفت فکر کنم خیلی وقت است انژکتورت را شست و شو ندادی. گفتم شاید. گفت خوب است یک شست و شوی انژکتور انجام دهی. رفتم برچسپم را بگیرم دیدم جلوتر تابلو و اطلاعیه زده است بابت شست و شوی انژکتور در همان مرکز! به سر اشکال‌یابی آن آقای محترم پی بردم.

۲- دیروز رفتم به دنبال تعویض گواهینامه. برای معاینه‌ی چشم مراجعه کردم به درمانگاه. کل معاینه‌ی چشم بنده شاید به سی الی چهل و پنج ثانیه نکشید. یازده و هزار و پانصد تومان ازم پول گرفت!

من حساب کردم الکی اکلی روزانه بیست، سی میلیون تومان کاسب‌اند.

  نظرات ()
Shame to Dubai Airport, Terminal 3 نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩٢/۱/۱٥

This week I was forced to pass through Dubai Airport, Terminal 3 security, two times in a return trip, to catch a connecting flight. All passengers were needed to pass through security check that is understandable and reasonable but in an impolite and unpleasant manner. Because of some metalic instances in my shoes I was asked to remove my shoes to pass through scanners but neither slippers nor foot covers were availalbe to wear. When I compalined service staff that as ground is not clean, I can not remove my shoes without wearing some alternate thing, they refused to assist me in this regard. I've never experienced such a dumb behaviour in any other airport.

  نظرات ()
بی‌سلیقگی نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳٩۱/۱۱/٢٩

باغ دولت‌آباد از بناهای تاریخی دیدنی شهر یزد است. چندی پیش بازدیدی از آن جا داشتیم. با بی‌سلیقگی‌هایی مواجه شدیم که حاکی از آن است مدرنیته و غرب‌زدگی افسارگسیخته چه بلایی بر سر سبک زندگی ما آورده است.

۱- در یک مجموعه‌ی تاریخی با معماری سنتی، وجود یک قهوه‌خانه یا سفره‌خانه‌ی سنتی جذاب‌تر است یا اصطلاح نخراشیده‌ی کافی‌شاپ و رستوران؟ از در که وارد محوطه‌ی باغ می‌شوی تابلوی بزرگ زده اند: «کافی‌شاپ»

۲- توی رستوران غذاهای محلی مانند شولی تدارک شود جذاب‌تر است یا پیتزا و ساندویچ؟

۳- توی رستوران و کافی‌شاپ تخت و نیم‌کت بگذارند جذاب‌تر است یا میز و صندلی؟

۴- به جهت تزئیین از عکس‌های بناهای تاریخی شهرشان استفاده کنند جذاب‌تر است یا عکس‌هایی از برچ پیزا ایتالیا و دیگر کشورها و شهرها؟

 

 

  نظرات ()
جوایز فناوری ایران؟ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٩/۱۱/٢۳

تبلیغ‌های خیابانی‌اش را دیدم و تعجبم را برانگیخت. سایتش را نیز چک کردم تعجبم دو چندان شد.

۱- اولاً عنوان جایزه را گذاشته‌اند جوایز فناوری ایران ولی از توضیحات‌شان می‌توانی بفهمی محدود به حوزه‌ی فناوری اطلاعات و ارتباطات است.

۲- وقتی محورها و بخش‌های این جایزه را نگاه می‌کنیم کمتر اثری از فناوری می‌بینیم. بخش‌های جایزه به دو بخش اصلی و پیشخوان تقسیم شده است. این که چرا به تجهیزات سخت‌افزاری و ابزارهای دیجیتالی عنوان پیش‌خوان اطلاق شده است،‌ جای سؤال است.

۳- در این تقسیم‌بندی‌ها، هر چه فکر کردم جایگاه خدمات الکترونیکی و کار ارزشمند سازمان سنجش در اتوماسیون ثبت‌نام و اعلام نتایج آزمون‌ها کجا است به نتیجه نرسیدم.

۴- اگر اسم جشنواره را می‌گذاشتند برترین‌های بازار ارتباطات و فناوری اطلاعات معنادارتر بود.

  نظرات ()
آیا بهترین اسامی از مخفف‌سازی حاصل می‌شود؟ نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٩/٥/۱۳

TIC، TCI، ITC

این سه مخفف، اسامی سه شرکت دولتی (یکی اخیراً خصولتی شده است) عرصه‌ی ارتباطات و فناوری اطلاعات کشور وابسته به وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات (ICT) است. اگر خود ICT را هم اضافه کنید می‌شود چهار تا مخفف که از چینش سه حرف I، C و T به دست می‌آید.

چندی پیش با یک شرکت خارجی صحبت می‌‌کردم و در طول بحث‌مان به کرات مجبور بودم به این شرکت‌ها ارجاع دهم. دیگر همه‌مان گیج شده بودیم. تازه اگر TCT را هم اضافه کنید، متوجه می‌شوید این طور اسم گذاشتن چه تقلید بیجایی است.

ITC: شرکت فناوری اطلاعات ایران

TCI: شرکت مخابرات ایران

TIC: شرکت ارتباطات زیرساخت

TCT: شرکت مخابرات استان تهران

  نظرات ()
گفتگو درباره‌ی پرداخت الکترونیک در برنامه‌ی رادیویی گفتگوی روز نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸٩/٤/۳

شنبه‌ای که گذشت در رادیو گفتگو در برنامه‌ی گفتگوی روز با حضور چند مهمان دیگر حضوری و تلفنی درباره‌ی «فرصت‌ها و چالش‌های بانکداری الکترونیک» به صحبت نشستیم. از اینجا آن برنامه را می‌توانید گوش کنید.

  نظرات ()
روش ارتقاء معکوس! نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱۱/٢٢

رضا امیرخانی مقاله‌ای نوشته است در مورد اتفاقات و تغییرات اخیر در سمپاد. به موضوع اصلی مقاله‌اش کاری ندارم. تکه‌ی جذابش قطعه‌ی زیر است:

«در نظامِ آموزش و پرورشی که همه‌گان می‌دانند، گرفتاری‌ش معلم است... به قراری که اگر معلمی کلاس را نتواند اداره کند، ناظم می‌شود و اگر ناظمی صف را نتواند به خط کند، مدیر می‌شود و اگر مدیری مدرسه از دست‌ش در برود، می‌رود منطقه و قس علی هذا تا برسد به وزیر!»

با کمی مبالغه متأسفانه باید بگویم این روش ارتقاء نه فقط مختص آموزش و پرورش بلکه در بسیاری بخش‌های دیگر نیز هست. چندی پیش به همکاری می‌گفتم: «تعجب می‌کنم چه طور کسی که در تاریخ فعالیت حرفه‌ای‌اش یک پروژه‌ی موفق را به سرانجام نرسانده است می‌گذارند معاون که باید بر چندین گروه و پروژه نظارت کند؟ آن وقت در مورد کنترل پروژه و معیارهای موفقیت پروژه و روش به سرانجام رساندن پروژه برای ما صحبت می‌کند؟»

 

  نظرات ()
پژوهش درباره‌ی هزینه‌های ازدواج در تهران نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/٧/٥

لطفاً کامل خبر را از اینجا بخوانید بعد هم نکات من.

  1. چشم و هم‌چشمی در برگزاری مراسم، خریدهای اولیه‌ی ازدواج از قبیل زیورآلات، تزئین سفره‌ی عقد، تعیین مهریه‌ی سنگین، خرید لباس‌های گران‌قیمت و مسائل حاشیه‌ای بسیار پرهزینه مانند فیلم‌برداری و عکاسی و پذیرایی‌های رنگارنگ از مهمانان به عنوان موارد مهم در سر به فلک کشیدن هزینه‌های ازدواج ذکر شده است.
  2. بر اساس این بررسی تنها پنج درصد جوانان حاضر به برگزاری ازدواج بدون هزینه‌های تشریفات بودند و ۹۰ درصد جوانان نیز بدون مراسم عروسی حاضر به ازدواج نبودند.
  3. هم‌چنین این استاد دانشگاه افزوده است: مشکلات اقتصادی، هزینه‌های زیاد مراسم ازدواج، گرفتن وام و ... باعث می‌شود تا زندگی با تنش فکری و رفتاری، اضطراب و بدهی شروع شود.
  4. در پایان این گزارش معلوم نیست از قول تنظیم‌کننده‌ی خبر یا مصاحبه‌شونده آمده است: «بنابراین چنان‌چه مسئولان برای تأمین هزینه‌های ازدواج این قشر از افراد جامعه چاره‌ای نیندیشند مشکلات زیادی گریبان‌گیر جامعه خواهد بود.»
  5. بیایید برای یک بار هم که شده است وجدانمان را قاضی کنیم ببینیم این که من و شما چشم و هم چشمی می‌کنیم، مهریه‌ی سنگین تعیین می‌کنیم، لباس‌های گران قیمت می‌خریم، حواشی زاید به هم تکلیف می‌کنیم به چه کسی غیر از خودمان ربط دارد؟ آیا مسؤلان باید هزینه‌های چشم و هم‌چشمی، اسراف و تبذیرمان را بدهند؟ این که اغلب ما جوانان حاضر نیستیم جلوی این بدعت‌ها، فرهنگ‌های غلط، رو به افزایش و گسترش بایستیم ضررش به کی غیر از خودمان، هم‌نسلان‌مان و نسل‌های بعدی بر می‌گردد؟ مگر بر ما روشن نیست این تکلف‌ها و هزینه‌ها منجر به چه رنج‌ها و تبعاتی در ادامه‌ی زندگی می‌شود؟ چرا هر رویه‌ی غلطی را با تکرار و غفلت نسبت به تکرار تبدیل به عرف می‌کنیم و سریع عرف را جایگزین عقلانیت می‌کنیم. در پاسخ به هر تشکیکی هم سریع می‌گوییم: «عرف است. رسم است.»
  6. آقای دکتر دستتان درد نکند. ولی اغلب نتایج شما نیاز به تحقیق نداشت اگر ساکن این جامعه باشید. فکر می‌کنم دیگر وقتش رسیده باشد به جای هشدار درباره‌ی بحران، کاری بکنیم. کار را هم باید از خودتان و از خودمان و از اطرافیان‌مان شروع کنیم. شما اگر دختر و پسر دم بخت داری بیا از این هزینه‌ها به سهم‌ات خودت کم کن. بگذار بقیه هم ببینند و متوجه شوند. بگذار همه بفهمند آقای دکتر فلانی برای عروسی بچه‌هایش فلان کار و فلان کار را نکرد. بیا با رفتارمان الگوسازی کنیم. چرا همه‌اش منتظریم دولت و مسؤلین برای‌مان یک کاری بکنند؟ کاش نخبه‌ها برای خودشان نقشی بیش از نقد حاکمیت قائل بودند.
  7. حاج آقای فلانی. شما هم. شما که روایاتش را خوانده‌ای و شنیده‌ای و احتمالاً بازگو کرده‌ای. برای شما که دیگر اقامه‌ی ادله لازم نیست؟ بیا مخلصانه و شجاعانه از تکلیف و تکلف دوری کن. این هم یک جور مبارزه است. مبارزه با خرافه و حماقت.
  نظرات ()
تحریم نمایشگاه کتاب نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/٢/٢٦

به اشتباه نیفتید. منظورم دعوت به تحریم نیست.  ده، پانزده سال است که نمایشگاه کتاب را بر خودم حرام کرده‌ام. خیلی‌ها می‌پرسند چرا؟ دلایل‌اش این‌جا است:

  1. معمولاً در محوطه‌ی شلوغ، وسیع و پر ترافیک نمایشگاه باید کلی بگردی و بار حمل کنی و در صف ماشین بایستی و در فشار جمعیت قرار بگیری تا چند کتاب خوب به چشم‌ات بخورد یا نخورد و ...
  2. معمولاً کتاب‌های خوب را باید از قبل شناسایی کرد. اگر چنین اتفاقی بیفتد می‌توانی از دوستی، آشنایی درخواست کنی که زحمت خرید آن چند کتاب محدود مورد دلخواه تو را هم بکشد و اگر مربوط به انتشارات معروفی باشد در کتابفروشی‌ها سطح شهر یا کتابخانه‌ها می‌توانی پیدا کنی. از همه‌ی این‌ها گذشته تلفنی یا اینترنتی احتمالاً می‌توانی سفارش دهی و برایت بیاورند. اگر هم کتاب‌ها را عموماً فقط یک بار می‌خوانی پس بهتر است از دوستی یا کتابخانه‌ای امانت بگیری و بخوانی و پس دهی.
  3. سال‌ها است با کاغذ و کتاب کاغذی خداحافظی کرده‌ام و آن قدر دنیای دیجیتال مزایایش را نشانم داده است که به ندرت ممکن است ترجیح دهم کتابی را از روی نسخه‌ی کاغذی‌اش بخوانم. شاید برای بعضی عجیب باشد که من ترجیح می‌دهم قرآن را هم از روی کامپیوتر بخوانم. حداقل مزایایش هم این است که امکان جستجو، تطبیق ترجمه‌ها مختلف، اصوات مختلف و ... را دارد.
  4. از همه به نوعی مهم‌تر آن که آن‌قدر کتاب نخوانده دارم که با خودم عهد کردم هر وقت آن‌هایی که سال‌ها پیش خریدم یا دانلود کردم و هنوز فرصت نکردم یا حوصله نکردم بخوانم نخواندم کتاب جدید نخرم! این هم یک جور اصلاح الگوی مصرف است دیگر!

 

  نظرات ()
آژانس شیشه‌ای نویسنده: حسین حمیدی - ۱۳۸۸/۱/٢٩

دیشب در اتوبوس شاید برای دهمین بار فیلم آژانس شیشه‌ای را دیدم. هر بار که می‌بینم برایم تازه است و دوست دارم قصه‌اش جور دیگری پیش رود. از اولین باری که در سینما فیلم را دیدم با کلی سؤال و چالش مواجه شدم. فکر می‌کنم هدف کارگردان هم به وضوح همین بوده است و با گفتگو‌ها و داستان‌گویی‌های فوق العاده‌اش به خوبی دو تفکر را به جان هم می‌اندازد و نمی‌گذارد هیچ یک بر دیگری بچربد و غلبه کند. البته از همان موقع برایم مسجل بود که نمی‌شود دو طرف یک دعوی هر دو محق باشند. خلاصه هر چه پیش رفت و مطلع‌تر شدم مغالطه‌های هر دو طرف برایم روشن‌تر شد و توانستم به یک قضاوت حداقلی در این میان دست پیدا کنم. من همیشه عاشق چنین بحث‌هایی بوده‌ام و معتقدم حقیقت از دل همین بحث‌ها بیرون می‌آید.

آژانس شیشه‌ای دارای چندین قطعه و قله‌ی فوق‌العاده است. در این ده سالی که از نمایشش می‌گذرد دوست داشتم یک بار احساس درونی‌ام را نسبت به یکی از قطعات بسیار دوست‌داشتنی‌اش بیان کنم:

این فیلم دارای چاشنی طنزی در دل متن می‌باشد و خوب بسیاری از تماشاگران با همین قطعات می‌خندند و سر خوش می‌شوند. قطعاتی نیز دارد که غم‌انگیز است و یکی از نقاط قوت فیلم به نظرم همین آمیختگی ماهرانه‌ی طنز و جدی و غم و شادی است. برای من یکی از زیباترین و گریه‌آورترین قسمت‌های فیلم آن جایی است که اصغر با کلی جملات و حرکات بسیار خنده‌دار تلاش می‌کند عباس را بخنداند. بارها دیده‌ام تماشاگران از تکه‌های اصغر و جوک‌هایی که تعریف می‌کند قهقه سر می‌دهند ولی آهنگی که در آن لحظات فیلم را همراهی می‌کند و سایر عناصر و دیالوگ‌های فیلم کاملاً این حس را به من منتقل می‌کند که اینجا قرار نیست بخندی. به خصوص آن جا که اصغر می‌گوید: «لعنت به من که نمی‌توانم توی بد مشهدی را بخندانم» نمی‌دانم شما هم این احساس را تجربه کرده‌اید؟

  نظرات ()
مطالب اخیر ماهی «سامون» نه «سالمون»! انتخابات، همه‌ی هم و غم ترجمه‌ی observance در کنار holiday issue، پیامد؟ رؤیای همیشه دانشجو ماندن یک کامنت عجیب در کرنل! تصویری از نرم‌افزارهای سازمانی به کار رفته در یک شرکت بین‌المللی سعی کنید غرق نشوید Chief Bug Officer حساسیت!
کلمات کلیدی وبلاگ فناوری (٦٥) نکات و حکمت‌ها (٥٢) اجتماع (۳٥) کسب و کار (۳۳) تجربیات زندگی (٢۸) دعوت و معرفی (٢٦) دیگران (۱٩) الگوگیری و الگوسازی (۱٤) نقد و نظر (۱۳) درس‌های پدر (۱۳) لطیفه (۱٢) آموزش و تحصیلات (۱۱) دعا (۸) خاطرات (٧) شهر (٧) عکس (٦) خرافه‌ستیزی (٦) دوستان (٥) روضه (٥) شعر (۱) روایت (۱)
دوستان من بچه شیطون بیابان‌زده دغدغه‌هایم ریحان یادداشتها پرتال زیگور طراح قالب