هوایی پاک در شهری آلوده

جلساتت را دوست داشتم چون می‌توانستم درشلوغی‌اش خودم را گم کنم و در گوشه‌ای یک خلوت برای خودم پیدا کنم. نه، کسی ما  را می‌شناخت. نه، ما کار به کار کسی داشتیم. نه، آمده بودیم چیزی بشنویم برویم برای دیگری نقل کنیم نه آمده بودیم خط بگیریم. نه می‌خواستیم جو بگیریم نه هیچ غرض دیگر. می‌خواستیم تهی شویم از آن چه تهی شدنی است. هر چه بود خلوت بود نه جلوت. از آن شلوغ‌بازی‌های متعارف خبری نبود. نه چهره‌ی تلویزیونی بودی نه برایت پلاکارد توی خیابان‌ها می‌زدند که سخنران فلانی، مداح فلانی. اصلاً دلخوشی‌مان به همین ناشناخته بودنت در بین عوام بود و خوش‌حالی‌مان از شناخته شده بودن در میان خواص. (البته نه به معنای مبتذل‌شده‌ی امروزی‌اش) خوش‌حالی‌مان از این بود که اگر ازمان می‌پرسیدند مجلس کی می‌روی و جواب ما را می‌شنیدند تو هیچ کدام از دسته‌بندی‌های مرسوم نمی‌توانستند جا دهند.

شاید بهتر باشد دوباره تو را برگردانم به همان خلوت دلم. همین مقدار هم شاید صلاح نبود سر از پرده برون بیفتد.

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

/ 5 نظر / 18 بازدید
یک آشنای قدیمی

همی گویم و گفته ام بارها/بود کیش من مهر دلدارها پرستش به مستی است در کیش مهر/برون اند زین جرگه هشیارها به شادی و آسایش و خواب و خور/ندارند کاری دل افگارها به جز اشک چشم و به جز داغ دل /نباشد به دست گرفتارها کشیدند در کوی دلدادگان/میان دل و کام، دیوارها چه فرهادها مرده در کوهها/چه حلاجها رفته بر دارها چه دارد جهان جز دل و مهر یار /مگر توده هایی ز پندارها ولی رادمردان و وارستگان/نبازند هرگز به مردارها مهین مهر ورزان که آزاده اند /بریزند از دام جان تارها به خون خود آغشته و رفته اند/چه گلهای رنگین به جوبارها بهاران که شاباش ریزد سپهر/به دامان گلشن ز رگبارها کشد رخت،سبزه به هامون و دشت/زند بارگه ،گل به گلزارها نگارش دهد گلبن جویبارها /در آیینه ی آب، رخسارها رود شاخ گل در بر نیلفر/برقصد به صد ناز گلنارها درد پرده ی غنچه را باد بام /هزار آورد نغز گفتارها به آوای نای و به آهنگ چنگ/خروشد ز سرو و سمن، تارها به یاد خم ابروی گل رخان/بکش جام در بزم می خوارها گره از راز جهان باز کن/که آسان کند باده، دشوارها جز افسون و افسانه نبود جهان/که بستند چشم خشایارها به اندوه آینده خود را مباز/که آینده خوابی است چون پارها

سلمان

هل من معين فأطيل معه العويل و البکاء؟ هل من جزوع فأساعد جزعه اذا خلا؟ ...

روح اله

این مطالبت ات خیلی قشنگ بود.هم قلم زیبایی داشت.هم احساس بکری و هم به دلیل هم سخن بودن به دل آن چنان می نشست که نگو! پاینده باشی اخوی و خدا آقا مجتبی را با بهترین ها مانوس کند و مرهمی بر این دلهای غمدیده عنایت کند

یک آشنای قدیمی

يه كليد كهنه چرخيد توي قفل سينه م انگار يه دل شكسته افتاد زير دست و پاي زوار دلمُ نذر تو كردم كه هنوز دل نگرونم چي مي شد مثل كبوتر ، زير ايوونت بمونم مث خواب بود مث رويا، مث لمس آسمون بود تو هياهوي صدا ها ، يه سكوت مهربون بود پاي حوض نقره پوشت ، رو به گلدسته نشستم دلمُ به قفلاي پنجره فولاد تو بستم نه سر گلايه كردن ، نه دل شكوه شنيدن نه اميد دل سپردن ، نه توان دل بريدن يه كليد كهنه چرخيد تو ي قفل سينه م انگار....