پیرزن یوسف‌خواه تهی‌دست

گفت یوسف را چو می‌بفروختند 
مصریان از شوق او می‌سوختند

چون خریداران بسی برخاستند
   پنج ره هم سنگ مشکش خواستند

زان زنی پیری به خون آغشته بود
ریسمانی چند در هم رشته بود

در میان جمع آمد در خروش
گفت ای دلال کنعانی فروش

ز آرزوی این پسر سر گشته‌ام
ده کلاوه ریسمانش رشته‌ام

این زمن بستان و با من بیع کن
دست در دست منش نه بی سخن

خنده آمد مرد را، گفت ای سلیم
نیست درخورد تو این در یتیم

هست صد گنجش بها در انجمن
مه تو و مه ریسمانت ای پیرزن

پیرزن گفتا که دانستم یقین
کین پسر را کس بنفروشد بدین

لیک اینم بس که چه دشمن چه دوست
گوید این زن از خریداران اوست

اولین بار فکر می‌کنم با این داستان در یکی از کتاب‌های ادبیات دبیرستان برخورد کردم. فکر می‌کنم پیش‌دانشگاهی بود. از آن موقع در ذهنم نشسته است و با پیرزن داستان خیلی حال کرده‌ام. در ادامه‌ی این شعر، عطار در مورد همت عالی حرف می‌زند که نیاوردم. (کاملش را در اینجا بخوانید) در انتها آن بیت معروف است که می‌گوید:

چشم همت چون شود خورشید بین
کی شود با ذره هرگز هم نشین

البته همت باید با اراده و تحرک همراه شود. مثلاً این پیرزن اگر فقط همت داشت و در خانه می‌ماند و حتی همان کلاف‌ها را نیز نمی‌آورد خوب اصلاً مورد توجه قرار نمی‌گرفت.

/ 1 نظر / 16 بازدید
رحیم

یاهو مشکل من اینه که از این دین در نمی آد مگه اینکه قرینه اش را به ما آموخته باشند.