در خانهی پدری اتاقی بیرونی وجود دارد که کتابخانه محسوب میشود. بستهایی فلزی دور اتاق زده شده است و از کف تا سقف کتاب چیده شده است. بعضی از کتابها خیلی قدیمیاند. شاید مربوط به پنجاه یا شصت سال پیش باشد. هر سال پدرم معمولاً در فصل تابستان این کتابها را طی مراسم جالبی گردگیری میکند. روش گردگیری این طور است که چند بار کتاب باز شده و محکم بسته میشود و بعد هم توسط دستمالی گردهای روی کتاب پاک میشود. مادربزرگ خدا بیامرزم تا وقتی زنده بود و سرپا در این کار کمک میکرد. پاک کردن این همه کتاب برای یک یا دو نفر سخت است.
یادم میآید کودک بودیم و در شر و شور کودکی. پدرم من و کودکان همبازی فامیل را به کمک در گردگیری کتابها دعوت کرد. من که این کار را بیفایده و حوصله سر بر میدانستم نمیخواستم تن بدهم. در شیطانی کودکی گفتم ما مجانی کار نمیکنیم هر کتاب چه قدر میدهید؟ پدرم در پاسخ شعری برایم خواند که ذهنم را خیلی مشغول کرد و در حدود بیست سالی که از آن ماجرا میگذرد از ذهنم خارج نشد و گوشه گرفت. آن موقع یا بیسواد بودم یا تازه سواد یاد گرفته بودم. طبیعتاً درک شعری از حافظ برایم ساده نبود. معنیاش را پرسیدم. توضیحی داد و انگار چیزی در ذهنم جرقه زد. شاید این سالها هر چه بزرگتر شدم آن را عمیقتر فهمیدم و سودمندتر به حال زندگیام یافتم. بعدها برای بسیاری از موقعیتهای شغلی در پاسخ به سؤال حقوق درخواستی همان پاسخ را گفتم و بر همان سیاق کار و زندگی کردم. الآن بعد از حدود هفت سال از شروع کار جدی میفهمم چه نکتهی کلیدی بوده است هر چند که شاید اغلب اطرافیان این رفتار را نقد کردهاند. فکر میکنم دیدگاه مخالف سرچشمه در کوتهبین و حالنگر بودن آدمها دارد.
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که خواجه خود روش بندهپروری داند
البته این شعر به قول فلاسفه تشکیکپذیر است و درجه دارد. هر چه طرف شما خواجهتر باشد باید بندگی شما مناسبتر باشد. و نهایت موضوع پروردگار را منظور دارد ولی میتوان برای مقیاسهای کوچکتر نیز اقتباس نمود. از آن طرف هم اگر طرف شما شرایط خواجهگی را ندارد لزومی ندارد شما بیشرط مزد برایش کار کنی. و در اینجا نکتهی ظریفی است اگر دقت شود.