عیارمان را از دست دادیم

حاج آقا مجتبی، کاش قبل از رفتن لااقل برایمان معلوم می‌کردی، بعد از شما پیش کی برویم کجا برویم؟ کی متوجه‌مان کند «جانور دوپا» نشویم. کی برایمان بگوید «همت‌مان شکم و زیرشکم نباشد.» کی بگوید اگر دنبال آدم شدنی واجبات‌ات را انجام بده و محرمات را ترک کن تا معصوم شوی.

 اهل تعارف و غلو نیستم. اگر واقعاً خودت نمونه‌ای سراغ داشتی برایمان معلوم می‌کردی. من که نیافتم. در همه‌ی این سال‌های عمرم که پای منابر نشستم از هیچ کس جز تو درباره‌ی «تغافل» نشنیدم. هیچ کس برایمان از «ادب» آن گونه که تو فهماندی نگفت. بارها درباره‌ی عاقبت به خیری شنیده بودم ولی مسأله‌ی «عاقبت» را وقتی فهمیدم که شما برایمان توضیحش دادی. اصلاً جنبه‌هایی از دین را یادمان دادی که به نظرم دیگران یا نخواهند فهمید تا برای‌مان بازگو کنند یا تعمداً نخواهند گفت!

اصلاً باهات حال می‌کردم چون یک عده بی‌مغز دین‌فروش مدعی ازت خوش‌شان نمی‌آمد. یکی‌شان می‌گفت شما که پای صحبت‌های فلانی می‌روی، از صحبت‌هایش چی دستگیرت می‌شود؟ چه نکته‌ی به دردبخوری می‌گوید؟ یکی دیگر از به ظاهر متدینین می‌گفت بدم می‌آید چشمانش را فلان جور می‌کند و ادا و اطوارهای عارفانه به خود می‌گیرد. یکی دیگر می‌گفت چرا در باب مسائل سیاسی مواضع صریح اتخاذ نمی‌کند. وقتی با یکی‌ دیگر از این جماعت سر رفتاری اخلاقی بحث‌ام شد گفتم استاد اخلاق ما فلانی این طور می گوید. گفت استاد ما فلانی برعکسش را می‌گوید. بعد اضافه کرد: «همان دیگر، باید استادت را عوض کنی. یکی را انتخاب کن که آقا را صریح‌تر و بیشتر دعا کند! هر سال شب قدر، بعد از مراسم بازار با خودم می‌گویم دیگر سال بعد اینجا نمی‌آیم باز دوباره می‌روم». رفتی و ما را با این جماعت تنها گذاشتی؟ این سال‌ها دور و برمان پر از صداهای گوش‌خراش شده است. یک صدای شفاف و صحیح توی این صداها بود، دورش جمع بودیم. دوباره باید گوش‌مان پر از نویزهای این‌ها شود؟ کاش نمی‌گذاشتی دوباره میان‌داری بیفتد دست این جاهلان متنسک. فکر کنم، الآن هم بیایند در مراسم بزرگ‌داشتت شرکت کنند ولی ته دل‌شان خوش‌حال‌اند. یک صدای مزاحم کم شده است. یک صدایی که عیار ادعاهای این‌ها را روشن می‌کرد. حاج آقا، من نگرانم بعد از شما دوباره بساط این مدعیان متظاهر تهذیب‌نایافته رونق بگیرد. تا وقتی دم و دستگاه شما برپا بود، اگر کسی از جوانان از این فضاهای مسموم آزرده بود، جایگزین داشتیم. آدرس جلسه‌ی شما را می‌دادیم تا مشرب فکری‌اش را از چشمه‌ای زلال سیراب کند. حالا آدرس کجا را بدهیم؟

/ 8 نظر / 17 بازدید
سلمان

نمی دانم به کی بگم. چطوری بگم. کی می فهمه. حیران شده ام. بی پناه شده ام. آواره شده ام. به عمرم چنین احساسی نداشتم...

ابوزینب

دور از رخِ تو چشمِ مرا نور نماندست...

حسین مداحی

گمان باطل است اگر فکر کنیم ایشان و امثال ایشان بعد از وفات ، دستگیری از شاگردان نمی کنند . چشمه ی فیض ایشان ساری و جاریست ... آدرس مرقد مطهرشان را بدهید ...

محسن

آن ثلمه که پر نمی شود را درست گفته اند.

سلمان

دلخوشی‌مان در شلوغی‌های شهر لحن گرم و صوت آرام تو بود...

یه بنده خدا

سلام داداش روحش شاد ما هم مشتریشون بودیم و داغداریم............. خدارحمتشون کنه جایی پیدا کردی بری به ما هم بگو.................. ما هم همدردتیم دادا برای فرج ال الله صلوات

یاسر

سلام. وقتی به کلمه "تعمدا" رسیدم به خدا پناه بردم. نکند ناراحتی صبر و حلم را از ما بگیرد و قضاوت بدی درباره مومنین داشته باشیم.

منا کرمی

سلام دوست عزیز[گل] چقدر خوبه که هنوز هستن آدمایی از جنس شما... من فکر میکنم باید بهشون آدرس قلبشون و اون قرآنی که سالهاست گوشه خونه شون خاک میخوره و به احترام تقدسش هر هفته گرد گیریش میکنن رو بدین لحظاتتون لبریز عشق در پناه مهرش [گل][گل][گل]