با اجازه دوستان ، بزرگترها...

نوشته شده توسط سلمان؛
تا ديروزداشتم توي وبلاگ خودم كار مي كردم و سرم به كار خودم بود كه حسين خان زنگ زد خونه ما كه «تورو خدا بيا وبه وبلاگ ما يك تفقدي بفرما!... اگه تو نيايي ما مي ميريم و ... بيا و با قلم طلاييت بر صفحه وبلاگ وجود ما قدم بگذار!...» وحالا التماس نكن، كي التماس كن! اونقدر پشت تلفن به پام افتاد و دستم رو بوسيد و كفشم رو ليس زد! كه ديگه دلم شكست وگفتم «باشه، حالا يك فكري برات مي كنم!...»
و حالا اومدم كه يه فكري به حال اين بنده خدا بكنم. من واقعا خيلي سر اين حسين خان و اون مش مصطفي منت گذاشتم كه اينجا اومدم. چون من وبلاگ خودم رو با اون همه طرفدار پر و پا قرص! ول كردم و اومده ام اينجا!. به هر حال از ما گفتم و از شما هم...

/ 0 نظر / 5 بازدید